{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

CASINO3.1

تقریباً یک سال سخت رو گذروندیم…سالی که هم روح‌هامون زخمی شد و هم بدن‌هامون خسته. روزهایی بود که فکر می‌کردیم شاید دیگه نتونیم ادامه بدیم، شاید همه‌چیز همین‌جا تموم بشه. اما با همه اون سختی‌ها، یه چیز هیچ‌وقت عوض نشد ما کنار هم موندیم کنار هم توی تمام شرایط. توی روزهای خوب و بد. شاید همین بود که آخرش ما رو به یه آرامش عجیب رسوند… آرامشی که بعد از اون همه طوفان به دست آوردیم. حالا انگار تازه داریم زندگی رو با حس واقعی‌تری لمس می‌کنیم یه مدت بعد، سانا و چان تصمیم گرفتن برن ژاپن. می‌گفتن شاید اونجا بتونن زندگی آروم‌تری داشته باشن، شاید بتونن از نو شروع کنن. خداحافظی ساده نبود، ولی می‌دونستیم این تصمیم برای خوشحالیشونه و ما… ما شیش نفر موندیم. مثل همیشه کنار هم. شاید زمان خیلی چیزها رو عوض کنه، اما بعضی آدم‌ها و بعضی پیوندها هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنن.
هوا سرد شده بود آخرای پاییز بود کلاه هودیمو انداختم پایین و رو به روی همشون ایستادم لونا روی کاناپه پاهاشو بغل کرده بود و جیمین پایین پاش روی زمین نشسته بود و با خوراکی های روی میز چوبی رو به روش درگیر بود تهیونگ و نانا هم کنار هم رو به روی لونا و جیمین روی کاناپه دو نفره نشسته بودن و مدام همو اذیت میکردن و جونگکوک...دقیقا رو به روم نشسته بود طبق معمول دستاشو به سینش چفت کرده بود... دستامو آوردم بالا و محکم بهم کوبیدم جیمین با دهن پر بهم خیره شد خنده آرومی کردم و بهش اشاره کردم...سرفه ای کردم حرفی زدم "خب...بیاین یه بازی کنیم" سریع سمت چراغ نشیمن رفتم تنها چراغ روشن همین بود خاموشش کردم و با گوشی دستم فلش انداختم تو صورتم که با جیغ لونا مواجه شدم...لبخند شیطونی زدم و رفتم جلوشون "خب...کنترل چراغا رو یکی به عهده میگیره...تو خاموشی یکی میاد پشت سر من...منم حدس میزنم کیه و بعد حدس زدنم چراغارو روشن میکنیم" نانا آروم دست زد و با لبخند به همه خیره شد "شب بشاشیم تو خودمون" صدای خندمون تو نشیمن پیچید جیمین کنترل چراغارو از روی میز برداشت و همراهش شکلاتی توی دهنش گذاشت "خب فلش رو خاموش کن..." سرمو تکون دادم فلش رو خاموش کردم با صدای نفس پشت سرم لبخندی زدم اما با باز شدن دهنم بلافاصله چراغا روشن شد تهیونگ با اعتراض بلند شد و بالشتی رو سمتش پرت کرد "قرار بود حدس بزنه بعد روشن کنی" جیمین اب دهنشو قورت داد و دستاشو برد بالا دوتا دستاش خالی بود جونگکوک نگاهی به کنترلی که چند دقیقه پیش دست جیمین بود اما الان کنار خودش افتاده بود کرد و کنترلو تو دستش گرفت جیمین همون بالشتو پرت کرد تو صورت جونگکوک که صدای جونگکوک بلند شد "انداختیش کنار من؟ کردن بگیر دیگه" نگاهی به بچها که درگیر بودن کردم نانا...لونا جیمین حتی جونگکوک و تهیونگ...همشون سر جاشون بودن لبخندی از ترس زدم و آروم حرف زدم "کدومتون...پشت من بودین؟" همشون بهم چند بار نگاه کردن لونا با صدای پر از ترس عصبی داد زد "جیمین شی... شوخیت داره مسخره میشه" جیمین با اخم به هممون خیره شد "من نبودم...من تمام مدت دستم تو دست لونا بود" لبخندم ماسید و خواستم دوباره حرفی بزنم که درجا چراغ خاموش شد صدای جیغ نانا تو خونه اکو شد صدای زمزمه تهیونگ به گوشم میخورد دستامو رو چشام گذاشتم و بهم فشار میدادم پاهام توان راه رفتن نداشت و چشمام قادر به دیدن تو تاریکی نبود "جونگکوک...بهتره تمومش کنی" با گرفته شدن دستم چشمام از حدقه باز شد و جیغی کشیدم که با صدای آروم جونگکوک سریع نفس نفس زدم "منم...منم" با روشن شدن چراغا دستمو روی قلبم گذاشتم و به کاناپه ای که کنترل روش بود اشاره کردم همه به هدف نگاه کردن و با دیدن جای خالی کنترل سکوت بدی فضا رو گرفت تهیونگ به حالت مسخره شروع کرد خندیدن "شوخیات مسخرس جیمین شی...یکم دیگه ادامه پیدا کنه همون کنترلو میکوبم تو صورتت" لونا دست جیمینو آورد بالا "اون پیش من بود" جونگکوک به سمت میز کوچیک وسط چرخید و جام شراب روی میز که نصفه پر بود رو برداشت بعد رو به ما کرد "یک...دو...سه...چهار...پنج...شیش" بعد به جام شراب توی دستش اشاره کرد "هفت" تهیونگ سمت جونگکوک قدم برداشت "ما همیشه هفت نفر بودیم؟"

#casino #jungkook #taehyung #jimin #بنگتن #جونگکوک #تهیونگ #جیمین #کازینو
دیدگاه ها (۲۹)

CASINO3.2

CASINO3.3

CANSIO

CASINO

CASINO3.4

CASINO3.15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط