{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست و شیشم

پارت : بیست و شیشم
( ته با غم و نگرانی روی صندلی اش نشسته بود که یکی از خدمه خبر بهوش اومدن جنی رو داد ، ته با عجله رفت توی اتاق جنی ، جنی از درد اشک می‌ریخت )
جنی : من ..... ( جیغ).... آخ .. می‌خوام برم (گریه)
ته : اگر از جات تکون بخوری دردت صد برابر میشه خانوم من ، اصلا بزار خوب بشی خودم دستور میدم امکانات رو فراهم کنند برات که بری
جنی : من فقط نگهبان ها و ( جیغ ) .. آیی.... خدمه ام رو می‌خوام ..
ته : باشه باشه ، میگم همه ایشون بیان همینجا پیشت ( رو به طبیب) چرا بهش مسکن نمیزنی؟ داره جون میده از درد !
طبیب : همینجوری هم سطح هوشیاری شون ناپایداره اگر بهشون مسکن بزنم ممکنه برن توی کما ! فقط باید تحمل کنند ، باید دلشون رو جا بندازم اگر همینجوری جوش بخوره ممکنه دیگه نشه درستش کرد و آسیب های بدتری ببینن
جنی : نههههه ( جیغ) دست به من نمیزنید ( جیغ )
ته : خواهش میکنم
جنی : نگهبانننننن ( داد )
( نگهبان ها و خدمه ی جنی صداش رو شنیدن و همه توی اتاق کنارش جمع شدن )
نگهبان: بله ملکه ی من؟ ما حاضریم!
جنی : نمی‌زاری اینا به من دست بزنن، نزار هیکدومشون بهم نزدیک بشن
نگهبان : چشم سرورم
( ته یک قدم اومد جلو )
ته : ولی!...
نگهبان: جلو نیا! دستور ، دستور بانوعه !
ته : باشه ، باشه ( رو به جنی ) باشه خانوم من ، من اصلا جلو نمیام ولی درد این پات هر لحظه بیشتر میشه ، خدای نکرده اسیبش هم بدتر میشه ، ترو خدا بزار پات رو جا بندازن
جنی : من می‌خوام برم ایتالیا ، نمی‌زارم یکدومتون ( جیغ شدید از درد )
ته : چرا لجبازی می‌کنی ، الان یک بلایی سر خودت میاری!
جنی: چقدر هم برات مهم...( جیغ )... فکر کردی میزارم حتی نزدیکم بیای ؟
ته : من اصلا از اتاق میرم بیرون ، طبیب با نظارت خدمه و نگهبان های خودت پات رو جا میندازه ، باشه ؟
جنی : باشه .. ( جیغ) شانس آوردی که درد امونم رو بریده !
( ته از اتاق می‌ره بیرون ، صدای جیغ پر از درد جنی کل قصر رو پر می‌کنه ، ته با استرس بیرون اتاق قدم می‌زند تا اینکه جنی یک جیغ بلند می‌کشه و بعد صداش میفته ، ته با نگرانی وارد اتاق میشه)
ته : چی شد ؟( نگران)
طبیب: پاشون جا افتاد ، خدارو شکر بیهوش نشدن فقط کمی بیحالن ، میتونن هم حرف بزنن ، براشون داروی سر کننده نوشتم ، با اجازه
( طبیب از اتاق می‌ره بیرون ، نگهبانان و خدمه هم با اشاره ی جنی میرن بیرون )
( ته جلوی تخت جنی زانو می‌زند و یک دستمال خیس رو مزارع روی سرش تا دردش رو کم کنه )
ته : خوبی خانوم من؟ ( نگران)
جنی : چی شده ، دوباره شدم خانوم تو ، نکنه می‌ترسی بیفتم رو دستت بمیرم ؟ ( بی حال)
ته : اینجوری نگو ، باور کن نمی‌دونستم که اون نامه کار تو نیست ، چرا زودتر بهم نگفتی که مهر ای که بهت دادم رو گم کردی؟
جنی : چه ربطی داره؟ ( بی حال )
ته : تاریخ نامه برای روز ازدواجمون بود ، اما تو مهر رو چند روز قبلش گم کرده بودی... این یعنی یکی نامه رو جعل کرده!
جنی : دیگه به من ربطی ندارد ، تو می‌دونی و آدمای قصرت ، از این به بعد راه ما دوتا جداست !
ته : چی کار کنم که من رو ببخشی ؟
جنی : زیر نامه ی طلاق رو امضا کن
ته : چی ؟
جنی : اگر میخوای دیگه غریبه نبینمت و حداقل به عنوان یک هم خون بشناسمت ، زیر اون برگه رو امضا کن ، اینجوری کینه ای هم از هم نداریم ، خوش باش و زندگیت رو بکن مثل تموم این پانزده سال ، قبلاً قلب من تسخیر شده بود به عشق تو ، اما حالا خاک تنفر روشو گرفته ، جوری که دیگه عشق رو نمیتونم ببینم ، شاید یک روزی این گرد و خاک پاک بشه ، اما اون روز امروز نیست !....
( بعد از حرفایی جنی ، ته قلبش به درد اومد ، فهمید تمام پلای پشت سرش رو خراب کرده و برای برگشت راهی نزاشته ، زیر برگه رو امضا کرد ... شاید حداقل اینجوری میتونست زخم های که به عزیز کرده اش زده رو جبران کنه ..)
دیدگاه ها (۲)

پارت : بیست و هفتم ( فردا صبح زود جنی و لشکرش به همراه برگه ...

★ دعوتنامه سالگرد دوستی★سلام به تمام فالور ها و بیننده های ع...

پارت : بیست و چهارم ( ته با وحشت هر طرفی رو نگاه می کرد جنی...

پارت : بیست و سوم ( ته لباسش رو پوشید و با غم رفت توی اتاق ج...

پارت: بیست و یکم( ته به فرانسه رسید و رفت به قصر جنی) ( نگهب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط