{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forbidden Moon (15)

Forbidden Moon (15)

ویو جونگکوک

همه دور اون دختر جمع شده بودن.

ها-جین داشت زخمشو بررسی می‌کرد.

من فقط چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بودم و به حرفی که قبل از بیهوش شدنش زده بود فکر می‌کردم.

«اونا دارن میان...»

یعنی وقتش رسیده بود؟

لعنت...

— جونگکوک؟

صدای لیا باعث شد از فکر بیام بیرون.

سرمو بلند کردم.

داشت با اخم نگام می‌کرد.

— میشه این دفعه فرار نکنی و جوابمو بدی؟

چند ثانیه سکوت کردم.

— الان وقتش نیست.

با عصبانیت خندید.

— این جمله رو تا حالا چند بار ازت شنیدم، می‌دونی؟

چیزی نگفتم.

حق داشت.

اما هنوز نمی‌شد حقیقت رو بهش بگم.


---

ویو لیا

واقعاً داشت اعصابم خورد می‌شد.

هر بار یه اتفاق عجیب می‌افتاد، آخرش همه فقط سکوت می‌کردن.

جونگکوک هم که انگار استاد فرار کردن از جواب دادن بود.

دستامو روی سینه‌م گذاشتم.

— باشه.

اخم کرد.

— چی باشه؟

— هیچی.

برگشتم که برم.

همون موقع مچ دستمو گرفت.

برگشتم سمتش.

— چی؟

چند لحظه فقط نگام کرد.

— تنها جایی نرو.

یه پوزخند زدم.

— چرا؟

— فقط نرو.

دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم.

— این جواب سؤال من نیست.


---

ویو جونگکوک

داشت ازم دور می‌شد.

لعنت...

همه‌چی داشت از کنترل خارج می‌شد.

اگه دشمن قبل از اینکه حقیقت رو بفهمه بهش می‌رسید...

نه.

نباید اجازه می‌دادم.


---

ویو لیا

داشتم از ساختمون بیرون می‌رفتم که یه صدای عجیب از سمت جنگل شنیدم.

ایستادم.

چند ثانیه بعد دوباره همون صدا اومد.

انگار...

صدای زوزه بود.

آروم چند قدم جلو رفتم.

«فقط یه نگاه می‌کنم...»

همین که به لبه جنگل رسیدم، یه دست محکم دور مچم حلقه شد.

از ترس جیغ کوتاهی کشیدم.

برگشتم.

جونگکوک بود.

با اخم نگام می‌کرد.

— نگفتم تنها جایی نرو؟

اخم کردم.

— فقط می‌خواستم ببینم اون صدا چی بود.

— لازم نیست.

— ولی...

قبل از اینکه حرفم تموم بشه، صدای قدم‌های چند نفر از بین درخت‌ها بلند شد.

جونگکوک همون لحظه منو پشت سر خودش کشید.

نگاهش کاملاً جدی شده بود.

زیر لب گفت:

— دیر رسیدن...

ولی بالاخره اومدن.

...

ادامه دارد...

برید عشق کنید سه پارت گزاشتم

شرط:
90 لایک
30 بازنشر

#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
دیدگاه ها (۵)

Forbidden Moon (14)ویو لیاهیچ‌کس حرفی نزد.هیچ‌کس.فقط به آرا ...

Forbidden Moon (13)ویو جونگکوکنباید می‌ذاشتم این اتفاق بیفته...

Forbidden Moon (10)ویو لیاچند روز گذشته بود.و برخلاف چیزی که...

Forbidden Moon (11)ویو لیابعد از اون روز، بیشتر از قبل مطمئن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط