🪽فرشته نجات🪽
🪽فرشته نجات🪽
Part 6
یه مشت حواله صورتم کرد که صدای استخونای فکمو شنیدم ، زیر چشمم سوزش بدی امد که فکر کنم به خاطر انگشترش زخم شده باشه . تمام تنم درد میکرد دیگه حتی حال گریه کردنم نداشتم احساس میکردم تمام استخونام له شده .
بالاخره دست از صورتم کشید ولی این به این معنا که کارش باهام تموم شده نیست. بلند شد و شروع کرد به لگد زدنم و من بین دیوار و لگداش زندونی شده بودم و راه فراری نداشتم .
ات ✨ خواهش ..... میکنم .... بابا..... مگه .... من ...... چیک....بعدشم سیاهی.
ویو یونگی 🪽
وقتی تلفنش زنگ خورد و به صفحه گوشیش نگاه کرد استرسش چند برابر شد .
یونگی 🪽 چیشده ؟
ات ✨ ب.بابامه (ترس ، استرس)
ترس تو صداش موج میزد وقتی که جواب داد انگار که میدونسته قراره با چی مواجه بشه صدای گوشیشو کم کرد ولی فایده نداشت و صدای باباش بلند تر از تصورش بود .
پدر ات : ببین تا ده دقیقه دیگه امدی که امدی ، نیومدی حق نداری پاتو از در بزاری تو . دختره هرزه تا الان بیرون چه گوهی میخوردی هااااا؟ گفتم دیگه ده دقیقه از الان شروع شد . (داد ، عصبی)
بعد گوشیش قطع شد .ناراحت شدم چرا باید با دخترش اینطوری حرف بزنه ؟ دختره لرزش دستاش شروع شد و برگشت و از پنجره به بیرون خیره شد . سریع سرعت ماشینو زیاد کردم .
یونگی 🪽 کمکی ازم برمیاد ؟ اگه اره بگو انجام بدم .
ات ✨ ن..نه ممنونم ازتون همینجوریشم خیلی بهتون زحمت دادم . فقط اگه میشه سریع تر برین . ببخشید اذیت شدین .
یونگی 🪽 اذیت نشدم .
دنده رو عوض کردم و پامو بیشتر رو پدال گاز فشار دادم . چند دقیقه ای رو تو. راه بودیم .
ات ✨ اگه میشه همینجا نگه دارین خودم برم ...شمارو ببینن بد میشه .
یونگی 🪽 باشه ، مراقب باش .
ات ✨ ممنونم ازتون ... جبران میکنم. خداحافظ.
یونگی 🪽 خداحافظ . سریع از ماشین پیاده شد و شروع کرد دویدن سمت خونشون . دلم براش سوخت . صحنه لرزش دستاش امد جلو چشمم ، مگه قرار بود چیکارش کنه که اینطوری استرس افتاد تو جون دختره ؟ چشماش برق خاصی داشت و ته صداش غم خاصی موج میزد . یکم رفتم جلو تر که دیدم در خونه بسته شد . دوست داشتم برم داخل و بیارمش بیرون ولی نمیشد . اگه میرفتم و اوضاعو بدتر میکردم چی ؟
بعد چند دقیقه که به اینکه برم پیشش یا نرم فکر میکردم که تصمیم دیگه ای گرفتم . الان برم امکانش هست مه امشب باهاش کاری نداشته باشن ولی بقیه شبا چی ؟ فرمونو چرخوندم و راه افتادن سمت خونم ولی فکرم پیش دختره بود . سنش خیلی کم بود و در اصل باید رو رشته اش تمرکز میکرد نه کار کردن .
به جیمین زنگ زدم و بوق پنجم نرسیده جواب داد .
جیمین : سلاااممم مافیا خشن ما چطوره؟
یونگی 🪽 هیسسس ساکت شو شماره دختره رو همین الان بده بهم بدو.
جیمین : چرا چیشده ؟
یونگی 🪽 همچین دختر کمسنی رو ول کرده بودی تو خیابون خودش بره منم دیدمش رفتم سوارش کردم که تو راه باباش زنگ زد بهش و کلی داد و بیداد کرد و الانم معلوم نیست داره چه بلایی سر دختره میاره .
جیمین : من بهش گفتم بیا برسونمت گفت نه تاکسی میگیرم منم بیخیال شدم خب.
یونگی 🪽 اخه عقل کل این وقت شب تاکسی به همین راحتیا گیر میاد ؟ بدو سریع شمارشو بفرست برام .
جیمین : باشه ... حالا چرا انقدر نگران شدی تو ؟
یونگی 🪽 به تو چه ؟ بدو شماره رو بفرست خداحافظ .
جیمین : الان میفرستم خداحافظ.
قطع کردم پسره احمق اگه همونموقع دختره رو میرسوند خونش الان اینطوری نمیشد . شماره رو برام فرستاد و خواستم بهش زنگ بزنم ولی یه حسی بهم گفت اگه الان بهش زنگ بزنم اوضاعش بدتر میشه .
بی خیال شدم . رسیدم خونه و رفتم داخل که مامانو دیدم که دوید امد سمتم هر موقع اینطوری میومد یعنی یه چیزی در انتظارمه که باب میلم نیست . همینو این وسط کم داشتم که سرازیر شد .
مامان یونگی : سلام پسرم کجا بودی تا الان ، پسرم فردا پدر بزرگ با عمه و دختر عمه ات میان اینجا که باهم حرف بزنیم اماده باش خب؟
یونگی 🪽.....
ادامه دارد💜🩷❤️🤍
شرط
۱۰ لایک
۱۰ کامنت
۳بازنشر
Part 6
یه مشت حواله صورتم کرد که صدای استخونای فکمو شنیدم ، زیر چشمم سوزش بدی امد که فکر کنم به خاطر انگشترش زخم شده باشه . تمام تنم درد میکرد دیگه حتی حال گریه کردنم نداشتم احساس میکردم تمام استخونام له شده .
بالاخره دست از صورتم کشید ولی این به این معنا که کارش باهام تموم شده نیست. بلند شد و شروع کرد به لگد زدنم و من بین دیوار و لگداش زندونی شده بودم و راه فراری نداشتم .
ات ✨ خواهش ..... میکنم .... بابا..... مگه .... من ...... چیک....بعدشم سیاهی.
ویو یونگی 🪽
وقتی تلفنش زنگ خورد و به صفحه گوشیش نگاه کرد استرسش چند برابر شد .
یونگی 🪽 چیشده ؟
ات ✨ ب.بابامه (ترس ، استرس)
ترس تو صداش موج میزد وقتی که جواب داد انگار که میدونسته قراره با چی مواجه بشه صدای گوشیشو کم کرد ولی فایده نداشت و صدای باباش بلند تر از تصورش بود .
پدر ات : ببین تا ده دقیقه دیگه امدی که امدی ، نیومدی حق نداری پاتو از در بزاری تو . دختره هرزه تا الان بیرون چه گوهی میخوردی هااااا؟ گفتم دیگه ده دقیقه از الان شروع شد . (داد ، عصبی)
بعد گوشیش قطع شد .ناراحت شدم چرا باید با دخترش اینطوری حرف بزنه ؟ دختره لرزش دستاش شروع شد و برگشت و از پنجره به بیرون خیره شد . سریع سرعت ماشینو زیاد کردم .
یونگی 🪽 کمکی ازم برمیاد ؟ اگه اره بگو انجام بدم .
ات ✨ ن..نه ممنونم ازتون همینجوریشم خیلی بهتون زحمت دادم . فقط اگه میشه سریع تر برین . ببخشید اذیت شدین .
یونگی 🪽 اذیت نشدم .
دنده رو عوض کردم و پامو بیشتر رو پدال گاز فشار دادم . چند دقیقه ای رو تو. راه بودیم .
ات ✨ اگه میشه همینجا نگه دارین خودم برم ...شمارو ببینن بد میشه .
یونگی 🪽 باشه ، مراقب باش .
ات ✨ ممنونم ازتون ... جبران میکنم. خداحافظ.
یونگی 🪽 خداحافظ . سریع از ماشین پیاده شد و شروع کرد دویدن سمت خونشون . دلم براش سوخت . صحنه لرزش دستاش امد جلو چشمم ، مگه قرار بود چیکارش کنه که اینطوری استرس افتاد تو جون دختره ؟ چشماش برق خاصی داشت و ته صداش غم خاصی موج میزد . یکم رفتم جلو تر که دیدم در خونه بسته شد . دوست داشتم برم داخل و بیارمش بیرون ولی نمیشد . اگه میرفتم و اوضاعو بدتر میکردم چی ؟
بعد چند دقیقه که به اینکه برم پیشش یا نرم فکر میکردم که تصمیم دیگه ای گرفتم . الان برم امکانش هست مه امشب باهاش کاری نداشته باشن ولی بقیه شبا چی ؟ فرمونو چرخوندم و راه افتادن سمت خونم ولی فکرم پیش دختره بود . سنش خیلی کم بود و در اصل باید رو رشته اش تمرکز میکرد نه کار کردن .
به جیمین زنگ زدم و بوق پنجم نرسیده جواب داد .
جیمین : سلاااممم مافیا خشن ما چطوره؟
یونگی 🪽 هیسسس ساکت شو شماره دختره رو همین الان بده بهم بدو.
جیمین : چرا چیشده ؟
یونگی 🪽 همچین دختر کمسنی رو ول کرده بودی تو خیابون خودش بره منم دیدمش رفتم سوارش کردم که تو راه باباش زنگ زد بهش و کلی داد و بیداد کرد و الانم معلوم نیست داره چه بلایی سر دختره میاره .
جیمین : من بهش گفتم بیا برسونمت گفت نه تاکسی میگیرم منم بیخیال شدم خب.
یونگی 🪽 اخه عقل کل این وقت شب تاکسی به همین راحتیا گیر میاد ؟ بدو سریع شمارشو بفرست برام .
جیمین : باشه ... حالا چرا انقدر نگران شدی تو ؟
یونگی 🪽 به تو چه ؟ بدو شماره رو بفرست خداحافظ .
جیمین : الان میفرستم خداحافظ.
قطع کردم پسره احمق اگه همونموقع دختره رو میرسوند خونش الان اینطوری نمیشد . شماره رو برام فرستاد و خواستم بهش زنگ بزنم ولی یه حسی بهم گفت اگه الان بهش زنگ بزنم اوضاعش بدتر میشه .
بی خیال شدم . رسیدم خونه و رفتم داخل که مامانو دیدم که دوید امد سمتم هر موقع اینطوری میومد یعنی یه چیزی در انتظارمه که باب میلم نیست . همینو این وسط کم داشتم که سرازیر شد .
مامان یونگی : سلام پسرم کجا بودی تا الان ، پسرم فردا پدر بزرگ با عمه و دختر عمه ات میان اینجا که باهم حرف بزنیم اماده باش خب؟
یونگی 🪽.....
ادامه دارد💜🩷❤️🤍
شرط
۱۰ لایک
۱۰ کامنت
۳بازنشر
- ۴۱.۲k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط