{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ⁸³


شاید قضیه مرگ و زندگی بود که بهش زنگ زدم . باید از این به بعد گوشیشو از رو حالت سایلنت برداره . اصلا قهرم باهاش بزار بیا. رفتم تو بالکن و به اسمون خیره شدم . ساعت 12:15 شده پس کجاست؟ وایییی نکنه چیزیش شده ؟ مادرجون گفت با عجله رفت یعنی چیشده بود که با عجله رفت ؟ اصلا کجا رفت؟ چند دقیقه ای گذشت که صدای باز شدن در حیاط امد و ماشین یونگی وارد شد . اخمام رفت تو هم. کجا بوده یعنی؟
دوباره نگاهی به ساعت کردم 12:30 شده بود. موقعی که داشت وارد خونه میشد منو تو بالکن دید و برام دست تکون داد که هیچ عکس‌العملی نشون ندادم . که سریع امد تو . تو یه دستش یه کیسه بود که فکر کنم غذاست. همونطوری رو صندلی نشستم و به ستاره ها خیره شدم که بالاخره صدای باز شدن در اتاق امد . برگشتم سمتش . چهرش بهم ریخته بود و کلافگی ازش میبارید . هرچیم که بود باید جواب تلفنمو میداد .
ات ✨ سلام کجا بودی؟(ناراحت )
هیچ سعیی برای پنهون کردن ناراحتیم تو لحنم نکردم .
یونگی 🪽 سلام ... خب تو خواب بودی جیمین زنگ زد و ... گفت یه کاری پیش امده که مربوط به ... باند بود و مجبور شدم تورو بزارم خونه و سریع برم و بیام .
خستگی و کلافگی علاوه بر چهرش ، صداشم در بر گرفته بود .
ات ✨ اها....جواب جیمینو دادی ولی جواب منو ندادی .
یونگی 🪽 کی زنگ زدی بهم؟
بلند شدم و رفتم سمت گوشیم و صفحه تماسامو بهش نشون دادم که با شرمندگی به چشمام نگاه کرد .
یونگی 🪽 ببخشید ... فکرم خیلی درگیر بود و گوشیمم سایلنت بود ، ببخشید .
ات ✨ دیگه گوشیتو رو سایلنت نزار ... شاید اتفاقی افتاد و من بهت زنگ زدم....شاید قضیه مرگ و زندگی بود...اونوقت اگه گوشیت سایلنت باشه و نفهمی چی؟
با این حرفم ترس به خستگی و کلافگی توی صورتش اضافه شد .
یونگی 🪽 ات ... اون قوانینی که بهت گفتمو یادته ؟
ات ✨ اره .
یونگی 🪽 بهت گفتم که بعدا بهش اضافه میشه ... الان چیزی که اضافه شده اینه ... (نفس عمیق) یک سانتی مترم از پیشم دور نمیشی .... هرجا ، هرجا که رفتیم ازم دور نمیشی ... هرجاهم که خواستی بری یا با خودم میری یا با جیمین ، به راننده ها هم اعتماد نکن باشه؟
ات ✨ چیشده ؟
یونگی 🪽 هیچی فقط به حرفم گوش کن باشه؟
ات ✨ باشه . ولی از این به بعد توهم جواب زنگامو بده ... اگه هم رفتی بیرون زود بیا خونه .
یونگی 🪽 چشم . حالا بیا بغلم ببینم ... بدو .
سریع رفتم سمتش که منو کشید تو بغلش و طوری منو به خودش فشرد که حس کردم الانه که استخونام بشکنه .
یونگی 🪽 غذا گرفتم باهم بخوریم باشه؟ همشوهم باید بخوری خب؟
ات ✨ باشه .
بوسه ای طولانی روی پیشونیم کاشت و به چشمام خیره شد .
یونگی 🪽 افرین ... حالا منو بخشیدی؟
ات ✨ مگه میشه نبخشمت؟
یونگی 🪽نه کوچولو ... حالا بیا غذا هارو بخوریم خیلی خوابم میاد .
ات ✨ باشه .
منو از بغلش بیرون اورد .
ات ✨ بریم تو بالکن بخوریم ؟ هوا خیلی خوبه .
یونگی 🪽 بریم عزیزم .
کتشو دراورد و منم کیسه غذا هارو برداشتم و رفتم تو بالکن و گذاشتم رو میز ، امد نشست پیشمو تو سکوت شروع کردیم غذا خوردن . چند دقیقه ای گذشته که سکوتو شکستم .
ات ✨ حالا چه اتفاقی افتاده بود که رفتی ؟
بهم یه نگاه کرد و غذا رو از دهنش دور کرد .
یونگی 🪽 خب .... نگران نباش .... چیزیه که مربوطه به ...خودمه و نمیخواد تو فکرتو درگیر کنی . فقط هرجا خواستی بری یا با خودم میری یا با جیمین . اگه من نبودم با جیمین برو اگه هم جفتمون نبودیم کلا نرو چون ..... فقط به حرفم گوش کن باشه؟

شرط
40 لایک
35 کامنت
15 بازنشر

ماریس 🩵 شرطایه این پارت نرسه نمیزارم.
دیدگاه ها (۰)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁴ات ✨ اینطوری که حرف زدی مطمئن ش...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁴✨صبح ویو ات ساعت ۶:۳۰✨ صبح با غ...

🖤🩷✨🖤🩷✨🖤🩷✨🖤🩷انگار همین دیروز بود! ده سال از وقتی چهار تا دختر...

بانو فیک نویسه فالو شه؟🫧https://wisgoon.com/sssuga

#چرا-منPart16ویو آت صبح از خواب بیدار شدم و صورتم رو شستم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط