A KISS MADE OF BLOOD
PART:2
°°°°°°°°°°°
میکا بیحوصله و بریده گفت: «اینکه کجا هستم، چیزی رو عوض نمیکنه. من هنوز لیام.»
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد. سرد. صاف. بدون حتی یک ذره تردید. «آره. و یکی هم بیست دقیقه پیش سعی کرده همون نام خانوادگی رو ازت جدا کنه.»
میکا لبش را به نشانهی بیتفاوتی فشرد. «اتفاقی که افتاده، به تو ربطی نداره.»
جونگکوک پنبهی خونآلود را روی میز انداخت. حرکاتش آرام بود، نه از مهربانی از کنترل. «وقتی وسط خیابونِ من خون میریزی، اتفاقش به من ربط پیدا میکنه.»
اینبار میکا نگاهش را از او دزدید؛ نه از ضعف از اینکه نمیخواست چیزی در نگاهش خوانده شود. هر دو ساکت شدند. جونگکوک بانداژ را بست و بلند شد. «تا وقتی بفهمم کی بوده، بیرون نمیری.»
میکا نیمچرخید، با همان غرور همیشگی، سرد و کوتاه: «تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری.»
جونگکوک بی وقفه بدون نگاه اضافه جواب داد. «الان داری تو خونهی من خونریزی میکنی. تا اطلاع ثانوی، این یعنی میتونم.»
غرور در مقابل غرور. میکا چیزی نگفت. نه قبول کرد، نه مخالفت. جونگکوک هم دلیلی ندید بیشتر حرف بزند. او تنها جملهای که گفت، در حالی بود که به سمت درِ اتاق میرفت: «استراحت کن. نفر بعدی که بهت دست زده، امروز زیادی اشتباه کرده. لازم نیست تو هم یکی اضافه کنی.»
و در را بست. هیچچیز میانشان نرم نشده بود. هیچ احساسی مطرح نشده بود. فقط دو نفر… با غروری که حتی خون هم نمیتوانست مصرفش کند.
خانهی جئون در سکوت فرو رفته بود؛ آن نوع سکوتی که فقط در خانهی آدمهای خطرناک پیدا میشود، جایی که حتی دیوارها هم انگار گوش دارند.
میکا بیدار بود، پهلویش هنوز میسوخت اما درد برای او چیز تازهای نبود. روی کاناپه نیمهنشسته بود و به پنجرههای بلند خانه نگاه میکرد. باران آرام روی شهر میریخت و خانهی دشمنش بیش از حد مرتب و بیش از حد ساکت بود؛ سکوتی که برای کسی مثل جئون جونگکوک طبیعی به نظر نمیرسید.
صدای قدمهایی از راهرو آمد و جونگکوک وارد شد؛ کت مشکیاش را پوشیده بود، انگار آمادهی رفتن بود. نگاه کوتاهی به بانداژ پهلوی میکا انداخت؛ نه طولانی، نه نگران فقط بررسی. گفت: «زندهای.»
میکا با بالا انداختن ابرو جواب داد: «ناامید شدی؟» جونگکوک بیآنکه واکنشی نشان دهد به سمت بار رفت، لیوان آب برداشت و بعد از چند ثانیه سکوت گفت: «سه نفر دنبالت بودن. دو نفرشون بیرون خیابون بودن، یکیشون تا سر کوچه دویده.»
میکا نگاهش را تیز کرد: «از کجا میدونی؟»
جونگکوک جرعهای آب خورد و لیوان را گذاشت: «چون الان دیگه نمیدونن چطور بدون.»
سکوت سنگینی افتاد و میکا فوراً فهمید منظورش چیست او قبلاً رفته بود بیرون. میکا گفت: «تو لازم نبود...» جونگکوک برید: «آره. نبود. ولی حالا هست.»
هیچکدام توضیح ندادند اما معنایش واضح بود.
جونگکوک چند قدم جلو آمد اما فاصلهی دشمنانه را حفظ کرد. گفت: «اسم.»
میکا آرام گفت: «چی؟»
جونگکوک: «کسی که دستور داده.»
مکث. میکا نگاهش را گرفت: «فکر میکنی از خانوادهی خودم بوده.»
جونگکوک شانه بالا انداخت: «یا از خانوادهی من.»
جمله مثل تیغی نازک بینشان ماند. میکا با خندهای بیروح گفت: «اون وقت داری منو تو خونهت نگه میداری؟»
°°°°°°°°°°°
میکا بیحوصله و بریده گفت: «اینکه کجا هستم، چیزی رو عوض نمیکنه. من هنوز لیام.»
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد. سرد. صاف. بدون حتی یک ذره تردید. «آره. و یکی هم بیست دقیقه پیش سعی کرده همون نام خانوادگی رو ازت جدا کنه.»
میکا لبش را به نشانهی بیتفاوتی فشرد. «اتفاقی که افتاده، به تو ربطی نداره.»
جونگکوک پنبهی خونآلود را روی میز انداخت. حرکاتش آرام بود، نه از مهربانی از کنترل. «وقتی وسط خیابونِ من خون میریزی، اتفاقش به من ربط پیدا میکنه.»
اینبار میکا نگاهش را از او دزدید؛ نه از ضعف از اینکه نمیخواست چیزی در نگاهش خوانده شود. هر دو ساکت شدند. جونگکوک بانداژ را بست و بلند شد. «تا وقتی بفهمم کی بوده، بیرون نمیری.»
میکا نیمچرخید، با همان غرور همیشگی، سرد و کوتاه: «تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری.»
جونگکوک بی وقفه بدون نگاه اضافه جواب داد. «الان داری تو خونهی من خونریزی میکنی. تا اطلاع ثانوی، این یعنی میتونم.»
غرور در مقابل غرور. میکا چیزی نگفت. نه قبول کرد، نه مخالفت. جونگکوک هم دلیلی ندید بیشتر حرف بزند. او تنها جملهای که گفت، در حالی بود که به سمت درِ اتاق میرفت: «استراحت کن. نفر بعدی که بهت دست زده، امروز زیادی اشتباه کرده. لازم نیست تو هم یکی اضافه کنی.»
و در را بست. هیچچیز میانشان نرم نشده بود. هیچ احساسی مطرح نشده بود. فقط دو نفر… با غروری که حتی خون هم نمیتوانست مصرفش کند.
خانهی جئون در سکوت فرو رفته بود؛ آن نوع سکوتی که فقط در خانهی آدمهای خطرناک پیدا میشود، جایی که حتی دیوارها هم انگار گوش دارند.
میکا بیدار بود، پهلویش هنوز میسوخت اما درد برای او چیز تازهای نبود. روی کاناپه نیمهنشسته بود و به پنجرههای بلند خانه نگاه میکرد. باران آرام روی شهر میریخت و خانهی دشمنش بیش از حد مرتب و بیش از حد ساکت بود؛ سکوتی که برای کسی مثل جئون جونگکوک طبیعی به نظر نمیرسید.
صدای قدمهایی از راهرو آمد و جونگکوک وارد شد؛ کت مشکیاش را پوشیده بود، انگار آمادهی رفتن بود. نگاه کوتاهی به بانداژ پهلوی میکا انداخت؛ نه طولانی، نه نگران فقط بررسی. گفت: «زندهای.»
میکا با بالا انداختن ابرو جواب داد: «ناامید شدی؟» جونگکوک بیآنکه واکنشی نشان دهد به سمت بار رفت، لیوان آب برداشت و بعد از چند ثانیه سکوت گفت: «سه نفر دنبالت بودن. دو نفرشون بیرون خیابون بودن، یکیشون تا سر کوچه دویده.»
میکا نگاهش را تیز کرد: «از کجا میدونی؟»
جونگکوک جرعهای آب خورد و لیوان را گذاشت: «چون الان دیگه نمیدونن چطور بدون.»
سکوت سنگینی افتاد و میکا فوراً فهمید منظورش چیست او قبلاً رفته بود بیرون. میکا گفت: «تو لازم نبود...» جونگکوک برید: «آره. نبود. ولی حالا هست.»
هیچکدام توضیح ندادند اما معنایش واضح بود.
جونگکوک چند قدم جلو آمد اما فاصلهی دشمنانه را حفظ کرد. گفت: «اسم.»
میکا آرام گفت: «چی؟»
جونگکوک: «کسی که دستور داده.»
مکث. میکا نگاهش را گرفت: «فکر میکنی از خانوادهی خودم بوده.»
جونگکوک شانه بالا انداخت: «یا از خانوادهی من.»
جمله مثل تیغی نازک بینشان ماند. میکا با خندهای بیروح گفت: «اون وقت داری منو تو خونهت نگه میداری؟»
- ۸.۲k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط