A KISS MADE OF BLOOD
PART:1
°°°°°°°°°°°°
باران مثل تیغ روی آسفالت میبارید. خیابان تهِ شهر، همیشه بوی آهن زنگزده و مرگ میداد؛ اما امشب بوی خیانت هم توی هوا پیچیده بود.
میکا نفسنفسزنان از کوچهای تاریک بیرون افتاد. لباس چرمیاش پاره شده بود، خون از پهلویش روی رانش میچکید و نگاهش… نگاهش دیگر چیزی از آن دختر سرد و بیرحم خانوادهی لی نداشت؛ فقط زنده ماندن.
صدای قدمها و فحشهای مردهایی که تعقیبش کرده بودند هنوز پشت سرش شنیده میشد.«برگردین! اون دخترِ لی نمیتونه دور بشه!»
میکا میدانست اگر یک ثانیه بیشتر بایستد، تمام میشود.
در دلش هزار بار اسمهایی چرخید که میتوانست کمکش کنند… اما هیچکس برای دختر دشمن، دست دراز نمیکرد.
بهجز… کسی که نباید.
نفسش برید. دستش به دیوار تکیه داد. خون از انگشتهایش روی دیوار کشیده شد. سمت راست خیابان، برج بلند خانوادهی جئون مثل یک سایهی سیاه ایستاده بود. پنجرههایش انگار مراقب هر حرکتش بودند. «لعنت...»
با آخرین توانش دکمه را زد. صدای بوق… و بعد سکوت.
یک لحظه فکر کرد بیهوش میشود. ولی در همان لحظه در باز شد. نور سفیدی مثل چاقو خورد توی چشمهایش.
و جئون جونگکوک، وارث امپراتوری جئون، جلوی در ایستاده بود. چشمهای سیاهش اول تعجب را نشان داد. بعد تشخیص بعد… خشم. اما نه خشمی از دشمن. خشمی از دیدن خون روی بدنش. «میکا؟»
دختر لبش را گزید تا از درد ناله نکند. تکیهاش را از دیوار برداشت، یک قدم جلو رفت و زیر باران صدایش شکست: «جای دیگه ای نداشتم برم...»
جونگکوک یک ثانیه فقط نگاهش کرد. قطرههای باران از موهای خیسش میچکید و روی خط فکش سر میخورد. نگاهش از زخم پهلوی میکا رد شد… و چیزی درونش ترک برداشت.
انگار قرنها دشمنی خانوادگی ناگهان پشت یک سد نازک گیر کرده باشد. او قدمی برداشت. سایهاش تمام بدن نیمهجان میکا را پوشاند. با صدایی پایین، خشن و عجیباً محافظانه گفت:«کی این کارو باهات کرده؟»
میکا خواست جواب بدهد، اما دنیا دور سرش چرخید.
قبل از اینکه نقش زمین شود، جونگکوک بازویش را گرفت و او را به داخل کشید؛ با قدرتی که هیچوقت نباید برای دشمنش خرج میکرد. در پشت سرشان بسته شد. صدای باران قطع شد. فقط نفسهای سنگین هر دو باقی ماند.
در سکوتی که حتی صدای نفسکشیدن هم توی آن سنگین بود، تنها جملهای که گفت این بود: «بشین.»
میکا لحظهای مکث کرد؛ نه از ترس از غرور. جونگکوک زانو زد و لباس پارهشدهی پهلوی او را کنار زد. میکا بیدرنگ مچ او را گرفت. «به من دست نزن.»
جونگکوک سرش را بلند نکرد. فقط گفت: «اگه بخوام بهت آسیب بزنم لازم نیست زخمت رو لمس کنم.»
میکا دستش را عقب کشید نه بهخاطر قانعشدن؛ فقط برای اینکه نمیخواست بیشتر از این تماس داشته باشد. جونگکوک مشغول تمیز کردن زخم شد. الکل را که روی پوست ریخت، بدن میکا کمی لرزید، اما حتی پلکش هم تکان نخورد. جونگکوک زیر لب، بدون نگاه کردن، گفت: «تو همیشه اینجوری سکوت میکنی؟ یا فقط وقتی مهمونه خونهی دشمنی؟»
#جونگکوک #بی_تی_اس #jungkook #bts #فیکشن #فیکشن_جونگکوک #وانشات_کوکی
°°°°°°°°°°°°
باران مثل تیغ روی آسفالت میبارید. خیابان تهِ شهر، همیشه بوی آهن زنگزده و مرگ میداد؛ اما امشب بوی خیانت هم توی هوا پیچیده بود.
میکا نفسنفسزنان از کوچهای تاریک بیرون افتاد. لباس چرمیاش پاره شده بود، خون از پهلویش روی رانش میچکید و نگاهش… نگاهش دیگر چیزی از آن دختر سرد و بیرحم خانوادهی لی نداشت؛ فقط زنده ماندن.
صدای قدمها و فحشهای مردهایی که تعقیبش کرده بودند هنوز پشت سرش شنیده میشد.«برگردین! اون دخترِ لی نمیتونه دور بشه!»
میکا میدانست اگر یک ثانیه بیشتر بایستد، تمام میشود.
در دلش هزار بار اسمهایی چرخید که میتوانست کمکش کنند… اما هیچکس برای دختر دشمن، دست دراز نمیکرد.
بهجز… کسی که نباید.
نفسش برید. دستش به دیوار تکیه داد. خون از انگشتهایش روی دیوار کشیده شد. سمت راست خیابان، برج بلند خانوادهی جئون مثل یک سایهی سیاه ایستاده بود. پنجرههایش انگار مراقب هر حرکتش بودند. «لعنت...»
با آخرین توانش دکمه را زد. صدای بوق… و بعد سکوت.
یک لحظه فکر کرد بیهوش میشود. ولی در همان لحظه در باز شد. نور سفیدی مثل چاقو خورد توی چشمهایش.
و جئون جونگکوک، وارث امپراتوری جئون، جلوی در ایستاده بود. چشمهای سیاهش اول تعجب را نشان داد. بعد تشخیص بعد… خشم. اما نه خشمی از دشمن. خشمی از دیدن خون روی بدنش. «میکا؟»
دختر لبش را گزید تا از درد ناله نکند. تکیهاش را از دیوار برداشت، یک قدم جلو رفت و زیر باران صدایش شکست: «جای دیگه ای نداشتم برم...»
جونگکوک یک ثانیه فقط نگاهش کرد. قطرههای باران از موهای خیسش میچکید و روی خط فکش سر میخورد. نگاهش از زخم پهلوی میکا رد شد… و چیزی درونش ترک برداشت.
انگار قرنها دشمنی خانوادگی ناگهان پشت یک سد نازک گیر کرده باشد. او قدمی برداشت. سایهاش تمام بدن نیمهجان میکا را پوشاند. با صدایی پایین، خشن و عجیباً محافظانه گفت:«کی این کارو باهات کرده؟»
میکا خواست جواب بدهد، اما دنیا دور سرش چرخید.
قبل از اینکه نقش زمین شود، جونگکوک بازویش را گرفت و او را به داخل کشید؛ با قدرتی که هیچوقت نباید برای دشمنش خرج میکرد. در پشت سرشان بسته شد. صدای باران قطع شد. فقط نفسهای سنگین هر دو باقی ماند.
در سکوتی که حتی صدای نفسکشیدن هم توی آن سنگین بود، تنها جملهای که گفت این بود: «بشین.»
میکا لحظهای مکث کرد؛ نه از ترس از غرور. جونگکوک زانو زد و لباس پارهشدهی پهلوی او را کنار زد. میکا بیدرنگ مچ او را گرفت. «به من دست نزن.»
جونگکوک سرش را بلند نکرد. فقط گفت: «اگه بخوام بهت آسیب بزنم لازم نیست زخمت رو لمس کنم.»
میکا دستش را عقب کشید نه بهخاطر قانعشدن؛ فقط برای اینکه نمیخواست بیشتر از این تماس داشته باشد. جونگکوک مشغول تمیز کردن زخم شد. الکل را که روی پوست ریخت، بدن میکا کمی لرزید، اما حتی پلکش هم تکان نخورد. جونگکوک زیر لب، بدون نگاه کردن، گفت: «تو همیشه اینجوری سکوت میکنی؟ یا فقط وقتی مهمونه خونهی دشمنی؟»
#جونگکوک #بی_تی_اس #jungkook #bts #فیکشن #فیکشن_جونگکوک #وانشات_کوکی
- ۲۴.۸k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط