{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_5۶

سه روز از موقعی که اومدم عمارت میگذره

کوک تا الان چند بار گفته که بیام ولی من مخالفت کردم
هنوز نمیدونم چرا منو بوسیده و خجالت میکشم که باهاش رو در رو شم

برای اینکه یکم حواسم پرت شه با رزیتا وقت میگذرونم و کارای جالبی میکنیم

تو این سه روز بهم خوش گذشته و جای نگرانی ای نبوده
ولی دروغ نگم دلم برای کوک تنگ شده‌‌‌...

نمیدونم که اونم همین حسو داره یا نه
از وقتی بهش گفتم میام اینجا حتی چند تا محافظ فرستاده تا مراقبم باشن
در صورتی که اینجا به اندازه کافی محافظ هست اما اون کار خودشو میکنه

مامان‌بزرگ و مامان هی اصرار میکنن که تنهاش نزارم و برم پیشش
هوفف خودمم نمیدونم چمه

تو همین فکر و خیال ها بودم که‌ مامان صدام کرد برم برای ناهار
____________________________
ویو کوک

از وقتی اون فسقلی رفته عمارت تنها میخوابم و غذا میخورم
خونه در سکوت کامله و دیگه صدای کایلا نمی‌پیچه
دلم براش خیلی تنگ شده

باهام لج کرده و هرچی میگم کی میای میگه نمیدونم

قبلا واقعا احمق بودم که اینو نمی فهمیدم اما الان قشنگ متوجه شدم که به کایلا حس پیدا کردم

فکر اینکه این موضوع رو بفهمه منو خیلی می‌ترسونه و نمیدونم اون چه حسی به من داره

_________________________________
ویو کایلا

توی سالن نشسته بودم و با زنعمو و مامان صحبت میکردم
زنعمو خیلی رندوم چیزی گفت:
جوجه؟
چرا از دست جونگ کوک فراری ای؟
پسر به این خوبی
هی میگه کی میای توهم جوابی نمیدی بهش


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۹)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط