{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_55


ویو کایلا

احتمالاً بیاد دنبالم.
ولی مهم نیست
چون من از اون لجبازترم.
شروع کردم به جمع کردن چند تا از وسایلم . چند دست لباس و وسایل شخصی‌مو برداشتم ، بیشتر از این لازم نداشتم . هر چیزی که واقعاً بهش احتیاج داشتم ، توی عمارت بود.

بعد از اینکه کارم تموم شد ، چمدون کوچیکمو گذاشتم یه گوشه‌ی اتاق و رفتم پایین.
به آجوما کمک کردم غذا رو بیاره .
چند دقیقه بعد کوک اومد و کنارم نشست . مشغول خوردن شدیم.
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
حتی بهش نگاه هم نکردم ، تمام تمرکزم رو گذاشته بودم روی غذا ، نه روی اون.
بعد از ناهار گفت برای یه سری کار میره شرکت و برمی‌گرده.
همین که رفت ، فرصت رو از دست ندادم . رفتم بالا ، آماده شدم و گوشی رو برداشتم به کوک زنگ زدم
چند بوق خورد تا برداشت.

کوک: جانم؟
کایلا: کی میای؟
کوک: نیم ساعت دیگه.
کایلا: آها… باشه.

چند ثانیه سکوت کردم بعد مستقیم گفتم:
کایلا: من دارم میرم عمارت ، چند روزی.

لحنش عوض شد.
کوک: چی؟
کایلا: شنیدی که.
کوک: کایلا لطفاً اذیت نکن . مگه همین امروز باهم حرف نزدیم؟
کایلا: چه ربطی داره؟ مگه می‌خوان بدزدنم؟

کلافه هوفی کشیدم و تند اضافه کردم:
کایلا: تنهایی بهت خوش بگذره آقای جئون!

و قبل از اینکه جواب بده ، تماس رو قطع کردم.

همش میگه خطرناکه ، دیوونه‌ شدم واقعا!
هوف!
رفتم پایین ، سوار ماشین شدم و بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم ، به سمت عمارت حرکت کردیم.

______________________________________
ویو کوک

داخل اتاق کارم با تهیونگ مشغول صحبت بودیم که گوشیم زنگ خورد . اسم کایلا روی صفحه افتاد.

رو به تهیونگ گفتم:
یه لحظه.

تماس رو جواب دادم . چند جمله‌ی معمولی گفت… بعد ناگهانی گفت می‌خواد چند روز بره عمارت.

مخالفت کردم.
بحث کوتاهی شد و قبل از اینکه بتونم حرف آخرمو بزنم ، تماس رو قطع کرد.

چند ثانیه به گوشی خیره موندم… بعد یه خنده‌ی کوتاه و ناباورانه کردم.

رو به تهیونگ با خنده گفتم:
خواهرت گوشی رو روم قطع کرد.

شونه‌ای بالا انداختم:
میگه می‌خواد چند روز بیاد عمارت.

تهیونگ خندید:
ببینم باهاش چی کار کردی؟ اون همین‌جوری از دستت در نمی‌ره.

لحظه‌ای فکر کردم. لب‌هام رو جمع کردم و با تردید گفتم:
شاید… به خاطر اینه که بوسیدمش؟

ابروهای تهیونگ بالا رفت و خنده‌ش پررنگ‌تر شد.
جدی میگی؟ کایلا بخاطر همین باهات قهر کرده‌ها!
هوفی کشیدم:
واقعا نمیدونم
ولی خب ... دست خودم نبود
حس میکردم اگه اون‌کارو نکنم پشیمون شم
تهیونگ دستی به شونم کشید:
من کایلا رو خوب میشناسم
یه کوچولو بهش زمان بده
شاید باید یکم بهش فکر کنه؟
اون خیلی لجباز و یه دنده اس خودتم اینو بهتر از من میدونی...



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۳)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط