{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_58


یه نیم ساعت بعد رفتم داخل آشپزخونه تا ببینم چخبره
امشب قرار بود من و رزیتا شام رو درست کنیم

ساعت نزدیکای ۸ بود پس رفتم بالا تا رزیتا رو صدا کنم
از پله ها بالا رفتم و رسیدم به اتاقش
درو باز کردم که دیدم داره با گوشیش ور میره
تقی به در زدم:
خانوم تشریف نمیارین آشپزخونه؟

یهو جفتمون خندیدیم که گفت:
برو پایین منم میام
خندیدم و رفتم پایین

دست به سینه وسط آشپز خونه مشغول فک کردن برای شام شدم
همون موقع رزیتا اومد:
فک کردی چی درست کنیم
چشمامو دور آشپزخونه چرخوندم و گفتم:
بولگوگی ، بی‌بیم باپ ، دوکبوکی ، جاجانگ‌میونگ
چطوره؟
کنارشم که مخلفات همیشگی با برنج هوم؟

رزیتا دست به سینه سری تکون داد
بالاخره مشغول شدیم
وسایلو از یخچال دونه دونه در آوردم و منم شروع به کار کردم

______
ویو کایلا

بعد از آماده شدن غذا مامان و زنعمو هم یکوچولو کمک کردن و بعد رفتیم سر میز

پدربزرگ تا نشست سر میز گفت:
مثل اینکه نوه های عزیزم گل کاشتن
منو رزیتا لبخند به لب داشتیم
شروع کردیم به خوردن
تهیونگ و بابا و عمو هم که وسطاش هی میگفتن چقد غذا خوشمزه شده و ول نمیکردن
خلاصه بعد از همه اینا میزو جمع کردیم و هرکی رفت سر کار خودش
من رفتم بالا و لباسامو عوض کردم
روی تخت دراز کشیدم و با گوشیم فیلم دیدم
نیم ساعت بعد نوتیف اومد برام
"دو دقیقه دیگه رسیدم"
این که کوکه
چیمیگه؟ اومده اینجا؟
کنجکاو شدم و رفتم پایین
دقیقا وسط پله ها وایسادم
بله . اومده بود اینجا
داخل که اومد چشماش رو دور رو بر چرخوند تا منو روی پله ها دید که دست به سینه وایسادم و سوالی نگاش میکنم
اومد به سمتم و از پله ها بالا اومد
مامان ، تهیونگ ، رزیتا ، زنعمو و مامان‌بزرگ داخل سالن بودن و داشتن مارو تماشا میکردن
تو پنج ثانیه رسید بهم و منو انداخت رو کولش

یهویی شوک شدم و سعی کردم بیام پایین نسبتا بلند گفتم:
هیییی
داری چیکار میکنی؟منو بزار زمین!

خندید و همراه با من بدبخت که رو کولش بودم رفت پایین:
چیکار میکنم؟ فقط دارم زنمو میدزدم همین!



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱۲)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

P5

Forced marriagePart5تو آینه به خودم نگاه کردم خیلی قشنگ شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط