Love and power
Love and power ❤️⚡️
Part 4
رابرت: او...نه مادمازل
مرلین: خوب کارت...
رابرت: از امروز کارت رو توی شرکت جئون شروع میکنی...همه چیز تکمیله...فقط به مصاحبه داری که اونم خودت یه جوری از پسش بر میای میدونم...
مرلین:یاااا...فکر نمیکنی خیلی زوده؟
رابرت: نه...تازه دیرم هست
مرلین: بمیری...
رابرت: چشم چون شما گفتی...حالا بلند شو خانم تنبل..
مرلین: خفه...
و قبل از این که بخواد جوابی از طرف رابرت بشنوه گوشی رو قطع کرد و پرتش کرد طرف دیگه ی تخت و دوباره به خواب قشنگش ادامه دارد...که باز با همون صدای ویز ویز قبلی بیدار شد و این دفعه عصبی گوشی رو برداشت و دوباره بدون نگاه کردن به اسم طرف جواب داد...
مرلین: ها چیه؟...دوباره چی یادت رفتی بی؟...ولم کن میخوام بخوابم دیگه...بنال
منشی: امممم...ببخشید خانم جانگ مرلین؟...
مرلین که تازه متوجه موقعیت شد گوشی رو برای چند لحظه با حالت متعجب از گوشش جدا کرد و به صفحش خیره شد..شماره ی روندی بود و معلوم بود مال شرکته...و به خواطر تماس چند ساعت پیشش با رابرت مطمئن بود که مال شرکت جئونه...
مرلین: آهان بله ببخشید شرمنده...متوجه
نشدم شما هستید...
منشی: نه خانم اشکال نداره فقط شما خواستید توی این شرکت کار کنید دیگه...درسته؟...
مرلین: بله بله...
منشی: خوب همه چیز توی پرونده شما درسته فقط باید بیاید برای مصاحبه...
مرلین: حتما...میام...فقط باید چه ساعتی اونجا باشم؟...
منشی: تا یک ساعت دیگه...میتونید
مرلین: بله بله چرا که نه...
منشی: پس میبینمتون...فعلا...
مرلین: همچنین...خدا نگه دار
با حول و عجله سریع از جاش بلند شد...دوش کوتاهی گرفت و لباس پاستیلی رنگی که رابرت براش فرستاده بود رو پوشید...از رنگ های شاد زیاد خوشش نمیومد...ولی مجبور بود که بپوشه...موهاش رو کمی حالت داد و گل سر های فانتزی که از روی عجبار روی موهاش میزد رو مرتب کرد و بعد از زدن عطر ملایمی که بوی وانیل شکلات میداد...کفش هاشو پوشید و بعد از برداشتن مدارکی که برای کامل کردن رزومه کاریش نیاز داشت از پله ها پایین اومد...برای این که جلب توجه زیادی نداشته باشه تصمیم گرفت با موتور صورتی رنگش بره...بعد از استارت زدن حرکت کرد به آدرسی که براش ارسال شده بود...
....
ادامه دارد....
Part 4
رابرت: او...نه مادمازل
مرلین: خوب کارت...
رابرت: از امروز کارت رو توی شرکت جئون شروع میکنی...همه چیز تکمیله...فقط به مصاحبه داری که اونم خودت یه جوری از پسش بر میای میدونم...
مرلین:یاااا...فکر نمیکنی خیلی زوده؟
رابرت: نه...تازه دیرم هست
مرلین: بمیری...
رابرت: چشم چون شما گفتی...حالا بلند شو خانم تنبل..
مرلین: خفه...
و قبل از این که بخواد جوابی از طرف رابرت بشنوه گوشی رو قطع کرد و پرتش کرد طرف دیگه ی تخت و دوباره به خواب قشنگش ادامه دارد...که باز با همون صدای ویز ویز قبلی بیدار شد و این دفعه عصبی گوشی رو برداشت و دوباره بدون نگاه کردن به اسم طرف جواب داد...
مرلین: ها چیه؟...دوباره چی یادت رفتی بی؟...ولم کن میخوام بخوابم دیگه...بنال
منشی: امممم...ببخشید خانم جانگ مرلین؟...
مرلین که تازه متوجه موقعیت شد گوشی رو برای چند لحظه با حالت متعجب از گوشش جدا کرد و به صفحش خیره شد..شماره ی روندی بود و معلوم بود مال شرکته...و به خواطر تماس چند ساعت پیشش با رابرت مطمئن بود که مال شرکت جئونه...
مرلین: آهان بله ببخشید شرمنده...متوجه
نشدم شما هستید...
منشی: نه خانم اشکال نداره فقط شما خواستید توی این شرکت کار کنید دیگه...درسته؟...
مرلین: بله بله...
منشی: خوب همه چیز توی پرونده شما درسته فقط باید بیاید برای مصاحبه...
مرلین: حتما...میام...فقط باید چه ساعتی اونجا باشم؟...
منشی: تا یک ساعت دیگه...میتونید
مرلین: بله بله چرا که نه...
منشی: پس میبینمتون...فعلا...
مرلین: همچنین...خدا نگه دار
با حول و عجله سریع از جاش بلند شد...دوش کوتاهی گرفت و لباس پاستیلی رنگی که رابرت براش فرستاده بود رو پوشید...از رنگ های شاد زیاد خوشش نمیومد...ولی مجبور بود که بپوشه...موهاش رو کمی حالت داد و گل سر های فانتزی که از روی عجبار روی موهاش میزد رو مرتب کرد و بعد از زدن عطر ملایمی که بوی وانیل شکلات میداد...کفش هاشو پوشید و بعد از برداشتن مدارکی که برای کامل کردن رزومه کاریش نیاز داشت از پله ها پایین اومد...برای این که جلب توجه زیادی نداشته باشه تصمیم گرفت با موتور صورتی رنگش بره...بعد از استارت زدن حرکت کرد به آدرسی که براش ارسال شده بود...
....
ادامه دارد....
- ۴۱۲
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط