{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love and power

Love and power❤️⚡️
Part 1




باماشین مشکی رسید دم شرکت...پیاده شد..تیپ دارک و ترسناکی زده بود...بزرگ ترین مرد ها هم ازش می‌ترسیدند...بهش میگفتم فرشته مرگ...وارد آسانسور شد در حالی که همه تا کمر جلوش خم بودن...وارد راهروی تاریک و ترسناک اتاق رابرت شد...رابرت یکی از سهام دار های شرکت و رئیسش بود...صدای تق تق کفتش های پاشنه بلندش...سکوت راه روی طبقه ۳۰ رو میشکست...پشت در اتاق رئیس که کاملا مشخص بود ایستاد...زربه ای به در زد و بعد از شنیدن اجازه ورود...وارد اتاق شد...رئیس پشت به دختر در حالی که از پنجره اتاقش که کل سئول رو زیر پاش داشت به بیرون نگاه می‌کرد...

رابرت: خوش اومدی...

صدای کفشاش که بلند و بلند تر میشد نشان دهنده این بود که در حال نزدیک شدن به رابرت...رابرت در حالی که به صندلی مشکی چرمیش تکیه داده بود به طرفش چرخید...
مرلین: می‌شنوم...

رابرت: او مرلین من...عجول نباش...

مرلین: اول که باید بگم من مرلین کسی نیستم..کارت رو بگو...

رابرت: اووو...پرنسس...برات یه ماموریت دارم‌...

مرلین: باز چی شده؟...

رابرت: باید بری جاسوسی...

مرلین:این بار برا کی؟

رابرت: برا یه کی که خوب میشناسیش
مرلین: طفره نرو...زود بگو دیگه

رابرت: برا جئون

مرلین: هااا..همون...همون که منو خواستی...ببین برای بار هزارم میگم...منو با جئون در ننداز...

رابرت: مرلین عزیزم...

مرلین: گفتم به من نگو عزیزممم (عصبی)

رابرت: باشه باشه...ببین مرلین تو بهترین افراد منی...

مرلین: برام مهم نیست....من با جئون در نمیوفتم...



....
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

Love and power❤️⚡️Part 2رابرت: تو که دوست نداری عکسای خوشگلت...

Love and power❤️⚡️Part 3مرلین میدونست که حریف جئون نمیشه ولی...

Love and power ❤️⚡️Part 5بعد از چند دقیقه روبه روی شرکت بزرگ...

Love and power ❤️⚡️Part 4رابرت: او...نه مادمازل مرلین: خوب ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط