درخواستی
درخواستی
**Silken Chain**(زنجیر ابریشمی)
Part:8
ولی چرا اینهمه عصبی بود رفتم تو سالن که
اجوما:دخترم
ا.ت:بله
اجوما:شما کانگ ا.ت هستین درسته
ا.ت:بله
اجوما:خب بیا اتاقتون نشون بدم
ا.ت:باشه
اتاقمو نشون داد اتاق قشنگی بود که سمت دیگه یه اتاقک داشت که توش لباسو اینجور چیزا بود از اتاق رفتم بیرون داشتم تو امارت قدم میزدم که با صدای کسی برگشتم سمتش
بلیر:تو کی هستی
ا.ت:آا سلام من کانگ ا.تم دست راست ارباب کیم
بلیر:تو دست راستشی آه تهیونگ جونم چرا باید یه دختر به عنوان دست راست انتخاب کنه
ا.ت:و شما
بلیر:آه ..من شین بلیرم دختر خاله دسته گل تهیونگ خب بزار برات روشن کنم ا.ت جون اگه دور و بر تهیونگ جونم بپلکی یا سعی کنی اونو بکشی سمت خودت با من طرفی اون فقط مال منه
ا.ت:آا..خیل.خب ولی من همچین قسطی ندارم
بلیر:حالا گفتم خبر داشته باشی هرزه جون
ا.ت:من هرزه نیستم*اخم
هه این:چه خبره بلیر تو باز شروع کردی با دختره بد بخت چیکار داری اون تازه از راه رسیده اذیتش نکن بعدشم حتی اگه داداشم بخواد من اجازه نمیدم که اون با تو باشه
بلیر:آخه چرا خواهر شوهر جونم
هه این:من خواهر شوهرت نیستم ..چون تو یه پیکمی زندگی خراب کن به درد نخوری تو حتی زندگی منم خراب کردی اول عشقم حالام داداشم؟
بلیر:اونو فراموش کن
هه این:نمی کنم بلیر نمیکنم ازت متنفرم از زندگیمون برو بیرون
....
.
در دنیایی پر از خون و خیانت، تنها یک چیز حقیقت داشت: عشقِ وسواسگونهی او، که چون زنجیر ابریشمی، تو را برای همیشه در بر میگیرد.
**Silken Chain**(زنجیر ابریشمی)
Part:8
ولی چرا اینهمه عصبی بود رفتم تو سالن که
اجوما:دخترم
ا.ت:بله
اجوما:شما کانگ ا.ت هستین درسته
ا.ت:بله
اجوما:خب بیا اتاقتون نشون بدم
ا.ت:باشه
اتاقمو نشون داد اتاق قشنگی بود که سمت دیگه یه اتاقک داشت که توش لباسو اینجور چیزا بود از اتاق رفتم بیرون داشتم تو امارت قدم میزدم که با صدای کسی برگشتم سمتش
بلیر:تو کی هستی
ا.ت:آا سلام من کانگ ا.تم دست راست ارباب کیم
بلیر:تو دست راستشی آه تهیونگ جونم چرا باید یه دختر به عنوان دست راست انتخاب کنه
ا.ت:و شما
بلیر:آه ..من شین بلیرم دختر خاله دسته گل تهیونگ خب بزار برات روشن کنم ا.ت جون اگه دور و بر تهیونگ جونم بپلکی یا سعی کنی اونو بکشی سمت خودت با من طرفی اون فقط مال منه
ا.ت:آا..خیل.خب ولی من همچین قسطی ندارم
بلیر:حالا گفتم خبر داشته باشی هرزه جون
ا.ت:من هرزه نیستم*اخم
هه این:چه خبره بلیر تو باز شروع کردی با دختره بد بخت چیکار داری اون تازه از راه رسیده اذیتش نکن بعدشم حتی اگه داداشم بخواد من اجازه نمیدم که اون با تو باشه
بلیر:آخه چرا خواهر شوهر جونم
هه این:من خواهر شوهرت نیستم ..چون تو یه پیکمی زندگی خراب کن به درد نخوری تو حتی زندگی منم خراب کردی اول عشقم حالام داداشم؟
بلیر:اونو فراموش کن
هه این:نمی کنم بلیر نمیکنم ازت متنفرم از زندگیمون برو بیرون
....
.
در دنیایی پر از خون و خیانت، تنها یک چیز حقیقت داشت: عشقِ وسواسگونهی او، که چون زنجیر ابریشمی، تو را برای همیشه در بر میگیرد.
- ۵۳۴
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط