{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۰۳: منصرف کردن ولیعهد
شب آرام آرام روی شهر نشسته بود.
ماشین مشکی جونگ‌کوک در جاده خلوت به سمت قصر حرکت می‌کرد. چراغ‌های خیابان یکی‌یکی از روی شیشه جلو رد می‌شدند.
جونگ‌کوک پشت فرمان بود و سوآ کنار او نشسته بود.
چند لحظه سکوت بینشان بود تا اینکه ناگهان جونگ‌کوک زیر لب گفت:
— «اوه.»
سوآ سرش را برگرداند.
— «چی شد؟»
جونگ‌کوک آه کوتاهی کشید.
— «امروز جلسه سلطنتی داریم… درباره ربوده شدنت.»
سوآ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام دستش را جلو برد و روی دست جونگ‌کوک که روی دنده بود گذاشت.
جونگ‌کوک کمی سرش را چرخاند.
— «چی شده؟»
سوآ آرام گفت:
— «نمی‌خوام ادامه پیدا کنه.»
جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.
— «چی؟»
سوآ نگاهش را به او داد.
— «این ماجرا… تحقیق‌ها… جلسه‌ها…»
بعد آهسته گفت:
— «خسته شدم.»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
سوآ ادامه داد:
— «من الان اینجام. سالم. کنار تو.»
دستش را کمی محکم‌تر روی دست او گذاشت.
— «دیگه نمی‌خوام کش پیدا کنه.»
جونگ‌کوک سرش را کمی تکان داد.
— «سوآ… این شوخی نیست. یکی واقعاً—»
سوآ سریع حرفش را برید.
— «می‌دونم.»
بعد با لحن نرم‌تری گفت:
— «ولی نمی‌خوام بقیه زندگیمون تبدیل به تحقیق و بازجویی بشه.»
چند ثانیه سکوت*
جونگ‌کوک هنوز به جاده نگاه می‌کرد.
سوآ کمی خم شد.
— «جونگ‌کوک…»
جونگ‌کوک نفس کوتاهی کشید.
— «دارم سعی می‌کنم ازت محافظت کنم.»
سوآ لبخند کوچکی زد.
— «می‌دونم.»
بعد با شیطنت گفت:
— «ولی الان بهترین محافظت اینه که ولش کنی.»
جونگ‌کوک اخم ریزی کرد.
— «داری باهام چونه می‌زنی؟»
سوآ سرش را کمی کج کرد.
— «شاید.»
بعد با صدای آروم گفت:
— «خواهش می‌کنم.»
جونگ‌کوک چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آهسته گفت:
— «باشه.»
سوآ چشم‌هایش برق زد.
جونگ‌کوک ادامه داد:
— «ولی فقط یه شرط.»
سوآ سریع گفت:
— «چی؟»
جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «اگه یه بار دیگه کسی حتی یه نگاه چپ بهت بندازه…»
صدایش جدی شد.
— «رحم نمی‌کنم.»
سوآ خندید.
— «خیلی ترسناک شدی.»
بعد ناگهان خم شد و خیلی سریع یک بوسه کوچک روی گونه جونگ‌کوک گذاشت.
جونگ‌کوک فوراً گفت:
— «هی!»
سوآ خندید.
جونگ‌کوک با خنده گفت:
— «حواسمو پرت نکن، دارم رانندگی می‌کنم.»
سوآ با شیطنت گفت:
— «پس تمرکز کن.»
چند ثانیه بعد دوباره سرش را آرام به شانه او تکیه داد.
جونگ‌کوک نفسش را آهسته بیرون داد.
— «سوآ…»
سوآ معصومانه گفت:
— «بله؟»
جونگ‌کوک خندید.
— «داری عمداً اذیتم می‌کنی.»
سوآ با لبخند گفت:
— «شاید.»
ماشین در جاده تاریک جلو می‌رفت.
چراغ‌های قصر از دور کم‌کم دیده می‌شدند.
و سوآ هنوز با لبخند کنارش نشسته بود…
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۲۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۴: جلسه‌ای که لغو شدماشین درست جلوی درِ ا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۵: آرامش قبل از خوابتالار کم‌کم خالی شد.ص...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۲: بدترین اشتباهچند ثانیه سکوت سنگینی در ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۱: بازی خطرناکشب شده بود.سوآ توانسته بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط