فیک
فاصله ای به اندازه یک نگاه
پارت نهم | یه اسم روی سینه
(ویو جونگکوک)
ون آروم توی خیابونای سئول حرکت میکرد.
منم طبق عادت، هدفونمو گذاشته بودم توی گوشم و بیرونو نگاه میکردم.
ولی حقیقت این بود که اصلاً حواسم به آهنگ نبود.
تهیونگ یه نگاه بهم انداخت.
«هنوز داری به اون دختر فکر میکنی؟»
پوفی کشیدم.
«نه.»
«دروغگو.»
چشمامو چرخوندم.
«فقط حس کردم قبلاً هم دیدمش.»
«داداش، خب سه روز پیش کنسرت دیدیش.»
«نه... منظورم یه حس آشناست.»
تهیونگ لبخند زد.
«باشه. هر جور خودت میگی.»
همون موقع مدیر برنامه صدامون زد.
«بچهها، قبل از اینکه بریم هتل، یه چیز جا مونده.»
همه برگشتیم سمتش.
یه پاکت سفید دستش بود.
«کارت بانکی جونگکوک اشتباهی توی کافه جا مونده.»
دستم رفت توی جیبم.
«وای... راست میگه.»
«نگران نباش. زنگ زدن گفتن نگهش داشتن. فردا یکی از تیم میره میگیره.»
سرمو تکون دادم.
موضوع مهمی نبود.
ولی ناخودآگاه ذهنم دوباره رفت سمت همون کافه.
(ویو لیا)
داشتم میزها رو تمیز میکردم که مدیر صدام زد.
«لیا.»
«جانم؟»
یه کارت بانکی گذاشت جلوم.
«یکی از مشتریای امروز جا گذاشته.»
کارتو برداشتم.
«اوه...»
«فردا میان دنبالش. تا اون موقع بذارش داخل گاوصندوق.»
«باشه.»
همین که خواستم کارتو داخل پاکت بذارم، چشمم افتاد به اسم روش.
JEON JUNG KOOK
...
چند ثانیه فقط خیره موندم.
بعد سریع نگاهمو دزدیدم.
«آروم باش لیا...»
به خودم تذکر دادم.
«این فقط یه کارته.»
ولی ته دلم خندم گرفته بود.
از اون همه آدم...
دقیقاً کارت بانکی جونگکوک افتاده بود دست من.
صبح روز بعد...
طبق معمول زودتر از همه رسیدم کافه.
مدیر گفت:
«امروز اگه کسی برای کارت اومد، فقط خودت تحویلش بده.»
«باشه.»
ساعت حدود یازده بود.
در کافه باز شد.
ناخودآگاه سرمو بلند کردم.
یکی از محافظای دیروز وارد شد.
نفس راحتی کشیدم.
«سلام.»
لبخند مودبانهای زد.
«سلام. برای کارت بانکی اومدم.»
خواستم برم سمت گاوصندوق که صدای باز شدن دوباره در اومد.
محافظ یه قدم کنار رفت.
و...
جونگکوک با یه کلاه مشکی و ماسک وارد شد.
انگار خودش تصمیم گرفته بود بیاد.
وقتی چشمش به من افتاد، همون لبخند کوچیک همیشگیش پشت ماسک توی چشمهاش معلوم شد.
آروم گفت:
«سلام...»
منم ناخودآگاه لبخند زدم.
«سلام.»
این بار...
دیگه فقط «همون دختر» و «همون پسر» نبودیم.
هرچند هنوز هیچکدوم اسم اون یکی رو به زبون نیاورده بود.
ولی انگار...
هردومون کمکم داشتیم حضور اون یکی رو به خاطر میسپردیم.
ادامه دارد... 💜
پارت نهم | یه اسم روی سینه
(ویو جونگکوک)
ون آروم توی خیابونای سئول حرکت میکرد.
منم طبق عادت، هدفونمو گذاشته بودم توی گوشم و بیرونو نگاه میکردم.
ولی حقیقت این بود که اصلاً حواسم به آهنگ نبود.
تهیونگ یه نگاه بهم انداخت.
«هنوز داری به اون دختر فکر میکنی؟»
پوفی کشیدم.
«نه.»
«دروغگو.»
چشمامو چرخوندم.
«فقط حس کردم قبلاً هم دیدمش.»
«داداش، خب سه روز پیش کنسرت دیدیش.»
«نه... منظورم یه حس آشناست.»
تهیونگ لبخند زد.
«باشه. هر جور خودت میگی.»
همون موقع مدیر برنامه صدامون زد.
«بچهها، قبل از اینکه بریم هتل، یه چیز جا مونده.»
همه برگشتیم سمتش.
یه پاکت سفید دستش بود.
«کارت بانکی جونگکوک اشتباهی توی کافه جا مونده.»
دستم رفت توی جیبم.
«وای... راست میگه.»
«نگران نباش. زنگ زدن گفتن نگهش داشتن. فردا یکی از تیم میره میگیره.»
سرمو تکون دادم.
موضوع مهمی نبود.
ولی ناخودآگاه ذهنم دوباره رفت سمت همون کافه.
(ویو لیا)
داشتم میزها رو تمیز میکردم که مدیر صدام زد.
«لیا.»
«جانم؟»
یه کارت بانکی گذاشت جلوم.
«یکی از مشتریای امروز جا گذاشته.»
کارتو برداشتم.
«اوه...»
«فردا میان دنبالش. تا اون موقع بذارش داخل گاوصندوق.»
«باشه.»
همین که خواستم کارتو داخل پاکت بذارم، چشمم افتاد به اسم روش.
JEON JUNG KOOK
...
چند ثانیه فقط خیره موندم.
بعد سریع نگاهمو دزدیدم.
«آروم باش لیا...»
به خودم تذکر دادم.
«این فقط یه کارته.»
ولی ته دلم خندم گرفته بود.
از اون همه آدم...
دقیقاً کارت بانکی جونگکوک افتاده بود دست من.
صبح روز بعد...
طبق معمول زودتر از همه رسیدم کافه.
مدیر گفت:
«امروز اگه کسی برای کارت اومد، فقط خودت تحویلش بده.»
«باشه.»
ساعت حدود یازده بود.
در کافه باز شد.
ناخودآگاه سرمو بلند کردم.
یکی از محافظای دیروز وارد شد.
نفس راحتی کشیدم.
«سلام.»
لبخند مودبانهای زد.
«سلام. برای کارت بانکی اومدم.»
خواستم برم سمت گاوصندوق که صدای باز شدن دوباره در اومد.
محافظ یه قدم کنار رفت.
و...
جونگکوک با یه کلاه مشکی و ماسک وارد شد.
انگار خودش تصمیم گرفته بود بیاد.
وقتی چشمش به من افتاد، همون لبخند کوچیک همیشگیش پشت ماسک توی چشمهاش معلوم شد.
آروم گفت:
«سلام...»
منم ناخودآگاه لبخند زدم.
«سلام.»
این بار...
دیگه فقط «همون دختر» و «همون پسر» نبودیم.
هرچند هنوز هیچکدوم اسم اون یکی رو به زبون نیاورده بود.
ولی انگار...
هردومون کمکم داشتیم حضور اون یکی رو به خاطر میسپردیم.
ادامه دارد... 💜
- ۱۴۰
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط