{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فاصله ای به اندازه یک نگاه

فاصله ای به اندازه یک نگاه

پارت هفتم| «ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟»
(ویو لیا)
قلبم داشت از سینه‌م می‌زد بیرون.
جونگکوک نگام می‌کرد.
نه اون نگاه همیشگی روی استیج...
یه نگاه پر از شک.
انگار واقعاً داشت سعی می‌کرد یه چیزی یادش بیاد.
من؟
من فقط دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه برم توش.
یه لبخند کوچیک زدم.
«فکر کنم... توی کنسرت.»
همین.
فقط همینو گفتم.
نه بیشتر.
نه کمتر.
یه لحظه سکوت شد.
بعد گوشه‌ی لب جونگکوک آروم بالا رفت.
«آها...»
سرشو یه ذره کج کرد.
«همون دختره...»
نفسم بند اومد.
یعنی...
واقعاً یادش مونده بود؟
تهیونگ که کنار جونگکوک نشسته بود، یه نگاه بین من و اون انداخت.
بعد با یه خنده‌ی شیطنت‌آمیز گفت:
«پس بالاخره پیداش کردی؟»
جونگکوک اخم الکی کرد.
«چیو پیدا کردم؟»
«همون دختری که سه روزه ویدیوشو می‌بینی.»
من همون لحظه آرزو کردم کاش نامرئی می‌شدم.
جونگکوک سریع بالش کوچیکی که روی مبل بود برداشت و پرت کرد سمت تهیونگ.
«ساکت باش.»
همه خندیدن.
حتی منم نتونستم جلوی خنده‌مو بگیرم.
جونگکوک دوباره نگام کرد.
این بار لبخندش خیلی صمیمی‌تر بود.
«گوشیت... سالمه؟»
یه لحظه ماتش بردم.
از بین اون همه حرف...
این سؤال؟
لبخند زدم.
«آره... هنوزم کار می‌کنه.»
اونم خندید.
«خوبه.»
بعد خیلی آروم گفت:
«اون روز حسابی ترسیده بودی.»
گونه‌هام داغ شد.
«خب... تمام زندگیم توی اون گوشی بود.»
«می‌فهمم.»
برای چند ثانیه هیچ‌کدوممون چیزی نگفتیم.
یه سکوت عجیب...
ولی اصلاً معذب‌کننده نبود.
یهو صدای مدیر کافه از بیرون اومد.
«لیا!»
سریع به خودم اومدم.
«ببخشید... باید برگردم سر کار.»
سرمو خم کردم.
«روز خوبی داشته باشین.»
خواستم برگردم که یه صدای آروم از پشت سرم اومد.
«هی...»
برگشتم.
جونگکوک با یه لبخند خیلی کوچیک گفت:
«این بار... مواظب گوشیت باش.»
چند نفر از اعضا خندیدن.
منم ناخودآگاه خندیدم.
«قول می‌دم.»
بعد سریع از اتاق اومدم بیرون.
همین که در بسته شد، تکیه دادم به دیوار.
«یا خداااا...»
دستمو گذاشتم روی قلبم.
«الان... واقعاً با جونگکوک حرف زدم؟»
صورتم از خجالت داغ شده بود.
همکارم از دور نگام کرد.
«لیا؟ خوبی؟»
صاف وایسادم.
«آره... فقط... یکم گرممه.»
اون با تعجب نگام کرد.
«ولی کولر روشنه.»
«...»
«...»
«آره خب... بیخیال.»
(ویو جونگکوک)
در که بسته شد، چند ثانیه به جایی که ایستاده بود خیره موندم.
بعد ناخودآگاه لبخند زدم.
تهیونگ آروم با آرنج زد به پهلوم.
«چی شد؟»
«هیچی.»
«پس چرا می‌خندی؟»
شونه بالا انداختم.
«فقط... خوشحال شدم گوشیش سالمه.»
تهیونگ یه «اوهوم» کش‌دار گفت.
«فقط همین؟»
نگاهش کردم.
«آره.»
لبخندش عمیق‌تر شد.
«باشه... فعلاً.»
کلمه‌ی فعلاً رو یه جوری گفت که معلوم بود اصلاً حرفمو باور نکرده.
ولی خودمم نمی‌دونستم چرا...
از دیدن دوباره‌ی اون دختر...
حالم خوب شده بود.

ادامه دارد... 💜
دیدگاه ها (۰)

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت ششم| یه درخواست عجیب (ویو ل...

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت پنجم| فقط یه خواهش کوچیک...(...

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت دوم | همون نگاه لعنتیتمام طو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط