{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک

فاصله ای به اندازه یک نگاه

پارت ۸ | «اسمش چی بود؟»

(ویو لیا)

تمام شیفتم یه جوری گذشت که انگار رو هوا راه می‌رفتم.

هر مشتری که می‌اومد، من ناخودآگاه به اتاق VIP نگاه می‌کردم.

نه اینکه بخوام مزاحمشون بشم...

فقط...

هنوز باورم نمی‌شد جونگکوک چند متر اون‌طرف‌تر نشسته.

یه بار که داشتم سفارش یه میز رو می‌بردم، همکارم یواشکی کنار گوشم گفت:

«لیا...»

«هوم؟»

«اون مشتریای VIP رو می‌شناسی؟»

قلبم یه تکون خورد.

خودمو زدم به بی‌خیالی.

«نه... چرا؟»

«هیچی، خیلی مرموزن. از وقتی اومدن، نصف کافه حواسشون به اوناست.»

لبمو گاز گرفتم که نخندم.

«آره... معلومه.»


---

حدود یه ساعت بعد، بالاخره وقت رفتنشون شد.

من پشت صندوق وایساده بودم و داشتم حساب یه مشتری رو می‌بستم.

در کافه باز شد.

اول محافظا بیرون رفتن.

بعد چند نفر از اعضای تیم.

آخر از همه...

جونگکوک.

همین که از کنار صندوق رد شد، یه لحظه وایساد.

من سرم پایین بود و مشغول جمع کردن پول خرد.

تا سرمو بلند کردم، دیدم همون‌جا وایساده.

لبخند کوچیکی زد.

«خسته نباشی.»

چند ثانیه فقط نگاش کردم.

بعد تازه یادم افتاد باید جواب بدم.

«م... ممنون...»

اون سرشو تکون داد.

«روز خوبی داشته باشی.»

«شما هم...»

و رفت.

همین.

یه مکالمه‌ی پنج ثانیه‌ای.

ولی تا چند دقیقه بعدش هنوز داشتم به در بسته‌ی کافه نگاه می‌کردم.


---

شب، بعد از اینکه رسیدم خونه، خودمو پرت کردم روی تخت.

دوستم همون لحظه زنگ زد.

تا جواب دادم، گفت:

«خب؟»

«چی خب؟»

«امروز چرا انقدر آرومی؟ هر وقت آرومی یعنی یه گندی زدی.»

خندیدم.

«گندی نزدم.»

«پس؟»

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد آروم گفتم:

«امروز دوباره دیدمش.»

اون طرف خط ساکت شد.

«...کیو؟»

«جونگکوک.»

یه جیغ بلند کشید که مجبور شدم گوشی رو از گوشم دور کنم.

«چیییییییی؟!»

شروع کردم همه‌چی رو تعریف کردن.

از کافه...

از اتاق VIP...

از حرفاش...

وقتی حرفم تموم شد، دوستم فقط یه جمله گفت.

«لیا...»

«هوم؟»

«فقط یه سؤال دارم.»

«بپرس.»

«اون اسم تو رو می‌دونه؟»

ساکت شدم.

نه...

نمی‌دونست.

حتی یه بارم اسممو نگفته بودم.

اونم اسمشو به زبون نیاورده بود.

انگار...

هنوز برای هم فقط «همون دختر» و «همون پسر» بودیم.


---
(ویو جونگکوک)

وقتی سوار ون شدیم، تهیونگ همون اول گفت:

«خب...»

چشمامو بستم.

«باز شروع شد.»

خندید.

«اسمش چی بود؟»

چشمامو باز کردم.

«کی؟»

«همون دختر.»

چند ثانیه فکر کردم.

بعد خیلی آروم گفتم:

«...نمی‌دونم.»

تهیونگ با تعجب نگام کرد.

«یعنی حتی اسمو نپرسیدی؟»

شونه بالا انداختم.

«موقعیتش نبود.»

یه لبخند شیطنت‌آمیز زد.

«ولی دلت می‌خواد بدونی، نه؟»

خواستم جواب بدم که گوشیم ویبره خورد.

مدیر برنامه یه فایل فرستاده بود.

فاکتور پرداخت کافه.

بی‌حوصله بازش کردم.

چشمم همین‌جوری روی اسم‌ها رد می‌شد...

تا اینکه روی یه اسم مکث کردم.

Server: Kim Liya

...

کیم...

لیا.

برای چند ثانیه فقط به اسم خیره شدم.

بعد خیلی آروم، انگار داشتم اسم یه آهنگ جدید رو زمزمه می‌کردم، زیر لب گفتم:

«کیم... لیا...»

و نمی‌دونستم...

یه روز، قراره همین اسم، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنم، توی ذهنم تکرار بشه.

ادامه دارد... 💜
دیدگاه ها (۰)

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت هفتم| «ما قبلاً همدیگه رو دی...

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت ششم| یه درخواست عجیب (ویو ل...

+why me?-I shouldn't fall in love with you...........p.7ساعت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط