little swallow
جونگ هوسوک یا بهتر بگم یکی از میلیونرهای شهر خوب بلد بود چطور دل دخترکش رو به دست بیاره دیروز بعد از یه دعوای کوچیک از هم جدا شدین اما روز بعد به یه بهانهای خودش رو به خونهات رسوند وقتی صدای زنگ در رو شنیدی و در رو باز کردی، با یه دسته گل زیبا در دستش منتظر تو ایستاده بود
با تعجب بهش نگاه کردی که نزدیکت شد و دسته گل رو به دستت داد و گفت:
_ منو ببخش پرستوی قشنگم طاقت ناراحتی و قهرت رو ندارم برگرد
دسته گل رو که گرفتی روی پنجهی پاهات ایستادی و بوسهای عاشقانه به روی گونهاش گذاشتی. قلب هوسوک با این حرکتت آب شد. تو رو به آغوشش کشید و در حالی که از عطر بدنت لذت میبرد در گوشات زمزمه کرد:
_ یه سوپرایز دیگه هنوز مونده
چشمانت از حرفش برق زد و بعد هوسوک دستت رو گرفت و با هم از خونه خارج شدین وقتی به ماشین اسپرت پارک شدهاش در خیابون یعنی لامبورگینی اوروس رسیدین قبل از اینکه در ماشین رو برات باز کنه ازت خواست چشمانت رو ببندی بعد کمکت کرد تا با چشمان بسته داخل ماشین بنشینی
مرموزی سوپرایزی که هوسوک برات تدارک دیده بود حسابی کنجکاوت کرده بود وقتی موتور غران ماشینش روشن و به دل جاده افتاد دست چپات رو در حین رانندگی گرفت و بوسهای به پشت دستت زد و با صدای مخملیاش گفت:
_ حالا میتونی چشمانت رو باز کنی.
با باز کردن چشمانت، نگاهت به کیسهی خرید سفید رنگی از برند دیور که کنار پاهات بود افتاد هوسوک از برند موردعلاقهات برات هدیه خریده بود. با ذوق و مهربونی در جواب محبتش گفتی:
+ اوه اوپا... خیلی ممنونم! بابت دسته گل و هدیه واقعاً ازت متشکرم
هوسوک دستش رو از بین انگشتانت آزاد کرد و موهات رو بهم ریخت و گفت:
_ خواهش میکنم عزیزم من هر کاری برای پرستو کوچولوی خودم میکنم مخصوصاً اگه قرار باشه تو رو لوس کنم و برات هدیههای گرون بخرم
از شنیدن حرفش انگار دستهای از پروانههای وحشی در شکمت پرواز میکردن و میچرخیدن گونههات سرخ شده بودن که پرسیدی:
+ خب مرد شیرینم، الان داریم کجا میریم
لبخندی یهطرفه گوشه لب هوسوک نشست و در حالی که اشتیاق و هوس در چشمانش برق میزد، پوست برهنه پات رو نوازش کرد گاهی هم دستش حتی بالاتر از لباست میرفت و پایین میاومد
_ داریم برمیگردیم خونهمون عسلم دلم برای تو و اینکه تنت رو بین خودم و تخت حبس کنم تنگ شده شایدم کاری کنم که حالا حالا نتونی بلند شی
با دیدن چهرهی متعجب و خشکشدهات از اعتراف عاشقانه و داغش با لبخند ادامه داد:
_ پس فکر کنم فهمیدی هر چه قدر از من فاصله بگیری و مدت طولانیتری با من قهر باشی، بیشتر بهت سخت میگیرم پرستوی من
کی اینجا دلش یه هوسوک خواست؟!
حمایت فراموش نشه
با تعجب بهش نگاه کردی که نزدیکت شد و دسته گل رو به دستت داد و گفت:
_ منو ببخش پرستوی قشنگم طاقت ناراحتی و قهرت رو ندارم برگرد
دسته گل رو که گرفتی روی پنجهی پاهات ایستادی و بوسهای عاشقانه به روی گونهاش گذاشتی. قلب هوسوک با این حرکتت آب شد. تو رو به آغوشش کشید و در حالی که از عطر بدنت لذت میبرد در گوشات زمزمه کرد:
_ یه سوپرایز دیگه هنوز مونده
چشمانت از حرفش برق زد و بعد هوسوک دستت رو گرفت و با هم از خونه خارج شدین وقتی به ماشین اسپرت پارک شدهاش در خیابون یعنی لامبورگینی اوروس رسیدین قبل از اینکه در ماشین رو برات باز کنه ازت خواست چشمانت رو ببندی بعد کمکت کرد تا با چشمان بسته داخل ماشین بنشینی
مرموزی سوپرایزی که هوسوک برات تدارک دیده بود حسابی کنجکاوت کرده بود وقتی موتور غران ماشینش روشن و به دل جاده افتاد دست چپات رو در حین رانندگی گرفت و بوسهای به پشت دستت زد و با صدای مخملیاش گفت:
_ حالا میتونی چشمانت رو باز کنی.
با باز کردن چشمانت، نگاهت به کیسهی خرید سفید رنگی از برند دیور که کنار پاهات بود افتاد هوسوک از برند موردعلاقهات برات هدیه خریده بود. با ذوق و مهربونی در جواب محبتش گفتی:
+ اوه اوپا... خیلی ممنونم! بابت دسته گل و هدیه واقعاً ازت متشکرم
هوسوک دستش رو از بین انگشتانت آزاد کرد و موهات رو بهم ریخت و گفت:
_ خواهش میکنم عزیزم من هر کاری برای پرستو کوچولوی خودم میکنم مخصوصاً اگه قرار باشه تو رو لوس کنم و برات هدیههای گرون بخرم
از شنیدن حرفش انگار دستهای از پروانههای وحشی در شکمت پرواز میکردن و میچرخیدن گونههات سرخ شده بودن که پرسیدی:
+ خب مرد شیرینم، الان داریم کجا میریم
لبخندی یهطرفه گوشه لب هوسوک نشست و در حالی که اشتیاق و هوس در چشمانش برق میزد، پوست برهنه پات رو نوازش کرد گاهی هم دستش حتی بالاتر از لباست میرفت و پایین میاومد
_ داریم برمیگردیم خونهمون عسلم دلم برای تو و اینکه تنت رو بین خودم و تخت حبس کنم تنگ شده شایدم کاری کنم که حالا حالا نتونی بلند شی
با دیدن چهرهی متعجب و خشکشدهات از اعتراف عاشقانه و داغش با لبخند ادامه داد:
_ پس فکر کنم فهمیدی هر چه قدر از من فاصله بگیری و مدت طولانیتری با من قهر باشی، بیشتر بهت سخت میگیرم پرستوی من
کی اینجا دلش یه هوسوک خواست؟!
حمایت فراموش نشه
- ۹.۳k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط