fate
به سرنوشت اعتقاد دارین؟ اینکه چطور گاهی وقتها ناخواسته مجبور به ملاقات با بعضی اشخاص میشین؟
برای ا/ت هم همینطور بود هیچوقت فکرش رو نمیکرد در باشکوهترین و مجللترین عمارت شهر موقع جشن تولد کوچیکترین آلفای خانواده زمان انتخابش فرا برسه...
وقتی پارک یومین برادر کوچیکتر پارک جیمین سردستهی گروه ماه طلایی در حال فوت کردن شمعهای تولدش بود دیدن چشمان براق جیمین که به ا/ت زل زده بود چیز عجیبی برای دختر بود در حالی که همه دست میزدن و برای پسر شانزدهساله شعر «تولدت مبارک» میخوندن نگاه و پوزخند سردستهی گروه لبخند رو از لبانش دزدید
ا/ت دیگه همراه بقیه دست نمیزد یا آواز نمیخوند برعکس از اینکه توجه آلفا روی اون بود خون در رگهاش یخ زد.
جیمین در بین جمعیت در حالی که تمام توجه و تمرکزش روی اون دختر بود چشمانش رو بست و بعد انگار از بوی کهنگی شرابش لذت میبره لبخندی یهطرفه زد انگار از استشمام رایحهای خوش در هوا لذت میبرد.
دختر بهوضوح متوجه شد رفتارهای جیمین حاکی از اینه که اون جفتِ سردستهی گروهه و جیمین از بوییدن فرمون جفتش لذت میبره.
بوش زیاد قوی نبود نه مثل آلفاها که رایحهشون اتاق رو پر میکرد نه مثل امگاهایی که خودشون رو به رخ میکشیدن بوش... بیشتر شبیه گرمای شیر بادوم بود ملایم و خجالتی
اما وقتی جیمین بیشتر نزدیکش شد توی هوای بینشون یه چیز دیگه پیچید بویی که جیمین رو وادار کرد نفسش رو نگه داره مثل شکوفههایی که فقط تو بهار باز میشن.
ا/ت در حال انکار دستش رو روی بینیاش فشار میداد، عقب و عقبتر میرفت تا از نگاه جیمین فاصله بگیره و دور بشه.
با تموم سلولهای بدنش میخواست این جفت شدن رو پس بزنه اون دلش نمیخواست بوی تند نعناع یا حتی بوی شیرین و مستکنندهی عسل رو بشنوه
در کمال تعجب جلوی تمام مهمونهای جشن و حتی پدر و مادر خودش از جشن تولد بیرون زد.
در جنگلهای اطراف عمارت میدوید و دور میشد. کفشهای مجلسی و پاشنهبلندش رو وسط راه رها کرد و پابرهنه از سرنوشتش فرار میکرد.
اما فرار در نگاه جیمین شبیه بازی موش و گربه مسخره و کسلکننده بود.
در یک چشم بر هم زدن اون بدن انسانیاش به گرگی بزرگ و درنده تبدیل شد قدرتی که هیچکس در دسته یا گروهش نداشت
تنها سردستهی هر گروه این قدرت خارقالعاده رو داشت.
با سرعت و بویایی شگفتانگیزش پیدا کردن اون امگای شیرین خیلی هم سخت نبود.
وحشت ا/ت وقتی فهمید جیمین به گرگ تبدیل شده و دنبالش میکنه بیشتر شد.
اما ناگهان در همون حین دویدن پاش به سنگ بزرگی گیر کرد و محکم به زمین سرسبز جنگلهای تحت سلطهی خاندان پارک خورد
درد وحشتناکی در کل بدنش به وجود اومد... چند لحظهای طول کشید تا بتونه بدنش رو از روی زمین بلند کنه و همین تأخیر در بلند شدنش باعث شد جیمین به ا/ت برسه
دختر از شدت ترسِ خشم و بزرگی هیکل گرگیِ جیمین عقب رفت و به تنهی درخت پرخزهی پشت سرش تکیه داد.
جیمین از شدت عصبانیت به خاطر فرار دختر غرش میکرد و دندانهای تیزش رو به نمایش میذاشت... میخواست تمام خشمش رو به دختر نشون بده.
اما با دیدن چهرهی ترسیده و چشمان پر از اشک دختر همچنین زانوی زخمی و خونآلودش آروم شد
پوزهی بزرگ و گرگیاش رو به گردن دختر مالید. به نظر میرسید میخواست دختر رو آروم کنه
زبون بزرگش رو بیرون آورد و با شیطنت روی گردن و سینهی دختر کشید
وقتی حس کرد تنفس دختر به حالت عادی برگشته به حالت انسانیاش برگشت
بدنش برهنه بود اما جیمین خجالت نمیکشید.
برعکس دختر از شرم چشمانش رو بسته بود.
جیمین آهی کشید و با صدای ناراحت و خشنش گفت:
_ ببین با فرارت چهقدر مشکل درست کردی؟ حالا باید برهنه به جشن تولد وسط اون همه جمعیت، برگردم.
دختر غمگین شرمزده و پشیمون بود.
چه فکری کرده بود؟ فرار از سرنوشت؟ از اون بدتر فرار از یه آلفا؟ هرگز ممکن نبود بتونه جایی بره و جفتش نفهمه.
ا/ت در تموم مدت از دیدن بدن برهنهی جفتش امتناع میکرد حتی وقتی جیمین براید استایل بغلش کرده بود سرش رو داخل گردن آلفا فرو برده بود با چشمان بسته و با غم از فرمون آلفاش برای آروم شدن و کاهش استرسش استفاده میکرد
البته خوشبختانه دستیار و محافظان جیمین قبل از اینکه آلفا برهنه وارد جشن بشه براش لباس مناسب تهیه کرده بودن
بعد از پوشیدن لباسها جیمین در حالی که دختر با پای زخمی در آغوشش بود از وسط مهمونی گذشت و با صدای بلند اعلام کرد:
_ من پارک جیمین سردسته و آلفای پک ماه طلایی جفتم رو پیدا کردم.
حالا ا/ت که فقط از شرم حاضر نشد به چشمان متعجب پدر و مادرش نگاه کنه در آغوش جفتش بدون مقاومت همراه شد.
ادامه تک پارتی داخل کامنت ها
برای ا/ت هم همینطور بود هیچوقت فکرش رو نمیکرد در باشکوهترین و مجللترین عمارت شهر موقع جشن تولد کوچیکترین آلفای خانواده زمان انتخابش فرا برسه...
وقتی پارک یومین برادر کوچیکتر پارک جیمین سردستهی گروه ماه طلایی در حال فوت کردن شمعهای تولدش بود دیدن چشمان براق جیمین که به ا/ت زل زده بود چیز عجیبی برای دختر بود در حالی که همه دست میزدن و برای پسر شانزدهساله شعر «تولدت مبارک» میخوندن نگاه و پوزخند سردستهی گروه لبخند رو از لبانش دزدید
ا/ت دیگه همراه بقیه دست نمیزد یا آواز نمیخوند برعکس از اینکه توجه آلفا روی اون بود خون در رگهاش یخ زد.
جیمین در بین جمعیت در حالی که تمام توجه و تمرکزش روی اون دختر بود چشمانش رو بست و بعد انگار از بوی کهنگی شرابش لذت میبره لبخندی یهطرفه زد انگار از استشمام رایحهای خوش در هوا لذت میبرد.
دختر بهوضوح متوجه شد رفتارهای جیمین حاکی از اینه که اون جفتِ سردستهی گروهه و جیمین از بوییدن فرمون جفتش لذت میبره.
بوش زیاد قوی نبود نه مثل آلفاها که رایحهشون اتاق رو پر میکرد نه مثل امگاهایی که خودشون رو به رخ میکشیدن بوش... بیشتر شبیه گرمای شیر بادوم بود ملایم و خجالتی
اما وقتی جیمین بیشتر نزدیکش شد توی هوای بینشون یه چیز دیگه پیچید بویی که جیمین رو وادار کرد نفسش رو نگه داره مثل شکوفههایی که فقط تو بهار باز میشن.
ا/ت در حال انکار دستش رو روی بینیاش فشار میداد، عقب و عقبتر میرفت تا از نگاه جیمین فاصله بگیره و دور بشه.
با تموم سلولهای بدنش میخواست این جفت شدن رو پس بزنه اون دلش نمیخواست بوی تند نعناع یا حتی بوی شیرین و مستکنندهی عسل رو بشنوه
در کمال تعجب جلوی تمام مهمونهای جشن و حتی پدر و مادر خودش از جشن تولد بیرون زد.
در جنگلهای اطراف عمارت میدوید و دور میشد. کفشهای مجلسی و پاشنهبلندش رو وسط راه رها کرد و پابرهنه از سرنوشتش فرار میکرد.
اما فرار در نگاه جیمین شبیه بازی موش و گربه مسخره و کسلکننده بود.
در یک چشم بر هم زدن اون بدن انسانیاش به گرگی بزرگ و درنده تبدیل شد قدرتی که هیچکس در دسته یا گروهش نداشت
تنها سردستهی هر گروه این قدرت خارقالعاده رو داشت.
با سرعت و بویایی شگفتانگیزش پیدا کردن اون امگای شیرین خیلی هم سخت نبود.
وحشت ا/ت وقتی فهمید جیمین به گرگ تبدیل شده و دنبالش میکنه بیشتر شد.
اما ناگهان در همون حین دویدن پاش به سنگ بزرگی گیر کرد و محکم به زمین سرسبز جنگلهای تحت سلطهی خاندان پارک خورد
درد وحشتناکی در کل بدنش به وجود اومد... چند لحظهای طول کشید تا بتونه بدنش رو از روی زمین بلند کنه و همین تأخیر در بلند شدنش باعث شد جیمین به ا/ت برسه
دختر از شدت ترسِ خشم و بزرگی هیکل گرگیِ جیمین عقب رفت و به تنهی درخت پرخزهی پشت سرش تکیه داد.
جیمین از شدت عصبانیت به خاطر فرار دختر غرش میکرد و دندانهای تیزش رو به نمایش میذاشت... میخواست تمام خشمش رو به دختر نشون بده.
اما با دیدن چهرهی ترسیده و چشمان پر از اشک دختر همچنین زانوی زخمی و خونآلودش آروم شد
پوزهی بزرگ و گرگیاش رو به گردن دختر مالید. به نظر میرسید میخواست دختر رو آروم کنه
زبون بزرگش رو بیرون آورد و با شیطنت روی گردن و سینهی دختر کشید
وقتی حس کرد تنفس دختر به حالت عادی برگشته به حالت انسانیاش برگشت
بدنش برهنه بود اما جیمین خجالت نمیکشید.
برعکس دختر از شرم چشمانش رو بسته بود.
جیمین آهی کشید و با صدای ناراحت و خشنش گفت:
_ ببین با فرارت چهقدر مشکل درست کردی؟ حالا باید برهنه به جشن تولد وسط اون همه جمعیت، برگردم.
دختر غمگین شرمزده و پشیمون بود.
چه فکری کرده بود؟ فرار از سرنوشت؟ از اون بدتر فرار از یه آلفا؟ هرگز ممکن نبود بتونه جایی بره و جفتش نفهمه.
ا/ت در تموم مدت از دیدن بدن برهنهی جفتش امتناع میکرد حتی وقتی جیمین براید استایل بغلش کرده بود سرش رو داخل گردن آلفا فرو برده بود با چشمان بسته و با غم از فرمون آلفاش برای آروم شدن و کاهش استرسش استفاده میکرد
البته خوشبختانه دستیار و محافظان جیمین قبل از اینکه آلفا برهنه وارد جشن بشه براش لباس مناسب تهیه کرده بودن
بعد از پوشیدن لباسها جیمین در حالی که دختر با پای زخمی در آغوشش بود از وسط مهمونی گذشت و با صدای بلند اعلام کرد:
_ من پارک جیمین سردسته و آلفای پک ماه طلایی جفتم رو پیدا کردم.
حالا ا/ت که فقط از شرم حاضر نشد به چشمان متعجب پدر و مادرش نگاه کنه در آغوش جفتش بدون مقاومت همراه شد.
ادامه تک پارتی داخل کامنت ها
- ۹.۸k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط