𝐌𝐘 𝐋𝐎𝐕𝐄 🖤
𝐌𝐘 𝐋𝐎𝐕𝐄 🖤
پارت ۱
صبح مثل همیشه با صدای زنگ گوشی شروع شد.
الی با بیحوصلگی دستش رو از زیر پتو بیرون آورد و زنگ رو قطع کرد.
الی: «فقط پنج دقیقه دیگه...»
هنوز چشمهاش کامل باز نشده بود که صدای تهیونگ از پشت در اومد.
تهیونگ: «الی، بیداری؟»
الی: «نه.»
تهیونگ: «پس کسی که جواب داد کی بود؟»
الی پتو رو روی سرش کشید.
الی: «روح من.»
تهیونگ: «پنج دقیقه وقت داری.»
الی: «باشه بابااا.»
با اکراه از تخت بلند شد و جلوی آینه رفت. موهاش رو مرتب کرد و لباس مدرسهش رو پوشید.
الی همیشه توی مدرسه مرکز توجه بود؛ نه فقط به خاطر ظاهرش، بلکه چون تقریباً با همه خوب بود و بیشتر بچههای مدرسه دوستش داشتن.
گوشیاش رو برداشت و به لینا پیام داد.
الی: «رسیدی؟»
لینا: «پایینم. اگه نیای خودم میام دنبالت.»
الی: «اومدممم.»
چند دقیقه بعد، الی از خونه بیرون اومد.
لینا کنار ماشین ایستاده بود.
لینا: «بالاخره خانوم تشریف آوردن.»
الی: «خفه شو، تقصیر برادرم بود.»
لینا خندید.
لینا: «راستی... امروز داداشم میاد دنبالمون.»
الی ابروهاش رو بالا انداخت.
الی: «جونگکوک؟»
لینا: «آره.»
الی لبخند زد.
الی: «بالاخره یه آدم جالب توی زندگی تو پیدا شد.»
لینا: «داداشمه الی!»
الی: «خب من که چیزی نگفتم.»
هر دو خندیدن.
الی از مدتها قبل یه علاقهی عجیب به داستانهای مافیایی داشت. همیشه میگفت اگر قرار باشه یه روزی عاشق کسی بشه، ترجیح میده طرفش یه آدم قدرتمند و مرموز باشه.
البته خودش هم میدونست این فقط یه فانتزی بچگانهست.
یا حداقل تا امروز اینطور فکر میکرد.
بعد از مدرسه، الی و لینا جلوی در ایستاده بودن.
یک ماشین مشکی لوکس روبهروشون توقف کرد.
لینا: «اومد.»
شیشهی ماشین پایین رفت.
جونگکوک پشت فرمون بود.
اما چیزی که الی رو متعجب کرد، حضور یک نفر دیگه کنار ماشین بود.
تهیونگ.
الی: «داداش من اینجا چیکار میکنه؟»
تهیونگ فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت.
تهیونگ: «سوار شو.»
الی: «سلام هم خوبهها.»
تهیونگ: «سلام.»
لینا خندید و در عقب رو باز کرد.
هر چهار نفر سوار شدن.
الی کنار لینا نشست و چند لحظه بعد متوجه شد که جونگکوک و تهیونگ برخلاف همیشه، حتی یک کلمه هم با هم حرف نمیزنن.
فضای ماشین عجیب بود.
خیلی عجیب.
تا اینکه گوشی جونگکوک زنگ خورد.
صفحهی گوشی برای چند ثانیه روشن شد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
چهرهاش یکدفعه تغییر کرد.
جونگکوک: «تهیونگ.»
تهیونگ: «میدونم.»
الی با تعجب بهشون نگاه کرد.
الی: «چی شده؟»
هیچکدوم جواب ندادن.
جونگکوک ماشین رو کنار خیابون نگه داشت.
بعد با صدایی سرد گفت:
جونگکوک: «الی، لینا... شما دوتا پیاده شین.»
الی: «چرا؟»
جونگکوک این بار مستقیم بهش نگاه کرد.
جونگکوک: «چون چیزی که الان قراره دربارهش حرف بزنیم، نباید بشنوین.»
الی هنوز داشت به صورتش نگاه میکرد که صدای تهیونگ از کنار گوشش بلند شد:
تهیونگ: «کوک... دیر شده.»
جونگکوک نگاهش رو از آینه گرفت.
جونگکوک: «پس امشب کارمون شروع میشه.»
الی ماتش برد.
کار؟
چه کاری؟
ادامه دارد....
نظر🎀🌸
پارت ۱
صبح مثل همیشه با صدای زنگ گوشی شروع شد.
الی با بیحوصلگی دستش رو از زیر پتو بیرون آورد و زنگ رو قطع کرد.
الی: «فقط پنج دقیقه دیگه...»
هنوز چشمهاش کامل باز نشده بود که صدای تهیونگ از پشت در اومد.
تهیونگ: «الی، بیداری؟»
الی: «نه.»
تهیونگ: «پس کسی که جواب داد کی بود؟»
الی پتو رو روی سرش کشید.
الی: «روح من.»
تهیونگ: «پنج دقیقه وقت داری.»
الی: «باشه بابااا.»
با اکراه از تخت بلند شد و جلوی آینه رفت. موهاش رو مرتب کرد و لباس مدرسهش رو پوشید.
الی همیشه توی مدرسه مرکز توجه بود؛ نه فقط به خاطر ظاهرش، بلکه چون تقریباً با همه خوب بود و بیشتر بچههای مدرسه دوستش داشتن.
گوشیاش رو برداشت و به لینا پیام داد.
الی: «رسیدی؟»
لینا: «پایینم. اگه نیای خودم میام دنبالت.»
الی: «اومدممم.»
چند دقیقه بعد، الی از خونه بیرون اومد.
لینا کنار ماشین ایستاده بود.
لینا: «بالاخره خانوم تشریف آوردن.»
الی: «خفه شو، تقصیر برادرم بود.»
لینا خندید.
لینا: «راستی... امروز داداشم میاد دنبالمون.»
الی ابروهاش رو بالا انداخت.
الی: «جونگکوک؟»
لینا: «آره.»
الی لبخند زد.
الی: «بالاخره یه آدم جالب توی زندگی تو پیدا شد.»
لینا: «داداشمه الی!»
الی: «خب من که چیزی نگفتم.»
هر دو خندیدن.
الی از مدتها قبل یه علاقهی عجیب به داستانهای مافیایی داشت. همیشه میگفت اگر قرار باشه یه روزی عاشق کسی بشه، ترجیح میده طرفش یه آدم قدرتمند و مرموز باشه.
البته خودش هم میدونست این فقط یه فانتزی بچگانهست.
یا حداقل تا امروز اینطور فکر میکرد.
بعد از مدرسه، الی و لینا جلوی در ایستاده بودن.
یک ماشین مشکی لوکس روبهروشون توقف کرد.
لینا: «اومد.»
شیشهی ماشین پایین رفت.
جونگکوک پشت فرمون بود.
اما چیزی که الی رو متعجب کرد، حضور یک نفر دیگه کنار ماشین بود.
تهیونگ.
الی: «داداش من اینجا چیکار میکنه؟»
تهیونگ فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت.
تهیونگ: «سوار شو.»
الی: «سلام هم خوبهها.»
تهیونگ: «سلام.»
لینا خندید و در عقب رو باز کرد.
هر چهار نفر سوار شدن.
الی کنار لینا نشست و چند لحظه بعد متوجه شد که جونگکوک و تهیونگ برخلاف همیشه، حتی یک کلمه هم با هم حرف نمیزنن.
فضای ماشین عجیب بود.
خیلی عجیب.
تا اینکه گوشی جونگکوک زنگ خورد.
صفحهی گوشی برای چند ثانیه روشن شد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
چهرهاش یکدفعه تغییر کرد.
جونگکوک: «تهیونگ.»
تهیونگ: «میدونم.»
الی با تعجب بهشون نگاه کرد.
الی: «چی شده؟»
هیچکدوم جواب ندادن.
جونگکوک ماشین رو کنار خیابون نگه داشت.
بعد با صدایی سرد گفت:
جونگکوک: «الی، لینا... شما دوتا پیاده شین.»
الی: «چرا؟»
جونگکوک این بار مستقیم بهش نگاه کرد.
جونگکوک: «چون چیزی که الان قراره دربارهش حرف بزنیم، نباید بشنوین.»
الی هنوز داشت به صورتش نگاه میکرد که صدای تهیونگ از کنار گوشش بلند شد:
تهیونگ: «کوک... دیر شده.»
جونگکوک نگاهش رو از آینه گرفت.
جونگکوک: «پس امشب کارمون شروع میشه.»
الی ماتش برد.
کار؟
چه کاری؟
ادامه دارد....
نظر🎀🌸
- ۵۹۲
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط