{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part 6 }🌔

× لنا کوچولو بود ... با دو به سمتم اومد و پرید بغلم ... تعادلم بخاطر درد زیر شکمم خیلی کم بود روی زانو هام نشستم تا هم قدش بشم ...
× سلام خانم کوچولو
& دلم برات تنگ شده بود ات
× منم همینطور
& تو اینجا چیکار می‌کنی
× من خوب ....
- لنا ( داد)
& سلام داییی...
- لنا می‌دونی چقدر دنبالت گشتم ...
& ببخشید دایی اومدم اینجا فکر کردم اینجایی ...‌
- دیگه حق نداری بدون اجازه من جایی بری( جدی)
× خوب لنا کوچولو من باید برم...
& نه ات خواهش میکنم نرو
× ولی من...
& خواهش میکنم ات بریم دور بزنیم با دایی...
×- چییی...
× نه نه لنا من باید برم ...
- لنا ات نمی‌تونه بیاد کار داره
& باش( ناراحت) ...
× ناراحت نباش قول میدم یک روز باهم بریم
& واقعاً ( با ذوق)
× ا...آره
& اخجون .... دایی یک سوال بپرسم
- اهوم
& چرا شما دوتا آنقدر بو بدی میدید
× چی...
- خوب من حموم نرفتم برو اوکیه
× آره منم همینطور فعلا

× از اون بار کوفتی زدم بیرون به سمت خونه رفتم و سریع خودمو داخل حموم پرت کردم ... بچه راست می‌گفت بدنم بوی بدی میداد حالم از خودم بهم میخوره.... شروع کردم به شستن بدنم ...

ویو یک‌ ساعت بعد:
× بعد از کلی شستن خودم از حموم اومدم بیرون لباسمو عوض کردم و موهامو خشک کردم نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداختم که ساعت ۲ و نیم رو نشون میداد سریع از خونه زدم بیرون و به سمت محل کارم رفتم ... امروز باید زودتر میرفتم امید وارم اخراجم نکنه .... پا تند کردم و به مغازه رسیدم به سمت دفتر رییس رفتم و بعد از اجازه ورود وارد اتاق شدم ....
× سلام ...
رییس: دیر اومدی
× ببخشید کاری برام پیش اومد
رییس: باش خوب تمام قوانین روی تابلو هست بخون و از همون تایمی که بهت گفتم شروع به کار کن.... فقدر حواست باشه ... اینجا خیلی بزرگه.... و همچنین معروف باید خوب کار کنی ... و البته رضایت مشتری رو حفظ کنی ... فهمیدی
× بله
رییس: خوبه... روپوش اونجا هست از این به بعد اینو بپوش ...
× چشم
رییس: خوبه ... من باید برم حواست باشه
× بله حتما ... خداحافظ

× پشت میز نشسته بودم و تند تند وسایل رو حساب میکردم... تا الان مشتریی از من ناراضی نبوده و این جای شکر داره... ساعت ۸ بود .... مشتری کم و بیش میومدن ... دیگه وقت تعویض شیفت بود ... دختر دیگه ای اومد و روپوش رو دادم بهش پ بعد از خداحافظی از اونجا زدم بیرون .... به سمت خونه حرکت کردم ... برای خودم راه میرفتم که دلم خواست دوباره به بار برم ولی با یاد آوری امروز پشیمون شدم ... نمی دونم شاید به واسطه لنا بتونم جعٔون رو عذاب بدم ... ولی ازش متنفرم اون بود که دخترونگیم رو گرفت ... بی صدا شروع به گریه کردم که متوجه شدم به‌ خونه رسیدم کلید رو وارد در کردم و از پله ها رفتم بالا که به اتاقم رسیدم.... لباسمو عوض کردم و خودمو روی تخت پرت کردم .... و به این فکر میکردم از فردا چی در انتظارمه ....


ادامه دارد....🌔

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐👑
دیدگاه ها (۱۵)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط