{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌ی سه و سه دقیقه: قسمت دوم

سایه‌ی سه و سه دقیقه: قسمت دوم

a.t (با اشک):
«سونگ‌وو نیست... می‌فهمی؟ چجوری آروم باشم وقتی نیست؟!»

چرخید.
و همون لحظه دیدش.

یه تخت.
یه بدن.
همه سفید. جز خون خشک روی شقیقه‌اش.

پتو تا زیر چونه‌اش کشیده بودن.
پرستارا داشتنش می‌بردن سمت ای‌سی‌یو.

a.t (جیغ):
«سونگ‌وووووو!!!»

دوید سمتش.
زد کنار هر کی جلوش بود.

تا صورتشو دید، قلبش وا رفت.
چشماش بسته، لبش نیمه باز، پوستش سرد.
رد بریدگی کنار گونه‌اش... یه خط سرخ، عمیق، کشیده تا گردن.

دست لرزونش بالا رفت، اما به صورتش نرسید.
پرستار هلش داد عقب.

پرستار: «خانم نمی‌تونید داخل بیاید. لطفاً فاصله بگیرید.»

« ول..یی... سونگ..وو...(با گریه)»a.t

اشکاش ریخته بود رو لباسش. موهاش به پیشونیش چسبیده بود.
دستاش آویزون، بی‌رمق.

سوا محکم بغلش کرد.
دو تا از همکارای قدیمیش جلوی راهشو گرفتن.

و ا.ت فقط خیره شد به اون در لعنتی که بسته شد...
پشتش سونگ‌وو بود.
و یه سکوت خفه‌کننده که با هیچ گریه‌ای نمی‌شکست.

تمام مدتی که سونگ‌وو توی اتاق عمل بود،
ا.ت یه لحظه ننشست.

چند ساعت گذشته بود...
ولی حتی یه نفر هم از اون اتاق لعنتی بیرون نیومده بود،
چه برسه به خبری از سونگ‌وو.

سوا ساکت بود. همکارا گوشه‌ای ایستاده بودن.
ولی ا.ت راه می‌رفت... مدام... با پاهایی که دیگه حس نداشتن.
هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، بیشتر فرو می‌ریخت.
انگار ساعت داشت خفه‌ش می‌کرد.

و بعد...

درو باز شد و دکتر از اتاق بیرون اومد.
چهره‌ش مثل دیوار سفید پشت سرش بود.

ا.ت انگار یه لحظه قلبش وایساد.
تلو تلو قدم برداشت...
بغض توی گلوش قفل شده بود، ولی زور زد حرف بزنه.

a.t: «سونگ‌و... حالش... چطوره؟»

دکتر یه لحظه مکث کرد.
نفسشو عمیق بیرون داد.
دیدگاه ها (۱۵)

سایه‌ی سه و سه دقیقه: قسمت اولا.ت روی میز خم شده بود و با سر...

پارت ۱۲:عمو های من مافیان

part43صب با نور خورشید بیدار شدم یه کشی به بدنم دادمو به سمت...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط