عشق در قوانین مختلف
عشق در قوانین مختلف
پارت پنجم
لیها تیهونگو به اتاق سوال برد وهمون تکنیک خودشو روی خودش انجام داد. تفنگ هفت تیر برداشت و یک تیر انداخت و شروع کرد.
لیها=) من هر سوالو می پرسم اگه راستشو بگی به خودم امتحان می کنم، اگه دروغ بگی به تو میزنم.
تیهونگ=) وقتی می دونی برای چی می پرسه.
لیهاپاشو روی صندلی تیهونگ گذاشت.....
لیها=) اممممم..... دلم می خواد بدونم ایا خانم راست میگه یا نه.
تیهونگ =) من هیچی نمی گم.
لیها=) حتی اگه شکنجه بدم.
لیها هی سوال می پرسید. تیهونگم اشتباه میگفت و هی به سمت تیهونگ
، تیهونگ خسته شده بود و از شکنجه ای که خودش انجام داده بود، ترسیده بود......
تیهونگ=) باشه، باشه. بهت می گم.
لیها=) شروع کن.
تیهونگ همه چیرو لو داد.
تیهونگ=) اون تو باند مافیا کار می کنه.
لیها=) خب.
تیهونگ=) بعد می خواد بیاد و همه ی مافیا هارو بکشه، اولین نفرم،باند شماست..... مخصوصا تو و کوک. الان داره نقشه می کشه که بیاد.
لیها=) چی....
کوک=) لیها بیا کارت دارم.
لیها=) اومدم.
کوک از لیها خواستگاری کرد و اون قبول کرد. شب شد لیها رفت تو تخت و دراز کشید. کوک اومد تو اتاق و پیش لیها خوابید.
ساعت یک بود ولیها هنوز نخوابیده بود.....
کوک=) چیشده، خوابت نمیاد.
لیها=) نه خوابم نمیبره.
کوک=) بیا بغلم بخواب.
لیها=) نه، نمیشه.
کوک=) چرا ماباهم ازدواج کردیم.
جونگ کوک زوری لیها رو نزدیک خودش کرد وبغلش کرد.....
لیها=) چیکار میکنی، ولم کن.
کوک=) حالا خوابت می بره.
لیها تسلیم شد و ول کرد. جونگ کوک موهای لیها رو ناز کرد و بغلش کرد و بالاخره لیها خوابید.
روز ها می گذشت و لیها عادت کرده بود که با جونگ کوک بخوابه. خانم شروع کرد و جونگ کوک مجبور شد که بره.
لیها=) جونگ کوک نرو.
کوک=) باید برم زود برمیگردم.
کوک رفت. به بهونه ی اینکه زود برمیگرده، دوسال کذشت ولی نیومدی.
لیها هروقت شب می شد نمی خوابید.
غذا نمی خورد. یک روز لیها یک مراسمی گرفت و همرو دعوت کرد. بین مراسم، لیها می خواست صحبتی
کنه. شروع کرد.
لیها=) الان اقای جئون جونگ کوک دوساله که نیومده وهمه دلتنگشیم. الان نمی دونم حالش خوبه یا نه.....
کوک برگشته بود از پشت دستشو روی کمر لیها پیچید و چسبید بهش و گفت.....
کوک=) سلام جوجو کوچولو ی من
لیها که با تعجب به پوشتش با همان حالتی که جونگ کوک کمرشو گرفته بود، برگشت و دید کوکیه.اشک در چشمانش جمع شده بود. محکم بغل کوک رفت.....
لیها=) دلم برات تنگ شده بود.
کوک=) منم همینطور.
لیها=) کوک به جون خودتو خودم، دوستدارم.
کوک=) منم دوست دارم جوجو کوچولو ی من .
پارت پنجم
لیها تیهونگو به اتاق سوال برد وهمون تکنیک خودشو روی خودش انجام داد. تفنگ هفت تیر برداشت و یک تیر انداخت و شروع کرد.
لیها=) من هر سوالو می پرسم اگه راستشو بگی به خودم امتحان می کنم، اگه دروغ بگی به تو میزنم.
تیهونگ=) وقتی می دونی برای چی می پرسه.
لیهاپاشو روی صندلی تیهونگ گذاشت.....
لیها=) اممممم..... دلم می خواد بدونم ایا خانم راست میگه یا نه.
تیهونگ =) من هیچی نمی گم.
لیها=) حتی اگه شکنجه بدم.
لیها هی سوال می پرسید. تیهونگم اشتباه میگفت و هی به سمت تیهونگ
، تیهونگ خسته شده بود و از شکنجه ای که خودش انجام داده بود، ترسیده بود......
تیهونگ=) باشه، باشه. بهت می گم.
لیها=) شروع کن.
تیهونگ همه چیرو لو داد.
تیهونگ=) اون تو باند مافیا کار می کنه.
لیها=) خب.
تیهونگ=) بعد می خواد بیاد و همه ی مافیا هارو بکشه، اولین نفرم،باند شماست..... مخصوصا تو و کوک. الان داره نقشه می کشه که بیاد.
لیها=) چی....
کوک=) لیها بیا کارت دارم.
لیها=) اومدم.
کوک از لیها خواستگاری کرد و اون قبول کرد. شب شد لیها رفت تو تخت و دراز کشید. کوک اومد تو اتاق و پیش لیها خوابید.
ساعت یک بود ولیها هنوز نخوابیده بود.....
کوک=) چیشده، خوابت نمیاد.
لیها=) نه خوابم نمیبره.
کوک=) بیا بغلم بخواب.
لیها=) نه، نمیشه.
کوک=) چرا ماباهم ازدواج کردیم.
جونگ کوک زوری لیها رو نزدیک خودش کرد وبغلش کرد.....
لیها=) چیکار میکنی، ولم کن.
کوک=) حالا خوابت می بره.
لیها تسلیم شد و ول کرد. جونگ کوک موهای لیها رو ناز کرد و بغلش کرد و بالاخره لیها خوابید.
روز ها می گذشت و لیها عادت کرده بود که با جونگ کوک بخوابه. خانم شروع کرد و جونگ کوک مجبور شد که بره.
لیها=) جونگ کوک نرو.
کوک=) باید برم زود برمیگردم.
کوک رفت. به بهونه ی اینکه زود برمیگرده، دوسال کذشت ولی نیومدی.
لیها هروقت شب می شد نمی خوابید.
غذا نمی خورد. یک روز لیها یک مراسمی گرفت و همرو دعوت کرد. بین مراسم، لیها می خواست صحبتی
کنه. شروع کرد.
لیها=) الان اقای جئون جونگ کوک دوساله که نیومده وهمه دلتنگشیم. الان نمی دونم حالش خوبه یا نه.....
کوک برگشته بود از پشت دستشو روی کمر لیها پیچید و چسبید بهش و گفت.....
کوک=) سلام جوجو کوچولو ی من
لیها که با تعجب به پوشتش با همان حالتی که جونگ کوک کمرشو گرفته بود، برگشت و دید کوکیه.اشک در چشمانش جمع شده بود. محکم بغل کوک رفت.....
لیها=) دلم برات تنگ شده بود.
کوک=) منم همینطور.
لیها=) کوک به جون خودتو خودم، دوستدارم.
کوک=) منم دوست دارم جوجو کوچولو ی من .
- ۲۴۹
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط