{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبمازبیستارگیشبگور

شبم‌از‌بی‌ستارگی‌،شبِ‌گور
در‌دلم‌،پرتو‌ِستاره‌ی‌دور
آذرخشم‌گهی‌نشانم‌گرفت
گه‌تگرگم‌به‌تازیانه‌گرفت
بر‌سرم‌آشیانه‌بست‌کلاغ
آسمان‌تیره‌گشت‌چون‌پرِ‌زاغ
مرغِ‌شب‌خوان‌،که‌با‌دلم‌می‌خواند
رفت‌و‌این‌آشیانه‌،خالی‌ماند
آهوان‌،گور‌شدند‌در‌شب‌دشت
آه‌از‌آن‌رفتگان‌ِبی‌برگشت
دیدگاه ها (۰)

دل سوخت مرا از اندوه این چشم براهانبر صبح نظر بسته ولی صبح ن...

ریشه‌ها در خاکریشه‌ها در آبریشه‌ها در فریادشب از ارواحِ سکوت...

دیدگانِ تو در قابِ اندوهسرد و خاموشخفته بودندزودتر از تو ناگ...

می دانی!…همانجا که در آخرین بند زندگیت فرمودی:بسم الله و بال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط