Before I Saw You
Before I Saw You
#BeforeISawYou
#Part_1
(ویو لارا)
سه سال.
سه سال بود که از کره دور بودم.
سه سالی که بین کلاسهای خستهکننده، پروژههای دانشگاه و خوابگاه گذشته بود. خیلی وقتها دلم میخواست برگردم، ولی هر بار پدربزرگ مخالفت میکرد.
حالا خودش دستور داده بود برگردم.
و همین بیشتر نگرانم میکرد.
از پنجره هواپیما بیرون رو نگاه کردم.
چراغهای سئول از بالا مثل ستاره میدرخشیدن.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
بالاخره خونه...
چند دقیقه بعد هواپیما روی باند نشست.
همین که از فرودگاه خارج شدم، نگاهم بین جمعیت چرخید.
مامان؟
بابا؟
تهیونگ؟
هیچکدوم نبودن.
به جاش راننده خانوادگی کنار ماشین ایستاده بود.
همین که منو دید تعظیم کوتاهی کرد.
ـ خوش اومدید خانم لارا.
لبخند کوچیکی زدم.
ـ ممنون.
چمدونمو گرفت و داخل صندوق گذاشت.
منم سوار شدم.
تمام مسیر فقط بیرون رو نگاه میکردم.
خیابونها.
ساختمونها.
تابلوهای آشنا.
همه چیز همون بود.
اما یه حس عجیب داشتم.
انگار قراره یه اتفاقی بیفته.
یه اتفاقی که هیچکس دربارهش چیزی بهم نگفته بود.
---
حدود چهل دقیقه بعد ماشین جلوی عمارت خانوادگی کیم توقف کرد.
با دیدن خونه ناخودآگاه لبخند زدم.
دلم براش تنگ شده بود.
پیاده شدم و چمدونمو برداشتم.
قبل از اینکه زنگ بزنم در باز شد.
و اجوما مقابلم ظاهر شد.
چشمام گرد شد.
ـ اجوممممااااا!
بیچاره هنوز چیزی نگفته بود که پریدم بغلش.
خندهاش بلند شد.
ـ وای دختر! هنوزم مثل بچگیا شیطونی.
ـ دلم برات تنگ شده بود...
ـ برای منم همینطور.
چند ثانیه بعد از بغلش بیرون اومدم و وارد خونه شدم.
همه توی سالن جمع بودن.
مامان.
بابا.
پدربزرگ.
مادربزرگ.
همین که منو دیدن لبخند زدن.
ـ لارا...
مامانم سریع اومد بغلم کرد.
منم محکم بغلش کردم.
بعد بابا و مادربزرگ و بقیه.
بالاخره خودمو روی مبل پرت کردم.
یه نگاه دور سالن انداختم.
ـ تهیونگ کجاست؟
مامان خندید.
ـ رفته بیرون.
ـ چییی؟
اخم کردم.
ـ سه سال خواهرشو ندیده بعد رفته بیرون؟
بابا خندید.
ـ گفته یه کاری داره.
ـ معلومه خیلی دوسم داره.
همون موقع در باز شد.
همه برگشتن سمت در.
و تهیونگ وارد شد.
یه دسته گل دستش بود.
و یه عالمه خوراکی.
چشمام برق زد.
ـ خوراکییییی!
ـ سلام به تو هم خواهر عزیزم.
بدون معطلی دویدم سمتش.
محکم بغلش کردم.
اونم خندید و بغلم کرد.
ـ دلم برات تنگ شده بود خنگ.
ـ من بیشترررر.
از بغلش بیرون اومدم و سریع خوراکیها رو از دستش گرفتم.
ـ وای خدا دلم برای اینا تنگ شده بود.
صدای خنده همه بلند شد.
تهیونگ دستشو روی سرم گذاشت.
ـ هیچ چیز عوض نشده.
ـ معلومه که نه.
بعد یه بسته شکلات باز کردم.
ـ من هنوز همون آدمم.
ـ متأسفانه.
ـ هی!
---
اون شب بعد از شام مستقیم رفتم اتاقم.
در رو باز کردم.
همه چیز سر جاش بود.
عکسها.
کتابها.
میز مطالعه.
حتی عروسک خرسی قدیمیم.
آروم لبخند زدم.
انگار هیچوقت از اینجا نرفته بودم.
خودمو روی تخت انداختم.
اما قبل از اینکه خوابم ببره، گوشیم لرزید.
یه پیام جدید.
لنا:
«فردا میای خونه ما یا باید خودم بیام دنبالت؟ 🙂»
لبخندم بزرگتر شد.
لارا:
«معلومه که میامممم🤍»
چند ثانیه بعد جواب داد.
لنا:
«پس فردا منتظرتم.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
و خوابیدم
#BeforeISawYou
#Part_1
(ویو لارا)
سه سال.
سه سال بود که از کره دور بودم.
سه سالی که بین کلاسهای خستهکننده، پروژههای دانشگاه و خوابگاه گذشته بود. خیلی وقتها دلم میخواست برگردم، ولی هر بار پدربزرگ مخالفت میکرد.
حالا خودش دستور داده بود برگردم.
و همین بیشتر نگرانم میکرد.
از پنجره هواپیما بیرون رو نگاه کردم.
چراغهای سئول از بالا مثل ستاره میدرخشیدن.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
بالاخره خونه...
چند دقیقه بعد هواپیما روی باند نشست.
همین که از فرودگاه خارج شدم، نگاهم بین جمعیت چرخید.
مامان؟
بابا؟
تهیونگ؟
هیچکدوم نبودن.
به جاش راننده خانوادگی کنار ماشین ایستاده بود.
همین که منو دید تعظیم کوتاهی کرد.
ـ خوش اومدید خانم لارا.
لبخند کوچیکی زدم.
ـ ممنون.
چمدونمو گرفت و داخل صندوق گذاشت.
منم سوار شدم.
تمام مسیر فقط بیرون رو نگاه میکردم.
خیابونها.
ساختمونها.
تابلوهای آشنا.
همه چیز همون بود.
اما یه حس عجیب داشتم.
انگار قراره یه اتفاقی بیفته.
یه اتفاقی که هیچکس دربارهش چیزی بهم نگفته بود.
---
حدود چهل دقیقه بعد ماشین جلوی عمارت خانوادگی کیم توقف کرد.
با دیدن خونه ناخودآگاه لبخند زدم.
دلم براش تنگ شده بود.
پیاده شدم و چمدونمو برداشتم.
قبل از اینکه زنگ بزنم در باز شد.
و اجوما مقابلم ظاهر شد.
چشمام گرد شد.
ـ اجوممممااااا!
بیچاره هنوز چیزی نگفته بود که پریدم بغلش.
خندهاش بلند شد.
ـ وای دختر! هنوزم مثل بچگیا شیطونی.
ـ دلم برات تنگ شده بود...
ـ برای منم همینطور.
چند ثانیه بعد از بغلش بیرون اومدم و وارد خونه شدم.
همه توی سالن جمع بودن.
مامان.
بابا.
پدربزرگ.
مادربزرگ.
همین که منو دیدن لبخند زدن.
ـ لارا...
مامانم سریع اومد بغلم کرد.
منم محکم بغلش کردم.
بعد بابا و مادربزرگ و بقیه.
بالاخره خودمو روی مبل پرت کردم.
یه نگاه دور سالن انداختم.
ـ تهیونگ کجاست؟
مامان خندید.
ـ رفته بیرون.
ـ چییی؟
اخم کردم.
ـ سه سال خواهرشو ندیده بعد رفته بیرون؟
بابا خندید.
ـ گفته یه کاری داره.
ـ معلومه خیلی دوسم داره.
همون موقع در باز شد.
همه برگشتن سمت در.
و تهیونگ وارد شد.
یه دسته گل دستش بود.
و یه عالمه خوراکی.
چشمام برق زد.
ـ خوراکییییی!
ـ سلام به تو هم خواهر عزیزم.
بدون معطلی دویدم سمتش.
محکم بغلش کردم.
اونم خندید و بغلم کرد.
ـ دلم برات تنگ شده بود خنگ.
ـ من بیشترررر.
از بغلش بیرون اومدم و سریع خوراکیها رو از دستش گرفتم.
ـ وای خدا دلم برای اینا تنگ شده بود.
صدای خنده همه بلند شد.
تهیونگ دستشو روی سرم گذاشت.
ـ هیچ چیز عوض نشده.
ـ معلومه که نه.
بعد یه بسته شکلات باز کردم.
ـ من هنوز همون آدمم.
ـ متأسفانه.
ـ هی!
---
اون شب بعد از شام مستقیم رفتم اتاقم.
در رو باز کردم.
همه چیز سر جاش بود.
عکسها.
کتابها.
میز مطالعه.
حتی عروسک خرسی قدیمیم.
آروم لبخند زدم.
انگار هیچوقت از اینجا نرفته بودم.
خودمو روی تخت انداختم.
اما قبل از اینکه خوابم ببره، گوشیم لرزید.
یه پیام جدید.
لنا:
«فردا میای خونه ما یا باید خودم بیام دنبالت؟ 🙂»
لبخندم بزرگتر شد.
لارا:
«معلومه که میامممم🤍»
چند ثانیه بعد جواب داد.
لنا:
«پس فردا منتظرتم.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
و خوابیدم
- ۳۶۴
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط