{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part 10 }🌔


×با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم به فردی که بغل دستم بود نگاهی انداختم .... لنا مثل یک بچه جوجه بهم چسبیده بود ... لنا رو آروم کنار زدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم بعد از اینکه کارامو انجام دادم لباسمو با لباس بیرونی عوض کردم و به سمت تخت رفتم ...

× فندوقی .. جوجه... نمیخوای بیدار بشی
& ات جونم بزار بخوابم
× مگه قرار نبود بریم پار...
& من امادم بریم( ذوق)
× شما کجا امادای بدو برو دست و صورتت رو بشور بعد بریم

× لنا رفت دشویی منم رفتم تا براش غذا درست کنم شیر کاکو داغ کردم و چند لقمه غذا براش اماده کردم تلویزیون رو روشن کردم و کارتون مورد علاقش رو گذاشتم

& ات من اومدم
× آفرین دختر‌ خوب بیا غذا بخوریم

× روی صندلی گذاشتمش و خودمم کنارش نشستم... لنا داشت کارتون نگاه میکرد و منم لقمه لقمه بهش غذا میدادم... گذرگاهی خودمم غذایی می‌خوردم ..
& ات من سیر شدم
× باشه بریم آمادت کنم بعد بریم
& باشههه

ویو ۱۰ دقیقه بعد:
× خوب اینم از این ...
& موهام چقدر خوشگله ( ذوق )
× بیا بغلم
& ( میپره بغل ات) ات ..
× جونم
& نمیشه تو با دایم ازدواج کنی بعد همیشه پیشم باشی ...
× نه قربونت بشم ...

× بچه چی میخواست بدونه از درون من ... اینکه دایش با زندگیم چیکار کرد ... چطوری
بی پدر و مادری رو تحمل کردم... چقدر توسط اون بچه های پرورشگاه اذیت شدم ...

× خوب بریم

ویو داخل پارک؛
× روی صندلی نشسته بودم و نگاهم به لنا بود داشت بازی میکرد و خوشحال بود ...‌ لبخندی به خوشحالی اون زدم ... زندگی من اینجوری نبود ... بی کس بزرگ شدم بی کس رشت کردم ... درسته لنا هم پدر مادر نداره ولی دایی داره که عاشقشه ... و معلومه احساس تنهایی نمیکنه ...

× از روی صندلی بلند شدم و به سمت لنا رفتم که دختر کوچولویی همراه با لنا به سمتم اومدن ...
& اتیم چی شده ...
× هیچی عزیزم فقدر لنا من عادت دارم هر روز ورزش کنم من میرم نرمش کنم ... فقدر ازت یک خواهشی دارم هیچ جا نرو و با هیچکسم حرف نزن اگه کسی بهت چیزی داد ازش نگیری ...
& باشه ...
× لنا این کوچولو کیه...

دختره : سلامم خاله من رزا هستم ...
× سلام رزا خانم چقدر شما خوشکلید
& یعنی از من بیشتر
× تو از همه خوشگل تری فندوقم ( در گوشش گفتم جوری که فقدر خودش بشنوه)
& عاشقتم اتتت
× منم کوچولو...
رزا: خاله شما خیلی خوشکلید من یک عمو‌ دارم خیلی زیباست... گفت بهم بهتون بگم باهاش قرار بزارید ....
× من...
& نهههه( داد)
× لنا...
& ات برای داییی منههه ... به هیچکس نمیدمش....

× از حرفا لنا خندم گرفت ... ای دختر کوچولو من هیچ وقت عاشق دایی تو نمیشم ...

× رزا کوچولو... به عموت بگو من فعلا قصد ارتباط به هیچکس رو ندارم ...
رزا : باشه خاله من رفتم خدانگهدار
× بای بای ...

× خوب لنا..
&....
× باهام قهری ..
& با من حرف نزن....
× ببینمت... ( صورتشو با دستم به طرف خودم چرخوند)
× دلت میاد باهام قهر باشی
& نه ..ولی تو آنقدر خوشکلی که همه تورو دارند از دایم می‌گیرند...
× وایییی لنا( خنده ) هیچکس قرار نیست منو از دایت بگیره خوبه ..
& الهههه ( خنده)
× خیلخب من برم بدو بدو کنم ... یادت نره چی گفتم
& باشه ...

× شروع کردم به ورزش کردن ...

ویو نیم ساعت بعد:
× از ورزش کردن دل کندم و به سمت پارک رفتم با چشمام دنبال لنا می‌گشتم ولی نبود ترس تمام وجودم رو گرفته بود الان چیکار کنم....یعنی اون گمشده


ادامه دارد...🌔


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ( تشکر ویژه از حمایت هاتون فکر نمی‌کردم این رمان رو دوست داشته باشید ) 😍❤️‍🔥
دیدگاه ها (۲۰)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط