رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part 11 }🌔
× اشکام شروع به ریختن کرد ... یعنی الان لنا کجاست ... همینجوری راه میرفتم و بلند اسم لنا رو صدا میزدم که متوجه رزا کوچولو شدم .. شاید بدونه اون کجاست به سمت رزا رفتم که منو دید اومد بغلم .. آروم از بغلم بیرونش آوردم و با چشم های پر اشک نگاش میکردم ...
× رزا ( با ترس)
رزا: بله خاله
× تو ... تو لنا رو ندیدی
رزا: نه ندیدم
× با ناراحتی بلند شدم اشکی از گوشه چشمم پایین اومد خواستم برم که با حرف رزا برگشتم ...
× چیییی..( داد)
رزا: اون سوار یک ماشین مدل بالا شد ... یک آقا اونو برد...
× تو... تو نمی دونی ماشینش کجاست ..
رزا: پشت اون درخته بود...
× ممنونم رزا ... خداحافظ
رزا: خداحافظ خاله...
× به سمت درختی که رزا بهم گفت رفتم آره یک ماشین مدل بالا اونجا بود بهش میخورد ماشین لیموزین چیزی باشه... با اعصابنیت اینکه کی لنا رو دزدیده به سمت ماشین رفتم و در ماشین رو باز کردم ... لنا داشت میخندید... با اعصابنیت از ماشین پیادش کردم و بدون توجه به اون فرد داخل ماشین دست لنا رو گرفتم و به راهم ادامه دادم با صدایی که آشنا بود برگشتم ...
- ببینم کیم ات نمیتونم خواهر زادم رو ببینم ...
× چی.... ( برگشتم که شیطان رجیم بود )
& ات چرا اعصبی هستی ...
× ....من فکر کردم گم شدی
× جونکوک آروم به سمتم اومد سرم پایین بود ... فکر کردم دزدیده شده الان جونکوک میخواد چیکار کنه منو میکشه ... با دستی چه زیر چونم قرار گرفت سرم بالا آوردم با صورت عصبی جونکوک برخورد کردم ....
- ببینم این مواظبتت از بچه بود هاااا ( عربده)
× من...
- خفه شو ... الان اگه جای من کسی دیگه لنا رو میدزدید میخواستی چه غلطی بکنی ... ( داد)
× من فقدر.... با سوزشی که به گونم خورد سرمو آوردم بالا... منو زده بودددد
& اتتتتت ( داد)
& دایی تو چیکار کردی ... ( گریه)
- از جلو چشمام گمشو ... ( داد)
× بدون توجه به دوتاشون شروع کردم به دویدن.... باورم نمیشد جواب یک هفته نگه داری از لنا این بود ... اشکام شروع به ریختن کردن ... با سرعت میدویدم که ماشینی جلوی پام ترمز کرد... سرمو آوردم بالا که رزا داخل ماشین بود با یک پسر دیگه ...
پسره: سوار شو...
× نه ممنون نمیخواد...
رزا: ات بیا سوار شو خواهش میکنم...
× ....
پسره: بخاطر رزا...
× با استرسی که داشتم سوار ماشین شدم که رزا پرید بغلم ... آروم بغلش کردم که پسره شروع به حرف زدن کرد...
پسره: اعم سلام من تهیون هستم عموی رزا...
× عموش...
× رزا همون عموت که گفتی ازت خوشش میاد
رزا؛ ارههه
تهیون: رزاااا باز تو شروع کردی ...
رزا: بده برات کیس خوب جور میکنم...
تهیون : ببخشید خانم...
× ات هستم کیم ات
تهیون: ببخشید ات رزا همیشع همینجوریه ... رزا میکشمت...
× مادر پدر رزا کجاند
علامت تهیون( ∆)
∆ چند روزی رفتن سفر و رزا رو پیش من گذاشتن ... البته که رزا رو خیلی دوست دارم .. ولی آخرش با کاراش ابرو منو میبره...
رزا: مگه ابرو هم داری ( خنده)
∆ رزاااا
×(.خنده)
∆ خوب حرکت کنیم ... میشه آدرس خونت رو بگی ...
× هاا.. بله ... ( آدرس رو گفت)
∆ چشم...
× ماشین حرکت کرد ...
ویو ۱۰ دقیقه بعد.:
× بعد چند دقیقه رسیدیم از ماشین پیاده شدم و از تهیون و رزا خداحافظی کردم ... رزا و تهیون مثل کوک و لنا رابطه خوبی داشتن ... ولی مثل کوک نبود...اههه چرا دارم بهش فکر میکنم ... وارد خونه شدم لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم .... چشمامو بستم که با صدای زنگ گوشی از جام پریدم اون...
ادامه دارد...🌔
ممنون که حمایت میکنید تنکیو بای بای ( بازنشر زیاد کنید بریم برای پارت بعد) 👑🥹🫀
× اشکام شروع به ریختن کرد ... یعنی الان لنا کجاست ... همینجوری راه میرفتم و بلند اسم لنا رو صدا میزدم که متوجه رزا کوچولو شدم .. شاید بدونه اون کجاست به سمت رزا رفتم که منو دید اومد بغلم .. آروم از بغلم بیرونش آوردم و با چشم های پر اشک نگاش میکردم ...
× رزا ( با ترس)
رزا: بله خاله
× تو ... تو لنا رو ندیدی
رزا: نه ندیدم
× با ناراحتی بلند شدم اشکی از گوشه چشمم پایین اومد خواستم برم که با حرف رزا برگشتم ...
× چیییی..( داد)
رزا: اون سوار یک ماشین مدل بالا شد ... یک آقا اونو برد...
× تو... تو نمی دونی ماشینش کجاست ..
رزا: پشت اون درخته بود...
× ممنونم رزا ... خداحافظ
رزا: خداحافظ خاله...
× به سمت درختی که رزا بهم گفت رفتم آره یک ماشین مدل بالا اونجا بود بهش میخورد ماشین لیموزین چیزی باشه... با اعصابنیت اینکه کی لنا رو دزدیده به سمت ماشین رفتم و در ماشین رو باز کردم ... لنا داشت میخندید... با اعصابنیت از ماشین پیادش کردم و بدون توجه به اون فرد داخل ماشین دست لنا رو گرفتم و به راهم ادامه دادم با صدایی که آشنا بود برگشتم ...
- ببینم کیم ات نمیتونم خواهر زادم رو ببینم ...
× چی.... ( برگشتم که شیطان رجیم بود )
& ات چرا اعصبی هستی ...
× ....من فکر کردم گم شدی
× جونکوک آروم به سمتم اومد سرم پایین بود ... فکر کردم دزدیده شده الان جونکوک میخواد چیکار کنه منو میکشه ... با دستی چه زیر چونم قرار گرفت سرم بالا آوردم با صورت عصبی جونکوک برخورد کردم ....
- ببینم این مواظبتت از بچه بود هاااا ( عربده)
× من...
- خفه شو ... الان اگه جای من کسی دیگه لنا رو میدزدید میخواستی چه غلطی بکنی ... ( داد)
× من فقدر.... با سوزشی که به گونم خورد سرمو آوردم بالا... منو زده بودددد
& اتتتتت ( داد)
& دایی تو چیکار کردی ... ( گریه)
- از جلو چشمام گمشو ... ( داد)
× بدون توجه به دوتاشون شروع کردم به دویدن.... باورم نمیشد جواب یک هفته نگه داری از لنا این بود ... اشکام شروع به ریختن کردن ... با سرعت میدویدم که ماشینی جلوی پام ترمز کرد... سرمو آوردم بالا که رزا داخل ماشین بود با یک پسر دیگه ...
پسره: سوار شو...
× نه ممنون نمیخواد...
رزا: ات بیا سوار شو خواهش میکنم...
× ....
پسره: بخاطر رزا...
× با استرسی که داشتم سوار ماشین شدم که رزا پرید بغلم ... آروم بغلش کردم که پسره شروع به حرف زدن کرد...
پسره: اعم سلام من تهیون هستم عموی رزا...
× عموش...
× رزا همون عموت که گفتی ازت خوشش میاد
رزا؛ ارههه
تهیون: رزاااا باز تو شروع کردی ...
رزا: بده برات کیس خوب جور میکنم...
تهیون : ببخشید خانم...
× ات هستم کیم ات
تهیون: ببخشید ات رزا همیشع همینجوریه ... رزا میکشمت...
× مادر پدر رزا کجاند
علامت تهیون( ∆)
∆ چند روزی رفتن سفر و رزا رو پیش من گذاشتن ... البته که رزا رو خیلی دوست دارم .. ولی آخرش با کاراش ابرو منو میبره...
رزا: مگه ابرو هم داری ( خنده)
∆ رزاااا
×(.خنده)
∆ خوب حرکت کنیم ... میشه آدرس خونت رو بگی ...
× هاا.. بله ... ( آدرس رو گفت)
∆ چشم...
× ماشین حرکت کرد ...
ویو ۱۰ دقیقه بعد.:
× بعد چند دقیقه رسیدیم از ماشین پیاده شدم و از تهیون و رزا خداحافظی کردم ... رزا و تهیون مثل کوک و لنا رابطه خوبی داشتن ... ولی مثل کوک نبود...اههه چرا دارم بهش فکر میکنم ... وارد خونه شدم لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم .... چشمامو بستم که با صدای زنگ گوشی از جام پریدم اون...
ادامه دارد...🌔
ممنون که حمایت میکنید تنکیو بای بای ( بازنشر زیاد کنید بریم برای پارت بعد) 👑🥹🫀
- ۶۰.۵k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط