قلب های مرده پارت ۵۳
قلب های مرده پارت ۵۳
دست تهیونگ هنوز مثل گیرهی فولادی دور مچِ جونگکوک بود. من میتونستم لرزشِ عضلاتِ بازوی تهیونگ رو از فاصله ببینم؛ اون داشت با تمام وجودش جلوی یه طوفان ایستاده بود. اما طوفان، جونگکوک نبود؛ طوفان، اون سکوتی بود که بعد از فریادِ من، مثلِ سنگ روی سینهام سنگینی میکرد.
جونگکوک به جای عقبنشینی، پوزخندش رو عمیقتر کرد. اون نگاهش رو از تهیونگ گرفت و مستقیم به چشمهای من دوخت. انگار میخواست بگه: *"ببین، حتی وقتی اون سعی میکنه نجاتت بده، باز هم من هستم که کنترلِ بازی رو در دست دارم."*
— فرار؟ — جونگکوک کلمهی "فرار" رو که توی ذهنم چرخیده بود، انگار از روی لبهای من خونده بود. صدایش حالا از اون حالت تهدیدآمیز، به یک پچپچِ سرد و بیروح تبدیل شده بود. — فکر کردی این عمارت، این شهر، یا حتی این دنیا، جایی برای پنهان شدنِ توئه، ا.ت؟ تو از همین حالا هم توی قفسِ ما هستی. تفاوت فقط اینه که یکی میخواد قفس رو با طلا تزئین کنه و یکی میخواد دیوارهایش رو با آتیش داغ کنه.
— برو به جهنم، جونگکوک! — تهیونگ با یه حرکت ناگهانی، مچِ جونگکوک رو با چنان شدتی پس زد که صدای برخوردِ بدنِ جونگکوک با نردههای فلزیِ تراس، توی سکوتِ شب پیچید. — اون قرار نیست انتخاب کنه که توی کدوم جهنم بمونه. اون قرار نیست اصلاً بخشی از این بازیِ کثیفِ تو باشه!
تهیونگ برگشت سمت من. دستش رو دراز کرد، انگار میخواست من رو از اون منطقهی ممنوعه بیرون بکشه. نگاهش پر از اضطراب بود، مثلِ اونی که میدونه داره توی یه زمین مین راه میره.
— ا.ت، بیا. همین الان. از اینجا برو، به اتاقت، یا هر جایی که از من دور باشی. فقط از این فضا بیرون بیا.
من نگاهی به دستِ کشیده شدهی تهیونگ انداختم و بعد نگاهی به جونگکوک. جونگکوک حتی تکون نخورده بود. اون فقط ایستاده بود و با اون چشمهای سیاهِ عمیقش، داشت سقوطِ من رو تماشا میکرد. اون داشت لذت میبرد از اینکه میدید من چطور بینِ دو تا انتخابِ مرگبار، دارم خفه میشم.
من دستم رو عقب کشیدم. نه برای اینکه به تهیونگ نزدیک بشم، و نه برای اینکه به جونگکوک پناه ببرم.
— من... — صدام فقط یه پچپچِ شکسته بود، اما با تمامِ وجودم بیرون اومد. — من هیچکدومتون رو نمیخوام.
از بینِ اون دو تا برادر که مثلِ دو تا هیولای همخون برای من میجنگیدند، راه باز کردم. پاهایم رو به سمت درِ خروجی تراس برداشتم. نمیخواستم به اتاق برگردم، چون میدونستم اونجا هم امن نیست. میخواستم از این ساختمان، از این بویِ دروغ، از این نگاههای مالکانه، فرار کنم.
— ا.ت! — صدای تهیونگ رو شنیدم که با درماندگی من رو صدا میزد.
و بعد، صدایِ بم و آرامِ جونگکوک که مثلِ یه حکمِ قطعی، توی ستون فقراتم لرزید:
— بدوی، ا.ت... بدو. اما یادت باشه، هر چقدر هم دور بشی، سایهی من همونجایی که ایستادی، منتظرِ تو میمونه.
من دویدم. نه برای رسیدن به جایی، بلکه برای فرار از اون سنگینی. از توی سالنِ پر از مهمونها گذشتم، بدون اینکه به چشمهای متعجبِ اونها دقت کنم. از درِ اصلی بیرون زدم و به سمتِ باغهای تاریک و انبوهِ عمارت رفتم. بارونِ آرومِ شب داشت شروع میشد، یا شاید فقط اشکهای من بود که روی صورتم میریخت.
من فکر میکردم دارم فرار میکنم. اما نمیدونستم که همین حالا، اولین قدم رو برای شروعِ اون حادثهای برداشتم که، تمامِ زندگیام رو برای همیشه تاریک میکرد
شرط : ۳۰ لایک
دست تهیونگ هنوز مثل گیرهی فولادی دور مچِ جونگکوک بود. من میتونستم لرزشِ عضلاتِ بازوی تهیونگ رو از فاصله ببینم؛ اون داشت با تمام وجودش جلوی یه طوفان ایستاده بود. اما طوفان، جونگکوک نبود؛ طوفان، اون سکوتی بود که بعد از فریادِ من، مثلِ سنگ روی سینهام سنگینی میکرد.
جونگکوک به جای عقبنشینی، پوزخندش رو عمیقتر کرد. اون نگاهش رو از تهیونگ گرفت و مستقیم به چشمهای من دوخت. انگار میخواست بگه: *"ببین، حتی وقتی اون سعی میکنه نجاتت بده، باز هم من هستم که کنترلِ بازی رو در دست دارم."*
— فرار؟ — جونگکوک کلمهی "فرار" رو که توی ذهنم چرخیده بود، انگار از روی لبهای من خونده بود. صدایش حالا از اون حالت تهدیدآمیز، به یک پچپچِ سرد و بیروح تبدیل شده بود. — فکر کردی این عمارت، این شهر، یا حتی این دنیا، جایی برای پنهان شدنِ توئه، ا.ت؟ تو از همین حالا هم توی قفسِ ما هستی. تفاوت فقط اینه که یکی میخواد قفس رو با طلا تزئین کنه و یکی میخواد دیوارهایش رو با آتیش داغ کنه.
— برو به جهنم، جونگکوک! — تهیونگ با یه حرکت ناگهانی، مچِ جونگکوک رو با چنان شدتی پس زد که صدای برخوردِ بدنِ جونگکوک با نردههای فلزیِ تراس، توی سکوتِ شب پیچید. — اون قرار نیست انتخاب کنه که توی کدوم جهنم بمونه. اون قرار نیست اصلاً بخشی از این بازیِ کثیفِ تو باشه!
تهیونگ برگشت سمت من. دستش رو دراز کرد، انگار میخواست من رو از اون منطقهی ممنوعه بیرون بکشه. نگاهش پر از اضطراب بود، مثلِ اونی که میدونه داره توی یه زمین مین راه میره.
— ا.ت، بیا. همین الان. از اینجا برو، به اتاقت، یا هر جایی که از من دور باشی. فقط از این فضا بیرون بیا.
من نگاهی به دستِ کشیده شدهی تهیونگ انداختم و بعد نگاهی به جونگکوک. جونگکوک حتی تکون نخورده بود. اون فقط ایستاده بود و با اون چشمهای سیاهِ عمیقش، داشت سقوطِ من رو تماشا میکرد. اون داشت لذت میبرد از اینکه میدید من چطور بینِ دو تا انتخابِ مرگبار، دارم خفه میشم.
من دستم رو عقب کشیدم. نه برای اینکه به تهیونگ نزدیک بشم، و نه برای اینکه به جونگکوک پناه ببرم.
— من... — صدام فقط یه پچپچِ شکسته بود، اما با تمامِ وجودم بیرون اومد. — من هیچکدومتون رو نمیخوام.
از بینِ اون دو تا برادر که مثلِ دو تا هیولای همخون برای من میجنگیدند، راه باز کردم. پاهایم رو به سمت درِ خروجی تراس برداشتم. نمیخواستم به اتاق برگردم، چون میدونستم اونجا هم امن نیست. میخواستم از این ساختمان، از این بویِ دروغ، از این نگاههای مالکانه، فرار کنم.
— ا.ت! — صدای تهیونگ رو شنیدم که با درماندگی من رو صدا میزد.
و بعد، صدایِ بم و آرامِ جونگکوک که مثلِ یه حکمِ قطعی، توی ستون فقراتم لرزید:
— بدوی، ا.ت... بدو. اما یادت باشه، هر چقدر هم دور بشی، سایهی من همونجایی که ایستادی، منتظرِ تو میمونه.
من دویدم. نه برای رسیدن به جایی، بلکه برای فرار از اون سنگینی. از توی سالنِ پر از مهمونها گذشتم، بدون اینکه به چشمهای متعجبِ اونها دقت کنم. از درِ اصلی بیرون زدم و به سمتِ باغهای تاریک و انبوهِ عمارت رفتم. بارونِ آرومِ شب داشت شروع میشد، یا شاید فقط اشکهای من بود که روی صورتم میریخت.
من فکر میکردم دارم فرار میکنم. اما نمیدونستم که همین حالا، اولین قدم رو برای شروعِ اون حادثهای برداشتم که، تمامِ زندگیام رو برای همیشه تاریک میکرد
شرط : ۳۰ لایک
- ۹۵۷
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط