{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب‌های مرده - پارت ۵۲

قلب‌های مرده - پارت ۵۲

کلماتِ جونگکوک مثل قطره‌های اسید روی روحم می‌نشستن. "مطیع بشی"... این کلمه توی دهنش زشت‌تر از هر فحشی بود. چون اون فقط یه تهدید معمولی نبود؛ اون برادرِ من بود. برادری که از همون روز اول که وارد این خانواده‌ی پر از دروغ شد، یاد گرفت چطوری با نگاه کردن، آدم رو فلج کنه.

تهیونگ که از شدت خشم و تنش، فکّش رو منقبض کرده بود، یه قدم دیگه برداشت. حالا دیگه اون نگاهِ بازیگوش و بی‌خیالِ همیشگی‌ش کاملاً غیب شده بود. اون هم برادرِ من بود، اما برادری که انگار از یه دنیای دیگه، از یه دنیای بی‌قانون، می‌اومد.

— به خودت بیا جونگکوک، — تهیونگ با صدایی که از شدت فشار روی تارهاش لرزید، گفت. — اون خواهرِ ماست، نه یه اسیرِ جنگی که بخوای توی اتاقِ خودت زندانیش کنی. این بازی‌های مسمومِ تو، دیگه جواب نمی‌ده.

جونگکوک پوزخند زد. یه پوزخند که باعث شد تمام خون توی بدنم منجمد بشه.
— خواهر؟ — اون کلمه رو جوری تلف کرد که انگار یه شوخیِ بی‌مزه است. — تو واقعاً فکر می‌کنی رابطه‌ی ما فقط توی همین کلمه‌ی ساده خلاصه می‌شه؟ تو هم مثل بقیه، فقط داری نقش بازی می‌کنی تهیونگ. تو هم می‌دونی که این خانواده از همه‌ی ما یه چیزی رو دزدیده... و تو هم می‌خوای همون چیزی رو که از من دزدیدن، از من بگیری.

من بین این دو تا ایستاده بودم. دو تا مرد که با هم خون بودن، اما از هم متنفر بودن. دو تا برادر که هر کدوم، یه جنونِ خاص رو توی نگاهشون داشتند. یکی می‌خواست من رو توی آتیشِ آزادی‌ش بسوزونه و یکی می‌خواست من رو توی تاریکیِ سلطه‌ش دفن کنه.

— بس کنید! — فریاد زدم. صدام لرز داشت، نه از ترس، بلکه از اون حسِ تهوعی که از بودن توی این خانواده بهم دست می‌داد. — من دیگه نمی‌خوام بخشی از این نمایش باشم! شما دو تا... شما دو تا اصلاً برادر نیستید! برادرها هم رو نجات می‌دن، نه اینکه همدیگه رو برای تصاحبِ یه آدم، مثل یه حیوونِ زخمی تکه‌تکه کنن!

جونگکوک چشماش رو ریز کرد. اون نگاهِ مالکیتش حالا به یه نگاهِ وحشیانه تبدیل شده بود. یه قدم اومد جلو و با اون هاله سنگینش، من رو به عقب هل داد. دستش رو بالا آورد، انگار می‌خواست لمسم کنه، اما قبل از اینکه دستش بهم بخوره، تهیونگ دستش رو محکم گرفت.

صدای برخورد دست‌های اونا توی سکوت تراس، مثل شلیک گلوله بود.

— دستت رو از اون دور نگه دار، — تهیونگ با صدایی که از شدت خشم بم شده بود، گفت. چشم‌هاش از برادرش می‌درخشید. — اگه یه بار دیگه بخوای با این نگاه‌ها و این تهدیدها بهش نزدیک بشی، یادت می‌ره که ما هم‌خون هستیم.

جونگکوک حتی پلک هم نزد. اون‌قدر به تهیونگ نزدیک شده بود که نفس‌هاشون به هم می‌خورد.
— هم‌خون بودن، تنها چیزیه که باعث می‌شه الان اینقدر آروم باشم، تهیونگ. اما اگه فکر کردی می‌تونی با استفاده از این نامِ مقدس، جلوی من بایستی... سخت در اشتباهی. ا.ت، تو انتخاب کردی. یا می‌ای، توی دنیایی که من برات ساختم، حتی اگه زنجیر باشه، ولی امن باشه... یا می‌ری پیش این "فراریِ" دیگه، که فقط می‌خواد با سوختنِ تو، یه منظره‌ی قشنگ تماشا کنه.

نگاهم رو به تهیونگ دوختم. اون چشم‌های مهربونِ پشتِ اون لبخندهای شرورانه، داشت التماسم می‌کرد که فرار کنم. اما وقتی به جونگکوک نگاه کردم، فقط یه حقیقتِ تلخ رو دیدم: هیچ‌جا برای فرار نبود. حتی توی آغوشِ برادرِ خودم.

در حالی که لرزش بدنم داشت قطع نمی‌شد، یه تصمیمِ بی‌رحمانه توی ذهنم شکل گرفت. من نباید بین این دو تا انتخاب می‌کردم. من باید از این بازیِ مسموم، از این خانواده‌ی خونین، فرار می‌کردم. حتی اگه به قیمتِ نابودیِ خودم تموم می‌شد.
دیدگاه ها (۰)

قلب های مرده پارت ۵۳دست تهیونگ هنوز مثل گیره‌ی فولادی دور مچ...

قلب های مرده پارت ۵۱سکوتِ بین من و تهیونگ، با بودن جونگکوک ب...

قلب های مرده پارت ۵۰نگاهم رو از ستاره‌های بی‌نام و نشون برگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط