{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب های مرده پارت ۵۱

قلب های مرده پارت ۵۱


سکوتِ بین من و تهیونگ، با بودن جونگکوک به یه سکوتِ سنگین و خطرناک تبدیل شد. انگار اکسیژنِ تراس یهو کم شده بود. تهیونگ که تا چند لحظه پیش داشت با اون لحنِ بازیگوشش حرف می‌زد، حالا بدنش خشک شده بود. اون هم حسش کرده بود. اون هم فهمید که یه شکارچی وارد قلمرو شده.

جونگکوک قدم برداشت. صدای برخورد کفش‌های براقش با سنگ‌های سرد تراس، مثل شمارش معکوس برای یه انفجار بود. اون نه با کینه، نه با خشم؛ بلکه با یه آرامشِ وحشتناک داشت به ما نزدیک می‌شد.

— فکر می‌کردم اینجا نیست،
صدای جونگکوک اومد. بم، سرد و خشکی که انگار از تهِ یه چاه می‌اومد.




نگاهم رو ازش نگرفتم، اما بدنم ناخودآگاه عقب کشید. تهیونگ، بدون اینکه حتی نگاهش کنه، یه قدم جلوتر از من ایستاد. انگار می‌خواست مثل یه سپر، بین من و اون سایه‌ی سیاه قرار بگیره.

— جاش اینجا نیست، جونگکوک،
تهیونگ با لحنی که دیگه هیچ اثری از شوخی توش نبود، گفت.
— اینجا جای فراری‌هاست، نه جای کسایی که دوست دارن بقیه رو توی قفس نگه دارن.

جونگکوک بالاخره رسید. حالا هر سه تا توی یه فضای تنگ محصور شده بودیم. اون نگاهِ مالکیتش، حالا داشت از تهیونگ رد می‌شد و مثل یه چاقوی داغ، پوستِ آرامشِ من رو می‌برید. اون لبخندِ همیشگی‌ش هم نبود؛ فقط یه نگاهِ بی‌روح که انگار داشت می‌گفت: *«فکر کردی می‌تونی از من فرار کنی؟»*

— تو داری وقت تلف می‌کنی، تهیونگ،
جونگکوک گفت و چشماش رو از من برنگردوند.
— اون متعلق به این بازی‌ها نیست. اون متعلق به منه.

قلبم اون‌قدر محکم می‌کوبید که حس می‌کردم بقیه هم صداش رو می‌شنون.
— من متعلق به هیچ‌کس نیستم! ناگهان فریاد زدم. صدام توی فضای باز تراس پیچید و حتی خودش هم یه لحظه مکث کرد.
— من فقط می‌خواستم یه لحظه نفس بکشم بدون اینکه کسی بهم بگه کجا باید بایستم، چطور باید نگاه کنم یا حتی چطوری باید نفس بکشم!

تهیونگ یه نگاه کوتاه و نگران به من انداخت، انگار می‌خواست دستم رو بگیره، اما جونگکوک سریع‌تر بود. اون یه قدم دیگه اومد جلو، اون‌قدر نزدیک که هاله تاریکش روی من سایه انداخت.

— نفس بکش، ا.ت...

جونگکوک با صدایی که حالا مثل یه پچ‌پچِ مرگبار بود، گفت.
— اما یادت باشه، هر چقدر هم بلند نفس بکشی، باز هم توی دنیایی زندگی می‌کنی که من برات ساختم. تو می‌تونی از این مهمانی فرار کنی، می‌تونی از تهیونگ فرار کنی، اما از این حقیقت که تو مال منی، راه فراری نداری.

تهیونگ خنده‌ی کوتاهی کرد، یه خنده‌ی تلخ که بیشتر شبیه پوزخند بود.



- مالکیت؟ تو داری درباره‌ی مالکیت حرف می‌زنی؟ تو حتی نمی‌تونی روی خودت کنترل داشته باشی، اون‌وقت می‌خوای زندگیِ یه نفر دیگه رو کنترل کنی؟



جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد. یه نگاهی که توش یه بارِ قدرتی بود که باعث شد تهیونگ هم برای یه لحظه عقب بشینه.
— این یه بازی نیست، تهیونگ. این یه واقعیتِ جدایی‌ناپذیره.

اون نگاهش رو دوباره به من دوخت. این بار، اون نگاهِ سردش کمی لرزید. انگار داشت می‌جنگید که منفجر نشه.
— برو داخل، ا.ت. قبل از اینکه من تصمیم بگیرم همین‌جا، جلوی چشم همه‌ی این آدم‌ها، بهت یاد بدم که چطور دوباره مطیع بشی.

لرزه‌ی تمام بدنم رو حس کردم. این یه تهدید نبود؛ این یه وعده‌ی قطعی بود. من بین دو تا مرد ایستاده بودم که هر کدومشون یه دنیای متفاوت رو بهم پیشنهاد می‌دادن: یکی دنیای آزادیِ پر از آشوب و آتیش، و یکی دنیای امنیتِ پر از زنجیر و تاریکی.

در حالی که چشمام از اشک و خشم پر شده بود، فقط تونستم به یه چیز فکر کنم: *من دیگه اون دخترِ آرومی که شروع این شب بود، نیستم. من دارم از بین می‌رم... یا دارم دوباره متولد می‌شم.*
دیدگاه ها (۲)

قلب‌های مرده - پارت ۵۲کلماتِ جونگکوک مثل قطره‌های اسید روی ر...

قلب های مرده پارت ۵۳دست تهیونگ هنوز مثل گیره‌ی فولادی دور مچ...

قلب های مرده پارت ۵۰نگاهم رو از ستاره‌های بی‌نام و نشون برگر...

قلب های مرده پارت ۴۵به سختی خودم را کنترل کردم که از سالن بز...

chapter 2p28همین که لب‌هایِ ا.ت، نرم و مطمئن، لب‌هایِ تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط