{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پست هیچچچچچ ربطی به خاطره ای که قراره تعریف کنم نداره

یادش بخیر زمانی بود مدرسه می‌رفتیم
(چون مجازی ایم جو گرفتم چیز خاصی نیست)
من یه بغل دستی داشتم که همششش از روی کتاب من نگاه میکرد وسایلمو بی اجازه برمی‌داشت و کارای دیگه که این کارا برای من رو مخن و من اصلا خوشم نمیاد خودشم آدم نچسبی بود
من میومدم بگم که حالا بس خواهر میگفتم که فلانی میخورمتا بعد اونم قاه قاه بهم می‌خندید و می‌گفت باشه بیا بوخور
یه بار دیگه اعصاب خورد شد گفتم می‌خورمتا بعد گفت باشه بیا بوخور (طبق معمول)
منم گازش گرفتم-
اها اره بعدش معلمم بهم گفت گرازی مگه
دیدگاه ها (۰)

بازم خاطره یادوم اومد

بچه هاااااااا

به چوخ رفتوم

بچه ها یه چی تعریف کنمیکی از دوستام بهم زنگ زد گفت فلانی یه ...

Part ⁹+هوفففف چرا قدم نمی ریه بزار یه صندلی بزارم تا اومدم ر...

پآرت ⁴نوا و می‌سو کنار نیمکت وایساده بودن. می‌سو داشت از جیس...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط