US,because of them...
US,because of them...
Part⁷
+منظورت اینه که ما..به خاطر اونا؟
-اره..
رسیدیم به ماشینش..با یه دست من رو گرفت و با دست دیگهاش،در ماشین رو باز کرد
منو داخل ماشین گذاشت و در رو بست..خودش هم سوار شد
شروع کرد به رانندگی..
منم تقریبا هوشیار بودم..باورم نمیشد اون حرف هارو بهش زده باشم..یا چرا رفتم بغلش؟چرا جلوش گریه کردم؟اوففف
ماشین ایستاد و من نزدیک بود با کله برم توی شیشه
-نمیتونی مثل ادم وایسی؟
+تو توی فکر بودی
-به هرحال!تقصیر توعه..
+پس ببخشید
از ماشین پیاده شد و در رو برام باز کرد
قبل از اینکه راه برم،دوباره زیر پاهام خالی شد
-هوووی چیکار میکنی؟
+داری میبینی
منطقی بود..خیلی منطقی بود..
جوری که ساکت شدم..
وارد خونهاش شدیم..کلی خدمتکار اونجا بود
همه با ورود جیمین تعظیم کردن..اونم بدون اهمیت دادن بهشون،منو برد توی اتاقش
خیلی اروم منو روی تخت گذاشت
-لباس ندارم اینجا..چرا قبول کردم بیام؟واییی یونا خیلی اوسکلی
اصلا حواسم نبود جیمین هم اینجاست
و برای اولین بار،گوشه ی لبش کمی بالا رفت
-تو خندیدی!
چهرهاش جدی شد
+به چی؟
-به من!تو برای اولین بار خندیدی
+نه
-چرا
+خیر
-بله
+خیر
-بله
دستاش رو بالا اورد:
+تسلیمم
خندهای کردم..
از توی کمد یه تیشرت بهم داد..یا خدا چرا این انقدر گندس
انگار که متوجه تعجبم شده باشه پوزخندی زد..
+برات حوله میارم..حموم هم داخل اتاقه..بعدش لباس بپوش
سرم رو تکون دادم..از اتاق رفت بیرون..منم به سمت حمام قدم برداشتم
یه دوش گرفتم..حوله رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون
همون لحظه با جیمین که روی تخت لم داده بود و فقط شلوارک پوشیده بود،مواجه شدم
سریع دستم رو روی چشمام گذاشتم..سرش رو بالا اورد:
-نمیخوای لباس بپوشی؟
+خودتون هم با حولهاید
-خب برو بیرون
+از اتاق خودم بیرونم میکنید؟
-بله!
خیلی خونسرد بلند شد و رفت..
تیشرت رو برداشتم و پوشیدم
انقدر تیشرتش گنده بود که داخلش گم شده بودم
موهام رو گوجهای بستم و در اتاق رو باز کردم
سردی سرامیک مستقیم به پاهام میخورد
جیمین روی کاناپه نشسته بود..سرش توی گوشیش بود و داشت فیلم میدید
همه ی خدمتکارا با عشوه و حسرت نگاهش میکردم
نمیدونم چرا..ولی یه جوری شدم..خب هرکسی بود نمیخواست بقیه به بدنر شوهرِ اجباریِ آیندشون نگاه کنن!
لبخند شیطنتآمیزی زدم و کنارش نشستم:
-گشنمه
+خب غذا بخور
با قیافه ی پوکر نگاهش کردم
-میدونی نمیدونم کجاست؟
+خدمتکارا اماده میکنن
روی پاهاش خوابیدم:
-نمیشه تو برام درست کنی؟
+نه!
-پس بزار یه جور دیگه بگم..پارک برام غذا درست کنننن
نگاهی بهم انداخت..
بعد گوشیش رو روی میز گذاشت و سرم رو نوازش کرد
+پس اینجا یه فسقلی داریم که گرسنهاس؟
-اولا فسقلی نیستم،دوما بله
+اگر بلند بشی برات میتونم غذا بپزم
همه ی خدمتکارا با تعجب نگاه میکردن
از روی پاهاش بلند شدم..روبهروش نشستم و لبخندی زدم
از جاش بلند شد و سمت اشپزخونه رفت..منم همراهش رفتم
شروع کرد به درست کردن پاستا..
تمام حرکاتش رو زیر نظر میگرفتم..البته بهتره بگیم تکتک سیکسپکاش رو
خدمتکارا هم پچپچ میکردن..ولی صداشون تا توی اشپزخونه میومد:
:ارباب دوستدختر گرفته
:معلومه عاشقشه..اخه داره براش غذا درست میکنه
:اون حتی یه بار هم به کسی اونجوری نگاه نکرده
خیلی اروم،گوشه ی لبم بالا رفت...
*ادامه دارد...
Part⁷
+منظورت اینه که ما..به خاطر اونا؟
-اره..
رسیدیم به ماشینش..با یه دست من رو گرفت و با دست دیگهاش،در ماشین رو باز کرد
منو داخل ماشین گذاشت و در رو بست..خودش هم سوار شد
شروع کرد به رانندگی..
منم تقریبا هوشیار بودم..باورم نمیشد اون حرف هارو بهش زده باشم..یا چرا رفتم بغلش؟چرا جلوش گریه کردم؟اوففف
ماشین ایستاد و من نزدیک بود با کله برم توی شیشه
-نمیتونی مثل ادم وایسی؟
+تو توی فکر بودی
-به هرحال!تقصیر توعه..
+پس ببخشید
از ماشین پیاده شد و در رو برام باز کرد
قبل از اینکه راه برم،دوباره زیر پاهام خالی شد
-هوووی چیکار میکنی؟
+داری میبینی
منطقی بود..خیلی منطقی بود..
جوری که ساکت شدم..
وارد خونهاش شدیم..کلی خدمتکار اونجا بود
همه با ورود جیمین تعظیم کردن..اونم بدون اهمیت دادن بهشون،منو برد توی اتاقش
خیلی اروم منو روی تخت گذاشت
-لباس ندارم اینجا..چرا قبول کردم بیام؟واییی یونا خیلی اوسکلی
اصلا حواسم نبود جیمین هم اینجاست
و برای اولین بار،گوشه ی لبش کمی بالا رفت
-تو خندیدی!
چهرهاش جدی شد
+به چی؟
-به من!تو برای اولین بار خندیدی
+نه
-چرا
+خیر
-بله
+خیر
-بله
دستاش رو بالا اورد:
+تسلیمم
خندهای کردم..
از توی کمد یه تیشرت بهم داد..یا خدا چرا این انقدر گندس
انگار که متوجه تعجبم شده باشه پوزخندی زد..
+برات حوله میارم..حموم هم داخل اتاقه..بعدش لباس بپوش
سرم رو تکون دادم..از اتاق رفت بیرون..منم به سمت حمام قدم برداشتم
یه دوش گرفتم..حوله رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون
همون لحظه با جیمین که روی تخت لم داده بود و فقط شلوارک پوشیده بود،مواجه شدم
سریع دستم رو روی چشمام گذاشتم..سرش رو بالا اورد:
-نمیخوای لباس بپوشی؟
+خودتون هم با حولهاید
-خب برو بیرون
+از اتاق خودم بیرونم میکنید؟
-بله!
خیلی خونسرد بلند شد و رفت..
تیشرت رو برداشتم و پوشیدم
انقدر تیشرتش گنده بود که داخلش گم شده بودم
موهام رو گوجهای بستم و در اتاق رو باز کردم
سردی سرامیک مستقیم به پاهام میخورد
جیمین روی کاناپه نشسته بود..سرش توی گوشیش بود و داشت فیلم میدید
همه ی خدمتکارا با عشوه و حسرت نگاهش میکردم
نمیدونم چرا..ولی یه جوری شدم..خب هرکسی بود نمیخواست بقیه به بدنر شوهرِ اجباریِ آیندشون نگاه کنن!
لبخند شیطنتآمیزی زدم و کنارش نشستم:
-گشنمه
+خب غذا بخور
با قیافه ی پوکر نگاهش کردم
-میدونی نمیدونم کجاست؟
+خدمتکارا اماده میکنن
روی پاهاش خوابیدم:
-نمیشه تو برام درست کنی؟
+نه!
-پس بزار یه جور دیگه بگم..پارک برام غذا درست کنننن
نگاهی بهم انداخت..
بعد گوشیش رو روی میز گذاشت و سرم رو نوازش کرد
+پس اینجا یه فسقلی داریم که گرسنهاس؟
-اولا فسقلی نیستم،دوما بله
+اگر بلند بشی برات میتونم غذا بپزم
همه ی خدمتکارا با تعجب نگاه میکردن
از روی پاهاش بلند شدم..روبهروش نشستم و لبخندی زدم
از جاش بلند شد و سمت اشپزخونه رفت..منم همراهش رفتم
شروع کرد به درست کردن پاستا..
تمام حرکاتش رو زیر نظر میگرفتم..البته بهتره بگیم تکتک سیکسپکاش رو
خدمتکارا هم پچپچ میکردن..ولی صداشون تا توی اشپزخونه میومد:
:ارباب دوستدختر گرفته
:معلومه عاشقشه..اخه داره براش غذا درست میکنه
:اون حتی یه بار هم به کسی اونجوری نگاه نکرده
خیلی اروم،گوشه ی لبم بالا رفت...
*ادامه دارد...
- ۴۷۷
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط