شاهزاده شیطانی من
پارت3
ویو کوک)
صبح با صدای زجه زدن التماس کردن یک الف شروع کردم با اون بشدت حال بهم زنش داشت التماس میکرد تا نکشنش
بخاطر اون الف من از خواب بلند شدم
امروزم مثل روزای دیگه ت*خ*م*ی
بود
رفتم سرویس بعدم رفتم سمت حموم یک دوش20مینی گرفتم در اومدم
لباسمو پوشیدم رفتم پیش پدرم که با چیزی که. گفت یکمی شوکم زد اما به نفعمم بود
پدر کوک♡
♡: پسرم من صبح یک نامه برای سرزمین الف ها فرستادم و بهشون گفتم به یک شرط باهاشون صلح میکنم که یکی از دختراش با پسرم ازدواج کنه
کوک_)
_: پدر این چه کاری کردی؟؟؟(عصبی)
تو قشنگ دو دستی ریدی تو اینده من(عربده)
♡: پسره احمق یکم به منافعش هم فکر کن میتونی با ازدواج کردن با دختر اونا به تاج تخت برسی سرزمین اونارو نابود کنی فقط کافیه وارث بیاری همین بعد اون دختر رو ولش کن تا بمیره اونموقعه کسیم نیست که کمکش کنه چون سرزمینشون نابود شده
_: یکم با این حرف پدرم وسوسه شدم و قبول کردم و رفتم سمت اتاقم اماده شدم
ویو مهمونی))
ویو ادمین))
درحالی که نه پسرک میدانست زنش کدام است
و نه دخترک میدانست شوهرش کدام است نگاهایشان روی هم بود
ویو ات)
اون پسر رو نگا معلومه یکی از اون ابلیساس خداکنه همین شوهرم باشه
هم قویه هم خوشگله
ویو کوک)
هیچوقت فکر نمیکردم انقدر یک زن میتونه خوشگل باشه خداکنه همین زنم باشه چون از نوع لباس پوشیدنش رفتارش معلومه از خانواده سلطنتیه
~: سلام اقای ابلیس (روبه پدر کوک)
♡: سلام مستر یور(روبه پدر ات)
~: این دختر منه
♡: به به چه عروس خوشگل با وقاری دارم
♡: اینم پسر منه یکمی اعصاب نداره ولی خیلی خوبه(روبه ات)
_: سلام من پسر ارشد هستم(تو سرزمین شیطان ها پسری که قراره ازدواج کنه ارشد خونده میشه)
+: سلام من. یور ات هستم و با وصل با شما بسیار خرسندم(نه بابا الکی میگهههه))
-: چه خانوم زیبایی
+: مرسی(خجالت کشید)
~: بنظرم این دوتا جون برن باهم حرف بزنن یکم باهم اشنا بشن
♡: موافقم
ویو بیرون مهمونی
_: هم من میدونم هم تو که ما ازدواجمون بخاطر صلح سرزمینامونه پس لازمنیست انقدر باهم صمیمی باشیم تو برای خانواده ما وارث میاری میشی عزیز دور دونه(سرد)
+: خب که چی؟ از الان داری سرم منت میزاری؟ پسره احمق
همینطوری داشتم باهاش حرف میزدم که یهو با یک حرکت گردنمو گرفت بردم بالا داشتم خفه میشدم هعی دست پنجه میزدم که گفت
_: میدونی با دخترای بی ادب چیکار میکنم(بم)
+: چی چی چیکار(از روی خفگی لکنت گرفت)
_: میرم سر قبرشون
با گفتن این حرفش مو به تنم سیخ شد و راستیتش بغض گرفتم هعی سرفه میکردم که گذاشت رفت داخل مهمونی
با اینکه حال تکون خوردنم نداشتم محبور بودم لبخند بزنم برم تو مهمونی
ویو بعد مهمونی)
ویو ات)
اولین نفر از مهمونی رفتم اون لباسای مزخرفه در اوردم رفتم تو تخت سرمم کردم زیر بالشت کلی گریه کردم
ویو کوک)
اون دختره احمق اولین نفر از تو مهمونی کل مهمونی داشت لبخند الکی میزد بغض از توچشاش میتونستم ببینم
ویو کوک)
صبح با صدای زجه زدن التماس کردن یک الف شروع کردم با اون بشدت حال بهم زنش داشت التماس میکرد تا نکشنش
بخاطر اون الف من از خواب بلند شدم
امروزم مثل روزای دیگه ت*خ*م*ی
بود
رفتم سرویس بعدم رفتم سمت حموم یک دوش20مینی گرفتم در اومدم
لباسمو پوشیدم رفتم پیش پدرم که با چیزی که. گفت یکمی شوکم زد اما به نفعمم بود
پدر کوک♡
♡: پسرم من صبح یک نامه برای سرزمین الف ها فرستادم و بهشون گفتم به یک شرط باهاشون صلح میکنم که یکی از دختراش با پسرم ازدواج کنه
کوک_)
_: پدر این چه کاری کردی؟؟؟(عصبی)
تو قشنگ دو دستی ریدی تو اینده من(عربده)
♡: پسره احمق یکم به منافعش هم فکر کن میتونی با ازدواج کردن با دختر اونا به تاج تخت برسی سرزمین اونارو نابود کنی فقط کافیه وارث بیاری همین بعد اون دختر رو ولش کن تا بمیره اونموقعه کسیم نیست که کمکش کنه چون سرزمینشون نابود شده
_: یکم با این حرف پدرم وسوسه شدم و قبول کردم و رفتم سمت اتاقم اماده شدم
ویو مهمونی))
ویو ادمین))
درحالی که نه پسرک میدانست زنش کدام است
و نه دخترک میدانست شوهرش کدام است نگاهایشان روی هم بود
ویو ات)
اون پسر رو نگا معلومه یکی از اون ابلیساس خداکنه همین شوهرم باشه
هم قویه هم خوشگله
ویو کوک)
هیچوقت فکر نمیکردم انقدر یک زن میتونه خوشگل باشه خداکنه همین زنم باشه چون از نوع لباس پوشیدنش رفتارش معلومه از خانواده سلطنتیه
~: سلام اقای ابلیس (روبه پدر کوک)
♡: سلام مستر یور(روبه پدر ات)
~: این دختر منه
♡: به به چه عروس خوشگل با وقاری دارم
♡: اینم پسر منه یکمی اعصاب نداره ولی خیلی خوبه(روبه ات)
_: سلام من پسر ارشد هستم(تو سرزمین شیطان ها پسری که قراره ازدواج کنه ارشد خونده میشه)
+: سلام من. یور ات هستم و با وصل با شما بسیار خرسندم(نه بابا الکی میگهههه))
-: چه خانوم زیبایی
+: مرسی(خجالت کشید)
~: بنظرم این دوتا جون برن باهم حرف بزنن یکم باهم اشنا بشن
♡: موافقم
ویو بیرون مهمونی
_: هم من میدونم هم تو که ما ازدواجمون بخاطر صلح سرزمینامونه پس لازمنیست انقدر باهم صمیمی باشیم تو برای خانواده ما وارث میاری میشی عزیز دور دونه(سرد)
+: خب که چی؟ از الان داری سرم منت میزاری؟ پسره احمق
همینطوری داشتم باهاش حرف میزدم که یهو با یک حرکت گردنمو گرفت بردم بالا داشتم خفه میشدم هعی دست پنجه میزدم که گفت
_: میدونی با دخترای بی ادب چیکار میکنم(بم)
+: چی چی چیکار(از روی خفگی لکنت گرفت)
_: میرم سر قبرشون
با گفتن این حرفش مو به تنم سیخ شد و راستیتش بغض گرفتم هعی سرفه میکردم که گذاشت رفت داخل مهمونی
با اینکه حال تکون خوردنم نداشتم محبور بودم لبخند بزنم برم تو مهمونی
ویو بعد مهمونی)
ویو ات)
اولین نفر از مهمونی رفتم اون لباسای مزخرفه در اوردم رفتم تو تخت سرمم کردم زیر بالشت کلی گریه کردم
ویو کوک)
اون دختره احمق اولین نفر از تو مهمونی کل مهمونی داشت لبخند الکی میزد بغض از توچشاش میتونستم ببینم
- ۱۲.۱k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط