{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 43

["ویو تهیونگ"]

وقتی به خونه رسیدم، نزدیک نیمه‌شب بود.

چراغ‌های هال خاموش بودن.

همه خوابیده بودن.

مثل همیشه اول نگاهم سمت اتاق آمِلیا رفت.

در نیمه‌باز بود.

از همونجا تونستم دختر کوچولو رو ببینم که وسط تختش خوابیده بود و عروسکش رو بغل کرده بود.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

بعد نگاهم به در اتاق سلین افتاد.

بسته بود.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها...

نتونستم برم داخل.

نتونستم حتی بهش نگاه کنم.

چون هرچی بیشتر به حرف‌های جونگ‌کوک فکر می‌کردم...

بیشتر از خودم متنفر می‌شدم.

آروم روی مبل نشستم.

سکوت خونه سنگین بود.

دستام رو روی صورتم کشیدم.

اما فایده‌ای نداشت.

خاطره‌ها ول‌کن نبودن.

لعنتی ول‌کن نبودن.

فلش بک

سال 2021

بیمارستان بوسان

_"احتمال خونریزی بالاست."

صدای دکتر هنوز توی گوشم بود.

_"اگر شرایط بدتر بشه ممکنه مادر رو از دست بدیم."

احساس می‌کردم زمین زیر پام خالی شده.

_"راه حل چیه؟"

دکتر سکوت کرده بود.

چند ثانیه.

چند ثانیه‌ای که زندگیم رو عوض کرد.

_"پایان دادن به بارداری کم‌خطرترین راهه."

تمام دنیا دور سرم چرخید.

سلین فقط شانزده سالش بود.

شانزده سال.

و من...

فقط می‌خواستم زنده بمونه.

فقط همین..

چند روز بعد

برگه جلوی روم بود.

دستم می‌لرزید.

امضای سلین...

جعلش کرده بودم.

برای اولین بار توی زندگیم.

و آخرین بار.

اما اون لحظه فکر می‌کردم دارم نجاتش میدم.

فکر می‌کردم دارم ازش محافظت می‌کنم.

فکر می‌کردم بعداً می‌فهمه.

اما نفهمید.

و وقتی فهمید...

همه چیز تموم شد.

طلاق.

نفرت.

جدایی.

پنج سال دوری.

پایان فلش بک

نفسم لرزید.

برای اولین بار بعد از سال‌ها...

اشک از چشمام پایین اومد.

بی‌صدا.

سنگین.

خسته.

دستم رو روی چشمام گذاشتم.

_"متأسفم..."

صدام شکسته بود.

_"متأسفم سلین..."

اگر زمان برمی‌گشت...

بازم همون کار رو می‌کردم؟

نمی‌دونستم.

واقعاً نمی‌دونستم.

فقط می‌دونستم پنج ساله هر شب دارم تاوانش رو میدم.

شونه‌هام لرزید.

و بغضی که سال‌ها نگهش داشته بودم بالاخره شکست.

["ویو سلین"]

صدایی شنیدم.

اول فکر کردم خواب می‌بینم.

اما دوباره اومد.

صدای خفه‌ای...

شبیه گریه.

چشمام آروم باز شد.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمم صدا از پایین میاد.

از هال.

قلبم بی‌دلیل فشرده شد.

از تخت بلند شدم و آروم از اتاق بیرون اومدم.

خونه تاریک بود.

فقط نور کم‌رنگ ماه از پنجره داخل می‌اومد.

و اونجا...

روی مبل...

تهیونگ نشسته بود.

سرش پایین بود.

و شونه‌هاش می‌لرزید.

نفسم بند اومد.

نه...

نه تهیونگ.

تهیونگ هیچ‌وقت گریه نمی‌کرد.

هیچ‌وقت.

برای چند لحظه فقط همونجا ایستادم.

اما وقتی صدای شکسته‌ش رو شنیدم...

دیگه نتونستم.

_"متأسفم..."

بغض توی گلوم ترک خورد.

تمام خشم پنج ساله‌ام...

تمام دردها...

تمام زخم‌ها...

برای چند ثانیه محو شدن.

چون روبه‌روم مردی نشسته بود که داشت زیر بار اشتباهاتش خرد می‌شد.

آروم نزدیکش شدم.

تهیونگ متوجه حضورم نشد.

اونقدر غرق خودش بود که حتی صدای قدم‌هامو نشنید.

دستم لرزید.

بعد آروم روی شونه‌ش گذاشتم.

همون لحظه سرش بالا اومد.

چشم‌هاش سرخ بود.

و دیدن اون منظره...

بغضم رو نابود کرد.

اشک‌هام سرازیر شدن.

+"تهیونگ..."

فقط اسمش بود.

فقط همین.

اما انگار برای شکستن هر دومون کافی بود.

چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد ناگهان از جاش بلند شد.

و منو توی آغوشش کشید.

محکم.

اونقدر محکم که انگار می‌ترسید ناپدید بشم.

صورتم توی سینه‌ش پنهون شد.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها...

هر دومون گریه کردیم.

بدون دعوا.

بدون نفرت.

بدون فاصله.

فقط دو آدم خسته...

که هنوز بعد از همه چیز...

نتونسته بودن از هم دل بکنن.
دیدگاه ها (۴)

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 44["ویو سلین"]فقط دو آدم خسته.....

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 45["ویو سلین"]و بعد از پنج سال.....

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 42["ویو جونگ‌کوک"]و برای اولین ...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 41["ویو جونگ‌کوک"]از همون لحظه‌ا...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 40["ویو تهیونگ"]جلسه تازه تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط