{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بدنم، دیگر متعلق به من نیست. انگار یک خانه‌ی قدیمی و مترو

بدنم، دیگر متعلق به من نیست. انگار یک خانه‌ی قدیمی و متروکه است که در آن، روحی بی‌حال در حالِ پرسه زدن است. هر عضله، هر استخوان، انگار با وزنی غیرقابل تحمل به زمین زنجیر شده است. این درد، فقط یک دردِ فیزیکی نیست؛ این درد، وزنِ تمامِ آن اتفاقاتی است که نیفتاده‌اند، تمامِ آن حرف‌هایی است که گفته نشده‌اند و تمامِ آن خستگی‌هایی است که از گذشتن از روزهای سخت به جان خریده است. می‌خواهم بخوابم، اما نه برای استراحت، بلکه برای اینکه شاید در خواب، این سنگینی را هم با خود ببرم.»
#غمگین
#شادمهر
دیدگاه ها (۰)

دیگر گریه نمی‌کنم. نه به این خاطر که آرام شده‌ام، بلکه به ای...

بازگشت به اینجا، مثل این است که از کوهی بلند سقوط کنی و دوبا...

حرف دلم#دلنوشته#غمگین

03:07

سفیر کبیر Grand Ambassador

«شب، تمامِ آن حرف‌هایی را که در روز از ترسِ گریه نگفتم، به ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط