{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تیغ_میان_ما

#تیغ_میان_ما
Part:3
در اتاق رو باز کردم و از اتاق خارج شدم،باید میرفتم اون با*ر و با روبی حرف میزدم و داخل اون مهمونی به روبی خودمو ثابت میکردم‌.

به طرفه زمین تمرین رفتم و شروع کردم به تمرین کردن بوکس.

باید داخل اون مسابقه شرکت می‌کردم تا بتونم یه موقعیت با روبی پیدا کنم.

سخت تمرین میکردم،مشت هام رو محکم تر می‌کردم و میکوبیدم به کیسه بوکس.

ساعت ها گذشت،خسته کوفته برگشتم به اتاقم،یک بطری آب رو همراه با سالاد داخل یخچال برداشتم.

روی میز گذاشتم و میل کردم،بعد از اینکه تموم روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم.

چند ساعت گذشته بود و هنگامی که چشمانم رو باز کردم متوجه ساعت شدم ساعت نه بود!

سریع از جام بلند شدم و به طرفه کمد لباس ها رفتم،لباس هام رو سریع عوض کردم و به طرفه حیاط رفتم و موتور رو روشن کردم و کلاه رو گذاشتم سرم.

به منطقه هشت رفتم و رسیدم به همون اپارتمان،پیاده شدم و به طرفه ب*ار رفتم.

در رو باز کردم که بوی سی*گار و شراب به صورتم خورد،به طرفه گارسون رفتم و ازش آدرس رئیس این ب*ار رو خواستم.

به طرفه اتاقی که گارسون گفته بود رفتم و در رو باز کردم،وارده اتاق شدم.

+ببخشید جناب،شما آقای مایک هستین؟

_بله بفرما؟

+شما اینجا خانمی رو با لقب روباه دارید؟

_منظورت روباه قرمزه؟

+بله،همون روباه قرمز

_اره

+میدونید الان کدوم طبقه هست؟

_بزار چک کنم ببینم‌

نگاهی به دفترچه ای انداخت و گفت:
_ساعت 8:45 دقیقه وارده زیر زمین شد

+ممنون قربان

_اگر می‌خوای باهاش مسابقه بدی مواظب باش منفجر نشی!

+نگران نباش من خودم یه زمان قهرمان مبارزات زیرزمینی بودم

_نه بابا؟

+نمیخوای به من که یوزپلنگ باشم سلام بدی؟

مایک خودش رو جمع و جور کرد و با تعجب نگاهی بهم کرد.
_تو خیلی عوض شدی پسر

+اره،قوی تر برگشتم ایندفعه!

به طرف در رفتم و از اتاق خارج شدم،به سمته زیر زمین رفتم و به سمت رینگ رفتم.

مسابقات می‌گذشت تا اینکه تصمیم گرفتن قرعه کشی کنن،یک نفر رو داوطلب انتخواب کردن.

اون شخص دستش رو بین برگه ها چرخوند و دو برگه رو در اورد.

پسرک بلند فریاد زد:
_اولین برگه،روباه قرمز!

جیغ و تشویق کله فضا رو گرفت،همگی داد میزدن:ارهههه

روباه قرمز با ماسکی به روی رینگ اومد و آماده شد‌

برگه دوم رو باز کرد اما با برگه دوم لبخندش متوقف شد،و گفت:و...نفر دوم آقای دیوید؟

دیوید روی صحنه اومد،با هیکلی خیلی عضلاتی و درشت،و با لبخندی خیلی بد

داور گفت:
_میخواید برای خودتون یار انتخواب کنید؟

دیوید لبخندی زد و گفت:
_من یار نمیخوام،اما احساس میکنم این دختره ناز نیاز داره

دیوید و طرفداراش شروع کردن به خندیدن.

روباه قرمز:برام سوال اینجاست که پشت اون هیکل عضلاتی،داخل سرت مغزی هم هست؟

سوت مبارزات زده شد و شروع کردن به زدن همدیگه،روباه قرمز به معنیه واقعی کتک های سختی رو میخورد،سوت راند اول زده شد،راند دوم آخرین راند بود.

دیوید داد زد:
_میدونی که اگر ببازی در کنار باخت میبرمت خونه تا بهم خوشبگذره؟

روباه قرمز:عوضی!

سوت دوم زده شد
مشت ها و لگد ها ام آغاز شد
روباه قرمز دیگه جونی نداشت،به رینگ تکیه داد،دیوید اومد سمتش تا ماسکش رو بکشه
به اطرافم نگاهی انداختم تا یک ماسکی پیدا کنم اما چیزی گیرم نمیومد

ویو روباه قرمز:

جونی نداشتم و صورتم پر خو*ن بود،دیوید به طرفم اومد و دستش رو آورد سمته ماسکم اما دستی مانعش شد.

اون دست،دسته لوکا بود،همون یوزپلنگ!


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

#تیغ_میان_ما Part:2چشمام رو باز کردم،داخل اتاقم بودمهمتیمیام...

#تیغ_میان_ما Part:1دیدگاه لوکا:تمام تمرکزم صدا های اطرافم بو...

Part³ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط