#تیغ_میان_ما
#تیغ_میان_ما
Part:2
چشمام رو باز کردم،داخل اتاقم بودم
همتیمیام اطرافم بودم،با صدایی لرزان و رنگی هایی به رنگ گچ.
+هی بچه ها شماها خوبین؟
الکس:قربان شما خوبین؟
+من اره اما شماها چرا انقدر ترسیدین؟
درحال نگاه کردن به شکل و ضاهر دیگران بودم که ملیسا با جیغ و گریه به سمتم اومد و بغلم کرد.
هر چقدر سیع میکردم تا ازش فاصله بگیرم نمیشد،طوری چسبیده بود که نه تنها من،همه داشتن حالشون بد میشد.
ملیسا رو کنار زدم و لبخندی زدم و گفتم:
+لازم نیست بترسی،من حالم خوبه
به دیگران نگاهی کردم و بهشون گفتم که از اتاق خارج بشن،وقتی همگی رفتن در رو بستم و لپ تاپ رو روشن کردم و تصمیم گرفتم راجبه روباه قرمز تحقیق کنم.
همه ی اطلاعات رو چک کردم،از سن و قد و وزن تا مهارت هاش اما اسم واقعیش رو ننوشته بود.
اما من مطمئن بودم اون روبی بود،چهرش دقیقا شکل روبی بود و گردنبندی که گردنش بود...
اون گردنبند همون گردنبندی بود که به روبی داده بودم.
همچی رو دقیق تر بررسی کردم،الکس رو صدا کردم تا به اتاقم بیاد.
_چی شده لوکا؟
+ازت میخوام هرچی راجب به روباه قرمز هست رو پیدا کنی و به دستم برسونی
_تا کی؟
+تا فردا
_باشه لوکا،تمام سیعم رو میکنم
+میتونی بری بیرون
الکس از اتاق خارج شد،چراغ هارو خاموش کردم و خوابیدم.
صبح شد...
با نور خورشید که بر روی چشمانم میخورد بیدار شدم،روی تخت نشستم و با کمی مکث از روی تخت بلند شدم.
به سمته سرویس رفتم و کار های لازم رو انجام دادم،لباس هام رو پوشیدم و موهام رو درست کردم.
به طبقه پایین اتاق 222 رفتم،در اتاق رو زدم و الکس در رو باز کرد.
الکس:بیا داخل لوکا
وارده اتاق شدم و روی تخت نشستم.
+اطلاعات رو بده
_خب من متوجه شدم که سنش...
+سن و قد و همچی رو میدونم
_خب متوجه شدم هر شب میره ب*ار و داخل مسابقات مختلف شب ها شرکت میکنه
+کجا میره با*ر؟
_منطقه هشت نزدیک یک آپارتمان پنج طبقه
+مسابقات کجاست؟
_زیرزمین با*ر
+همونجایی که میرفتم دیگه؟
_اره پسر،بنظرم وقتشه دوباره برگردی
+ساعتای چند میره اونجا؟
_از ساعت های هشت میره تا ساعت های دوازده یا یک
+چه طور مسابقاتیه؟
_مسابقات مختلف شطرنج اما روباه قرمز میره سمت مبارزات و هرکی ببره میتونه هرکاری انجام بده
+مراسم قبیله ای کی هست؟
_قبیله ای هم اعلام کردن فردا شب شروع میشه
دستی روی شونه های الکس کشیدم و گفتم:
+مچکرم رفیق
_موفق باشی قربان
ادامه دارد....
Part:2
چشمام رو باز کردم،داخل اتاقم بودم
همتیمیام اطرافم بودم،با صدایی لرزان و رنگی هایی به رنگ گچ.
+هی بچه ها شماها خوبین؟
الکس:قربان شما خوبین؟
+من اره اما شماها چرا انقدر ترسیدین؟
درحال نگاه کردن به شکل و ضاهر دیگران بودم که ملیسا با جیغ و گریه به سمتم اومد و بغلم کرد.
هر چقدر سیع میکردم تا ازش فاصله بگیرم نمیشد،طوری چسبیده بود که نه تنها من،همه داشتن حالشون بد میشد.
ملیسا رو کنار زدم و لبخندی زدم و گفتم:
+لازم نیست بترسی،من حالم خوبه
به دیگران نگاهی کردم و بهشون گفتم که از اتاق خارج بشن،وقتی همگی رفتن در رو بستم و لپ تاپ رو روشن کردم و تصمیم گرفتم راجبه روباه قرمز تحقیق کنم.
همه ی اطلاعات رو چک کردم،از سن و قد و وزن تا مهارت هاش اما اسم واقعیش رو ننوشته بود.
اما من مطمئن بودم اون روبی بود،چهرش دقیقا شکل روبی بود و گردنبندی که گردنش بود...
اون گردنبند همون گردنبندی بود که به روبی داده بودم.
همچی رو دقیق تر بررسی کردم،الکس رو صدا کردم تا به اتاقم بیاد.
_چی شده لوکا؟
+ازت میخوام هرچی راجب به روباه قرمز هست رو پیدا کنی و به دستم برسونی
_تا کی؟
+تا فردا
_باشه لوکا،تمام سیعم رو میکنم
+میتونی بری بیرون
الکس از اتاق خارج شد،چراغ هارو خاموش کردم و خوابیدم.
صبح شد...
با نور خورشید که بر روی چشمانم میخورد بیدار شدم،روی تخت نشستم و با کمی مکث از روی تخت بلند شدم.
به سمته سرویس رفتم و کار های لازم رو انجام دادم،لباس هام رو پوشیدم و موهام رو درست کردم.
به طبقه پایین اتاق 222 رفتم،در اتاق رو زدم و الکس در رو باز کرد.
الکس:بیا داخل لوکا
وارده اتاق شدم و روی تخت نشستم.
+اطلاعات رو بده
_خب من متوجه شدم که سنش...
+سن و قد و همچی رو میدونم
_خب متوجه شدم هر شب میره ب*ار و داخل مسابقات مختلف شب ها شرکت میکنه
+کجا میره با*ر؟
_منطقه هشت نزدیک یک آپارتمان پنج طبقه
+مسابقات کجاست؟
_زیرزمین با*ر
+همونجایی که میرفتم دیگه؟
_اره پسر،بنظرم وقتشه دوباره برگردی
+ساعتای چند میره اونجا؟
_از ساعت های هشت میره تا ساعت های دوازده یا یک
+چه طور مسابقاتیه؟
_مسابقات مختلف شطرنج اما روباه قرمز میره سمت مبارزات و هرکی ببره میتونه هرکاری انجام بده
+مراسم قبیله ای کی هست؟
_قبیله ای هم اعلام کردن فردا شب شروع میشه
دستی روی شونه های الکس کشیدم و گفتم:
+مچکرم رفیق
_موفق باشی قربان
ادامه دارد....
- ۶۰۸
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط