#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸
یک ماه بعد_________________
رینا کمکم داشت به زندگی بدون یونگی عادت میکرد.
نه اینکه یادش رفته باشه. هیچوقت یادش نمیرفت.
ولی یاد گرفته بود باهاش زندگی کنه.
شبها که تنها میشد، گردنبند رو توی دست میگرفت و باهاش حرف میزد.
رینا: یونگی... اگه میدونی کجایی... بدون که من هنوز منتظرم. شاید دیوونه باشم، ولی ته دلم میدونه زندهای.
اشک میریخت و میخوابید.
دو ماه بعد_____________________
رینا توی خونه نشسته بود که یه نامه رسید.
بدون فرستنده. بدون آدرس.
داخلش فقط یه کاغذ بود با یه جمله:
«من زندم. صبر کن.»
رینا نفسش رو حبس کرد.
دستش میلرزید.
رینا: یونگی... این تو هستی؟
چند بار خونده بود. چند بار بوی کاغذ رو گرفته بود.
بوی عطر یونگی رو حس میکرد.
همون بوی چوب و بارون.
رینا گریه کرد. ولی این بار از خوشحالی.
سه روز بعد_______________________
نامهی دیگه.
«خانوادهی پارک هنوز دنبال منن. نمیتونم برگردم. ولی زندم. منتظرم باش.»
رینا کاغذ رو به سینهاش چسبوند.
رینا: منتظرتم... هرچقدر که طول بکشه...
سه ماه بعد_________
نامهها ادامه داشتند. هر چند هفته یه بار.
یونگی هیچوقت نمیگفت کجاست. فقط میگفت زندهست و منتظر باش.
رینا دیگه گریه نمیکرد. قوی شده بود.
مادر یونگی رو مدیریت میکرد. محافظها رو کنترل میکرد. حتی با بعضی از سران خانوادههای دیگه جلسه میذاشت.
مادر یونگی: رینا، تو قوی شدی.
رینا: مجبور شدم.
مادر یونگی: پسرم حق داشت بهت اعتماد کنه.
دو روز بعد______________________
نامهی جدید.
«به زودی برمیگردم. خانوادهی پارک دیگه تهدید نیستن. فقط چند هفته دیگه صبر کن.»
رینا لبخند زد.
رینا: بالاخره...
روزها رو شمرد.
پنج ماه بعد_________________________
یونگی برنگشت.
نامهها هم قطع شده بودند.
رینا دیگه نمیدونست چیکار کنه.
رینا با خودش: کجایی یونگی...؟ چرا خبری نیست...؟
شبها بیدار میموند و به پنجره نگاه میکرد.
امیدوار بود یه روز ماشینش رو ببینه که وارد حیاط میشه.
اما هیچی.
شش ماه بعد_________________________
رینا دیگه امیدش رو از دست داده بود.
نامهها رو دوباره و دوباره میخوند. بوی عطرش رفته بود. فقط بوی کاغذ کهنه مونده بود.
رینا: اگه زنده بودی، برمیگشتی... میدونم...
اشک میریخت و گردنبند رو میبوسید.
رینا:خسته شدم....چرا نمیای...تنها شدم ....
ادامه دارد........
لایک کنید و نظر بدیننننننن🎀🔪
بچه ها بعضی هاتون بهم گفتید که اهنگ قبلی خیلی بهتر و منم این آهنگ قبلی روگذاشتم
شرطا رسید بهم تو کامنتا پرنسسام 🎀
شرط :
لایک : ۳۱ تا
فالو : ۵ تا
بازنشر : ۱۱ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸
یک ماه بعد_________________
رینا کمکم داشت به زندگی بدون یونگی عادت میکرد.
نه اینکه یادش رفته باشه. هیچوقت یادش نمیرفت.
ولی یاد گرفته بود باهاش زندگی کنه.
شبها که تنها میشد، گردنبند رو توی دست میگرفت و باهاش حرف میزد.
رینا: یونگی... اگه میدونی کجایی... بدون که من هنوز منتظرم. شاید دیوونه باشم، ولی ته دلم میدونه زندهای.
اشک میریخت و میخوابید.
دو ماه بعد_____________________
رینا توی خونه نشسته بود که یه نامه رسید.
بدون فرستنده. بدون آدرس.
داخلش فقط یه کاغذ بود با یه جمله:
«من زندم. صبر کن.»
رینا نفسش رو حبس کرد.
دستش میلرزید.
رینا: یونگی... این تو هستی؟
چند بار خونده بود. چند بار بوی کاغذ رو گرفته بود.
بوی عطر یونگی رو حس میکرد.
همون بوی چوب و بارون.
رینا گریه کرد. ولی این بار از خوشحالی.
سه روز بعد_______________________
نامهی دیگه.
«خانوادهی پارک هنوز دنبال منن. نمیتونم برگردم. ولی زندم. منتظرم باش.»
رینا کاغذ رو به سینهاش چسبوند.
رینا: منتظرتم... هرچقدر که طول بکشه...
سه ماه بعد_________
نامهها ادامه داشتند. هر چند هفته یه بار.
یونگی هیچوقت نمیگفت کجاست. فقط میگفت زندهست و منتظر باش.
رینا دیگه گریه نمیکرد. قوی شده بود.
مادر یونگی رو مدیریت میکرد. محافظها رو کنترل میکرد. حتی با بعضی از سران خانوادههای دیگه جلسه میذاشت.
مادر یونگی: رینا، تو قوی شدی.
رینا: مجبور شدم.
مادر یونگی: پسرم حق داشت بهت اعتماد کنه.
دو روز بعد______________________
نامهی جدید.
«به زودی برمیگردم. خانوادهی پارک دیگه تهدید نیستن. فقط چند هفته دیگه صبر کن.»
رینا لبخند زد.
رینا: بالاخره...
روزها رو شمرد.
پنج ماه بعد_________________________
یونگی برنگشت.
نامهها هم قطع شده بودند.
رینا دیگه نمیدونست چیکار کنه.
رینا با خودش: کجایی یونگی...؟ چرا خبری نیست...؟
شبها بیدار میموند و به پنجره نگاه میکرد.
امیدوار بود یه روز ماشینش رو ببینه که وارد حیاط میشه.
اما هیچی.
شش ماه بعد_________________________
رینا دیگه امیدش رو از دست داده بود.
نامهها رو دوباره و دوباره میخوند. بوی عطرش رفته بود. فقط بوی کاغذ کهنه مونده بود.
رینا: اگه زنده بودی، برمیگشتی... میدونم...
اشک میریخت و گردنبند رو میبوسید.
رینا:خسته شدم....چرا نمیای...تنها شدم ....
ادامه دارد........
لایک کنید و نظر بدیننننننن🎀🔪
بچه ها بعضی هاتون بهم گفتید که اهنگ قبلی خیلی بهتر و منم این آهنگ قبلی روگذاشتم
شرطا رسید بهم تو کامنتا پرنسسام 🎀
شرط :
لایک : ۳۱ تا
فالو : ۵ تا
بازنشر : ۱۱ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۴۴۶
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط