#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹ (پایان فصل اول)
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁹
شش ماه بعد_________________________
نامهها قطع شده بودن.
رینا دیگه امید نداشت.
یه روز عصر، توی اتاق یونگی نشسته بود و به دیوار خیره بود که مادر یونگی اومد توی اتاق.
مادر یونگی: رینا جان... چیکار داری میکنی؟
رینا: هیچی. فقط فکر میکنم.
مادر یونگی: به چی؟
رینا بلند شد. برگشت به مادر یونگی نگاه کرد. چشماش دیگه اون رینای سابق نبود. یه چیزی توشون مرده بود.
رینا: به این فکر میکنم که من تا حالا اشتباه کردم.
مادر یونگی: چه اشتباهی؟
رینا: اشتباه این که فکر میکردم با منتظر بودن و گریه کردن، همهچیز درست میشه. ولی نه. اونایی که به ما حمله کردن، هنوز زندهان. و من تا وقتی که زندهان، نمیتونم راحت باشم.
مادر یونگی نگاهش کرد. چیزی توی چشمای رینا دید که تا حالا ندیده بود. عزمی سرد و محکم.
مادر یونگی: رینا... میخوای چی کار کنی؟
رینا: میخوام جاش رو پر کنم.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننننن🎀🔪
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹ (پایان فصل اول)
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁹
شش ماه بعد_________________________
نامهها قطع شده بودن.
رینا دیگه امید نداشت.
یه روز عصر، توی اتاق یونگی نشسته بود و به دیوار خیره بود که مادر یونگی اومد توی اتاق.
مادر یونگی: رینا جان... چیکار داری میکنی؟
رینا: هیچی. فقط فکر میکنم.
مادر یونگی: به چی؟
رینا بلند شد. برگشت به مادر یونگی نگاه کرد. چشماش دیگه اون رینای سابق نبود. یه چیزی توشون مرده بود.
رینا: به این فکر میکنم که من تا حالا اشتباه کردم.
مادر یونگی: چه اشتباهی؟
رینا: اشتباه این که فکر میکردم با منتظر بودن و گریه کردن، همهچیز درست میشه. ولی نه. اونایی که به ما حمله کردن، هنوز زندهان. و من تا وقتی که زندهان، نمیتونم راحت باشم.
مادر یونگی نگاهش کرد. چیزی توی چشمای رینا دید که تا حالا ندیده بود. عزمی سرد و محکم.
مادر یونگی: رینا... میخوای چی کار کنی؟
رینا: میخوام جاش رو پر کنم.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننننن🎀🔪
- ۵۱۵
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط