چندپارتی
چندپارتی☆
درخواستی>>>
P.5
رو بروی جونگکوک وایساد و لب زد:
_من میرم ...برای همیشه و قول میدم بعد من پیشرفت بهتری کنی
_ات ...خواهش میکنم من دوستت دارم
ات گونه جونگکوک رو با دستش قاب کرد و لب زد:
_منم دوستت دارم ...ولی توهم باید فراموشم کنی میدونم سخته ولی مجبوری
ببخشید به زور وارد زندگیت شدم و با قلبت بازی کردم ولی بهتره برم
قول بده بعد رفتنم نه گریه کنی نه ناراحت باشی اوکی ؟
_ات من نمیتونم
_اینطوری نگو فکر کن اصلا منو دیگه نمیشناسی مگه مثل زمانی که هنوز باهام اشنا نشدی
قول میدی
_ق..قول میدم
اروم برای اخرین بار جونگکوک رو بقل کردم و بعد لب زدم:
_ما متعلق به هم نبودیم جونگکوک ...خدافظ فقط اینو بدون که خیلی دوستت دارم و خواهم داشت بای
_ب..بای
رفت پایین از خونه زد بیرون اشک میریخت
همینطوری راهشو رفت تا رسید به خونه خودش
حالش بد بود خیلی حالش بد بود
رفت توی اتاقش تا وسایل رو بزاره
ساکش رو پرت کرد رو زمین یه اینه کوچیک رو زد روی زمین و شکوندش
یه تیکش رو برداشت
سمت حموم رفت توی وان پر از اب سرد نشست
با دستای لرزون شیشرو روی رگش فشار داد و رگشو زد
خون ازش جاری شد اروم چشماش بسته شد و سیاهی ...
و اخرن کلمه ای که از دهنش در اومد
_دوستت دارم ج..جونگکوکا.
دخترک ما از هوش رفت دیگه زنده نبود
اون اونقدر عاشق بود که وقتی از جونگکوک جدا شد خودش رو کشت
زنده موندنش بی فایده بود اون میخواست عکس جونگکوک رو ببینه و بدتر ناراحت بشه
پس بهتر بود میمرد ...
شاید تو ی زندگی بعدیش همونی که میخواست براش اتفاق بیوفته
جونگکوک هم روز به روز پیشرفت میکرد و تصمیم گرفت تا میتونه به ات فکر نکنه
و اون هیچ وقت قرار نیست بفهمه که ات دیگه وجود نداره
The end...☆
خب خب و این است اولین فیک غمگین ما
امیدوارم خوشتون اومده باشه
منتظر نظراتتون هستم
بخدا نظر ندید فیک جدید نمیزارم
بای☆
درخواستی>>>
P.5
رو بروی جونگکوک وایساد و لب زد:
_من میرم ...برای همیشه و قول میدم بعد من پیشرفت بهتری کنی
_ات ...خواهش میکنم من دوستت دارم
ات گونه جونگکوک رو با دستش قاب کرد و لب زد:
_منم دوستت دارم ...ولی توهم باید فراموشم کنی میدونم سخته ولی مجبوری
ببخشید به زور وارد زندگیت شدم و با قلبت بازی کردم ولی بهتره برم
قول بده بعد رفتنم نه گریه کنی نه ناراحت باشی اوکی ؟
_ات من نمیتونم
_اینطوری نگو فکر کن اصلا منو دیگه نمیشناسی مگه مثل زمانی که هنوز باهام اشنا نشدی
قول میدی
_ق..قول میدم
اروم برای اخرین بار جونگکوک رو بقل کردم و بعد لب زدم:
_ما متعلق به هم نبودیم جونگکوک ...خدافظ فقط اینو بدون که خیلی دوستت دارم و خواهم داشت بای
_ب..بای
رفت پایین از خونه زد بیرون اشک میریخت
همینطوری راهشو رفت تا رسید به خونه خودش
حالش بد بود خیلی حالش بد بود
رفت توی اتاقش تا وسایل رو بزاره
ساکش رو پرت کرد رو زمین یه اینه کوچیک رو زد روی زمین و شکوندش
یه تیکش رو برداشت
سمت حموم رفت توی وان پر از اب سرد نشست
با دستای لرزون شیشرو روی رگش فشار داد و رگشو زد
خون ازش جاری شد اروم چشماش بسته شد و سیاهی ...
و اخرن کلمه ای که از دهنش در اومد
_دوستت دارم ج..جونگکوکا.
دخترک ما از هوش رفت دیگه زنده نبود
اون اونقدر عاشق بود که وقتی از جونگکوک جدا شد خودش رو کشت
زنده موندنش بی فایده بود اون میخواست عکس جونگکوک رو ببینه و بدتر ناراحت بشه
پس بهتر بود میمرد ...
شاید تو ی زندگی بعدیش همونی که میخواست براش اتفاق بیوفته
جونگکوک هم روز به روز پیشرفت میکرد و تصمیم گرفت تا میتونه به ات فکر نکنه
و اون هیچ وقت قرار نیست بفهمه که ات دیگه وجود نداره
The end...☆
خب خب و این است اولین فیک غمگین ما
امیدوارم خوشتون اومده باشه
منتظر نظراتتون هستم
بخدا نظر ندید فیک جدید نمیزارم
بای☆
- ۳.۱k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط