چندپارتی
چندپارتی☆
درخواستی>>>
P.4
_ات راستش ...
تا نامجون اومد حرفی بزنه
در خونه باز شد جونگکوک با قیافه اشفته
لب زد:
_ات ازت خواهش میکنم بری
_چ..چرا
_لطفا ات برای خودت میگم
ات بغض کرد و لب زد:
_من هیچ جا نمیرم جونگکوک ...اینکارو باهام نکن
جیمین که این همه مدت سکوت کرده بود بلند شد
به طرف ات رفت
ات رو کنی هل داد و داد زد:
_گمشو برو ...عوضی همش تقصیر توعه
جونگکوک داره پس رفت میکنه ...خودت باشی میتونی این همه هیت رو تحمل کنی
همونطور که یقه ات رو گرفته بود
جونگکوک اومد سمتش
_جیمین ولش کن
ات اشکی از چشمش سر خورد و روی گونش افتاد
اروم لب زد :
_اخه مگه تقصیر من بود ...منکه نمیخواستم اینطوری شه
روبه جونگکوک کرد و دوباره لب زد :
_من میرم و برای همیشه فراموشت میکنم
اگه مشکلت منم میرم ...منم دوست نداشتم تو هیت بگیری ببخشید
دست جیمین رو پس زدم رفتم وسایلم رو جمع کنم
همونطور که اشک میریختم و وسایلمو جمع میکردم جونگکوک وارد اتاق شد
_ات ...واقعا داری میری
_پس چی اسکلم الکی وسایل جمع کنم
_نرو ...مهم نیست که هیت میگیرم
ات دادی از روی کلافگی زد:
_مگه مشکلتون من نیستم ها ؟مگه تقصیر من نیست که اینهمه هیت گرفتی
مگه من باعث بانی همه ی اینا نیستم اگه خودت هم نخوای بقیه میخوان که من باهات نباشم
_اینهمه خودت رو سرزنش نکن ات
زیپ کیفشو بست و کیفو گرفت دستشو رو بروی جونگکوک وایساد )
ادامه دارد ....
به محض اینکه ۵۰ تا لایک بخوره میزارم
راستی کامنت هم باید زیاد باشه منتظر نظراتتون هستم
بای☆
درخواستی>>>
P.4
_ات راستش ...
تا نامجون اومد حرفی بزنه
در خونه باز شد جونگکوک با قیافه اشفته
لب زد:
_ات ازت خواهش میکنم بری
_چ..چرا
_لطفا ات برای خودت میگم
ات بغض کرد و لب زد:
_من هیچ جا نمیرم جونگکوک ...اینکارو باهام نکن
جیمین که این همه مدت سکوت کرده بود بلند شد
به طرف ات رفت
ات رو کنی هل داد و داد زد:
_گمشو برو ...عوضی همش تقصیر توعه
جونگکوک داره پس رفت میکنه ...خودت باشی میتونی این همه هیت رو تحمل کنی
همونطور که یقه ات رو گرفته بود
جونگکوک اومد سمتش
_جیمین ولش کن
ات اشکی از چشمش سر خورد و روی گونش افتاد
اروم لب زد :
_اخه مگه تقصیر من بود ...منکه نمیخواستم اینطوری شه
روبه جونگکوک کرد و دوباره لب زد :
_من میرم و برای همیشه فراموشت میکنم
اگه مشکلت منم میرم ...منم دوست نداشتم تو هیت بگیری ببخشید
دست جیمین رو پس زدم رفتم وسایلم رو جمع کنم
همونطور که اشک میریختم و وسایلمو جمع میکردم جونگکوک وارد اتاق شد
_ات ...واقعا داری میری
_پس چی اسکلم الکی وسایل جمع کنم
_نرو ...مهم نیست که هیت میگیرم
ات دادی از روی کلافگی زد:
_مگه مشکلتون من نیستم ها ؟مگه تقصیر من نیست که اینهمه هیت گرفتی
مگه من باعث بانی همه ی اینا نیستم اگه خودت هم نخوای بقیه میخوان که من باهات نباشم
_اینهمه خودت رو سرزنش نکن ات
زیپ کیفشو بست و کیفو گرفت دستشو رو بروی جونگکوک وایساد )
ادامه دارد ....
به محض اینکه ۵۰ تا لایک بخوره میزارم
راستی کامنت هم باید زیاد باشه منتظر نظراتتون هستم
بای☆
- ۹.۵k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط