روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده‌ها و پشیمان ز گفته‌ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...

#عاشقانه
#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

دوش در آیینه  مه  نقش سیمای تو دیدمماه را روشن تر از هر شب ز...

رها🦋 واست غرورمو زیرپا گذاشتم ثابت کن اشتباه نکردم....من برا...

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

عکس ملکه خوب ها.خواهش کپی ممنوع

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.2 (روایت از زبان ن...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت...

part ²با اون شخص یهو بدنم لرزید.اون جونگکوک بود!!!ولش بک به ...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخربخش۲

پخ پخسلاااممماهم اهماولی و دومی اوسیمه، شیر کاکائو ئه شیر کا...

Forbidden love①⓪کوک: ا/ت من الان برمی‌گردما/ت: لازم نکرده دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط