https://wisgoon.com/mobina.one
https://wisgoon.com/mobina.one
بچه که بودیم ، با پسر بچه های هم سن و سالمون ، بساط فوتبال گل کوچیک رو وسط کوچه پهن میکردیم.
تا گرم بازی میشدیم ، یکی یکی بچه ها از جمع مون کم میشدن.
مادرا با دعوا مرافه میومدن دنبال بچه ها شون و کشون کشون میبردن سمت خونه.
گاهی کار به کتک کاری و استفاده از صلاح دمپایی هم میکشید.
اینقدر سرمون گرم میشد که متوجه ی تاریکی هوا نمی شدیم.
اصلا نمی فهمیدیم چند ساعته مشغول بازی هستیم.
کلا وقتی بهت خیلی داره خوش میگذره ، گذشت زمان رو حس نمیکنی.
اوایل شهریور سال قبل بود که بعد از کلی کشمکش و انتظار و حرص و جوش خوردن ، رخصت دادی تا وارد حریم خصوصیت بشم.
فقط حسرت واسه جفتمون موند که چرا زود تر از این پا پیش نذاشتیم.
پاییز واسه من خیلی عاشقانه شروع شد.
سرمای زمستون با حضورت برام گرم و دلپذیر شد.
بهار رو سبز تر از همیشه شروع کردم و تابستون امسال ذوب شدم ، نه از گرمی هوا ، توی حرارت عشق و احساس نابی که ازت دیدم.
توی این یکسال ، اینقدر ذوق کردم و کیف داد زندگی ، که از عمرم حساب نمیشه.
از بس خوش گذشت کنارت ، که متوجه ی گذشت ماه ها که هیچ ، متوجه ی گذشت فصل ها هم نشدم.
از بس شوق ِ سکونت توی قلب مهربونت رو داشتم که ناملایمتی روزگار دیگه به چشمم نیومد.
فقط میدونم همه ی این ۳۶۵ روز رو
صبحی نبوده که اولین فکرم نباشی و شبی نبوده که اخرین کلامم با تو نباشه.
دوست داشتن زنی مثل ِ تو ، نهایت خوشبختی یه مرد میتونه باشه.
به نظرت بهتر از این هم میشه؟
آره
دوست داشته شدن از طرف زنی به خوبی و پاکی تو.😍
این یه سال مثل برق و باد گذشت.
مثل همه ی اون وقتایی که با هم گذروندیم و متوجه ی گذشت زمان نمی شدیم.
مثل همه ی اون روزها و شبهایی که چت کردیم و ساعت ها برامون مفهومی نداشت.
از بس که سرمست از حضور هم توی زندگی مون بودیم.
با هم چالش های ناخواسته ای داشتیم ،
چوب لای چرخمون گذاشتن ،
حرف خبر بردن و آوردن ،
اما نهایتا ، این ما بودیم که با گذشت و درک بالا ، به خودمون آرامش هدیه میدادیم.
یادش بخیر...
انگار همین دیروز بود که پر رو پر رو قلبتو ازت طلب کردم و گفتم تکلیف منو روشن کن.
و چه قشنگ ، تکلیف من و روزگارمون رو با هم روشن کردی و شدی تنها ساکن قلبم.
شدی آرام جونم
شدی پناه امنِ من
شدی الهه ی عشق ِ من😍
#دلنوشته
#عاشقانه
#نامتواری
#گیلان
#رشت
@namotevari
بچه که بودیم ، با پسر بچه های هم سن و سالمون ، بساط فوتبال گل کوچیک رو وسط کوچه پهن میکردیم.
تا گرم بازی میشدیم ، یکی یکی بچه ها از جمع مون کم میشدن.
مادرا با دعوا مرافه میومدن دنبال بچه ها شون و کشون کشون میبردن سمت خونه.
گاهی کار به کتک کاری و استفاده از صلاح دمپایی هم میکشید.
اینقدر سرمون گرم میشد که متوجه ی تاریکی هوا نمی شدیم.
اصلا نمی فهمیدیم چند ساعته مشغول بازی هستیم.
کلا وقتی بهت خیلی داره خوش میگذره ، گذشت زمان رو حس نمیکنی.
اوایل شهریور سال قبل بود که بعد از کلی کشمکش و انتظار و حرص و جوش خوردن ، رخصت دادی تا وارد حریم خصوصیت بشم.
فقط حسرت واسه جفتمون موند که چرا زود تر از این پا پیش نذاشتیم.
پاییز واسه من خیلی عاشقانه شروع شد.
سرمای زمستون با حضورت برام گرم و دلپذیر شد.
بهار رو سبز تر از همیشه شروع کردم و تابستون امسال ذوب شدم ، نه از گرمی هوا ، توی حرارت عشق و احساس نابی که ازت دیدم.
توی این یکسال ، اینقدر ذوق کردم و کیف داد زندگی ، که از عمرم حساب نمیشه.
از بس خوش گذشت کنارت ، که متوجه ی گذشت ماه ها که هیچ ، متوجه ی گذشت فصل ها هم نشدم.
از بس شوق ِ سکونت توی قلب مهربونت رو داشتم که ناملایمتی روزگار دیگه به چشمم نیومد.
فقط میدونم همه ی این ۳۶۵ روز رو
صبحی نبوده که اولین فکرم نباشی و شبی نبوده که اخرین کلامم با تو نباشه.
دوست داشتن زنی مثل ِ تو ، نهایت خوشبختی یه مرد میتونه باشه.
به نظرت بهتر از این هم میشه؟
آره
دوست داشته شدن از طرف زنی به خوبی و پاکی تو.😍
این یه سال مثل برق و باد گذشت.
مثل همه ی اون وقتایی که با هم گذروندیم و متوجه ی گذشت زمان نمی شدیم.
مثل همه ی اون روزها و شبهایی که چت کردیم و ساعت ها برامون مفهومی نداشت.
از بس که سرمست از حضور هم توی زندگی مون بودیم.
با هم چالش های ناخواسته ای داشتیم ،
چوب لای چرخمون گذاشتن ،
حرف خبر بردن و آوردن ،
اما نهایتا ، این ما بودیم که با گذشت و درک بالا ، به خودمون آرامش هدیه میدادیم.
یادش بخیر...
انگار همین دیروز بود که پر رو پر رو قلبتو ازت طلب کردم و گفتم تکلیف منو روشن کن.
و چه قشنگ ، تکلیف من و روزگارمون رو با هم روشن کردی و شدی تنها ساکن قلبم.
شدی آرام جونم
شدی پناه امنِ من
شدی الهه ی عشق ِ من😍
#دلنوشته
#عاشقانه
#نامتواری
#گیلان
#رشت
@namotevari
- ۲۲.۹k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط