P

P48
ات بیست‌وچهار ساعت کامل بی‌هوش بود.
نه اون‌جور بی‌هوشیِ سبک که آدم با صدا یا لمس ازش دربیاد؛
سنگین، عمیق، بی‌رحم.
انگار بدنش تصمیم گرفته بود برای یه روز کامل از دنیا مرخصی بگیره.
پرستارا اومدن، دکترا رفتن.
چکاپ، دستگاه، عدد، فشار، ضربان.
هر بار یکی می‌گفت «بهتره شما استراحت کنین»،
هر بار کوک فقط سر تکون می‌داد…
و از جاش تکون نمی‌خورد.
روی مبل کنار تخت نشسته بود.
نه صاف، نه لم‌داده؛
خم، جمع‌شده، شونه‌ها افتاده.
سرش روی دستِ ات بود.
دستِ سرد، بی‌حرکت.
با دست دیگه اش، آروم…
خیلی آروم…
بازوی ات رو نوازش می‌کرد،
انگار اگه یه ثانیه ولش کنه،
ات ممکنه تصمیم بگیره دیگه برنگرده.بیرونِ اتاق، بیمارستان داشت می‌جوشید.
خبرنگارا مثل سایه جمع شده بودن.
یکی اسمشونو می‌گفت، یکی داد می‌زد، یکی التماس می‌کرد.
اما آقای پک و تیمش سنگ تموم گذاشته بودن.
نه مصاحبه، نه عکس، نه حتی عبور از در.
کوک هیچ‌کدومو نمی‌دید.
دنیاش خلاصه شده بود به نفس‌هایی که می‌اومد…و نمی‌دونست برمی‌گرده یا نه.
بعد...
یه لرزش.
اول اون‌قدر کم بود که کوک فکر کرد خیاله.
ولی پلک ات لرزید.
نفسش برید و دوباره برگشت.
کوک سرشو بالا آورد.
چشم‌هاش گشاد شد.
_ ات…؟
مژه‌ها آروم بالا رفتن.
چشم‌ها تار بودن،
اما زنده.
کوک از جا پرید.
صندلی با صدای تیزی عقب رفت.
تقریباً دوید سمت در.
_پرستار! دکتر! لطفاً....
صداش توی راهرو شکست.
نه داد بود،
نه خواهش.
یه چیزی بین این دو که از ته سینه می‌اومد.
پرستارا ریختن تو.
دکتر رسید.
نور، لمس، فشار.
سؤال‌هایی که ات با مکث جواب می‌داد.
*«اسمتون؟» + «لی… می‌را.»
بعد هر سوالی نفس کوک برمیگشت.
بعد چک کردن کامل و مطمعن شدن از حال خوب ات
دکتر گفت:
*برای احتیاط بهتره یه آرام‌بخش تزریق کنیم.
ات اخم کرد.
صدایش هنوز ضعیف بود، ولی لجبازی توش زنده بود: +من تازه بیدار شدم… دوباره بخوابم؟
سرشو کج کرد، نفس عمیق کشید.
*یکم ولم کنین. من خوبم.
نگاهش رفت سمت کوک.
+ببینین، مغزم کار می‌کنه. یادمه کجام، یادمه چی شده.
دکتر لبخند کوتاهی زد.
*باشه. چند ساعت دیگه می‌فرستمشون.
ات آه کوتاهی کشید.
+ممنون.
وقتی دکتر و پرستارا رفتن،
اتاق دوباره خالی شد.
سکوت،
ولی از اون سکوت‌های سنگین.
ات نگاهش افتاد به کوک.
روی صندلی نشسته بود.
شونه‌هاش افتاده.
انگار وزن دنیا روش مونده بود.
سرش پایین،
دست‌هاش گره خورده به هم.
ات آروم گفت:
+کوک؟
کوک سرشو بالا  نیاورد ولی میشد فهمید که چشم‌هاش خیسه، نه اشک ریخته، نه نگه‌داشته.
یه مرز خطرناک بین این دو.
صداش لرزید:
_نتونستم ازت محافظت کنم…
نفسش برید.
_معذرت می‌خوام.
ات دستشو بلند کرد.
انگشت‌هاشو گذاشت زیر چونه کوک.
سرشو مجبور کرد بالا بیاد.
پوستش گرم بود.
می‌لرزید.
دهان ات باز شد که چیزی بگه...
که همون لحظه
در با شدت زیادی باز میشه و....
دیدگاه ها (۲)

p49در با شدت باز شد.صدای برخوردش با دیوار مثل شلیک توی اتاق ...

P50کوک چند ثانیه ساکت می‌مونه. دستش هنوز دور انگشت‌های ات حل...

P47«عمل موفقیت‌آمیز بود.»دکتر مکث کوتاهی کرد.«مشکلی حین عمل ...

ادامه p46چراغ قرمز بالای در اتاق عمل ثابت موند.نه چشمک می‌زد...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟏ات خشکش زده بود. نمی‌دونست ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط