p49

p49

p49
در با شدت باز شد.
صدای برخوردش با دیوار مثل شلیک توی اتاق پیچید.
کوک ناخودآگاه ایستاد.
چهار مرد وارد شدن.
اولی، مردی پیر با قامتی صاف و نگاهی کهنه و خطرناک؛
کنارش مردی میانسال با چهره‌ی سرد و بی‌احساس؛
و پشت سرشون دو مرد جوون‌تر، تن‌درست، آماده‌ی ضربه.
کوک یک قدم جلو رفت.
دست‌هاش مشت شد، فکش سفت.
_شماها دیگه کی هستین؟ از اینجا برین بیرون.
جواب نیومد.
به جاش فقط حرکت.
دو مرد جوون‌تر هم‌زمان جلو پریدن.
یکی مشت محکمی خوابوند توی صورت کوک؛
صدای برخورد استخون با استخون توی فضا شکست.
قبل از اینکه بتونه تعادلش رو نگه داره،
دستش رو پیچوندن،
فشار دادن،و با زور نشوندنش روی زمین.
درد توی گونه‌ش تیر کشید.
دستش می‌سوخت.
کوک سرشو بالا آوردو ات رو دید.
چهره‌ش شوکه بود.
نه ترسیده،نه جیغ‌کشیده؛اون سکوتی که از فهمیدن میاد، روی صورتش نشسته بود.
ات آروم از تخت پایین اومد.
پاهاش هنوز ضعف داشتن،
ولی قامتش صاف بود.
روبه‌روی مرد پیر ایستاد.
مرد پیر با صدای آهسته، به فرانسوی گفت:
*هنوزم مثل قبلی… نه جلوم تعظیم می‌کنی، نه راحت می‌میری، و هنوز… صاف تو چشمام نگاه می‌کنی.
ات یک قدم جلو رفت.
صداش محکم بود، بدون لرزش:
+اول اونو ولش کن، بعد حرف بزنیم.
پیرمرد نیشخند زد.
*انقدر برات باارزشه؟
ات جواب نداد.
فقط نگاهش کرد.
نگاهی که نه التماس داشت، نه تهدید؛قطعیت داشت.
پیرمرد سرش رو کج کرد.
*ولش کنین.
دست‌های کوک رها شدن.
کوک با درد از زمین بلند شد.
گونه‌ش می‌سوخت،دستش هنوز درد می‌کرد،ولی مستقیم اومد جلوی ات ایستاد،انگار بدنش سپر باشه.
ات دست کوک رو گرفت.
لمسش آروم بود،اما صداش جدی:
+برو بیرون، منتظر بمون.
_ولی...
+اون بهم آسیب نمی‌زنه.
کوک چند ثانیه مکث کرد.
نگاهش بین ات و پیرمرد چرخید.
آخرش، با تردید، عقب رفت و از اتاق بیرون ایستاد.
ات و پیرمرد روی مبل کنار پنجره نشستن.
ات رو کرد بهش:
+پنج سال تموم… چطوری مرگتو جعل کردی که حتی یک لحظه هم شک نکردم زنده‌ای
پیرمرد به بیرون نگاه کرد.
*کار راحتی بود.
ات نیشخند زد.
پیرمرد ادامه داد:
*هتلمو فروختی. با پولش برای خودت شرکت زدی.
هنوزم بلدی چطوری پول دربیاری.
+چرا بهش اشاره می‌کنی؟
نکنه انقدر بی‌پول شدی که پول هتلتو می‌خوای؟
پیرمرد خندید.
*نه، هنوز انقدر بدبخت نشدم.
اومدم بگم ماشینی که بهت زد… تصادفی نبود.
یکی داره سعی می‌کنه بکشتت.
+خیلیا سعی دارن منو بکشن.
فقط یکیش زودتر از بقیه پیدام کرده.
یعنی باید خودم برم سراغش؟
*نه. خودم حلش می‌کنم.
تو فعلاً مراقب خودت باش.
و درباره‌ی اون پسر… بامزه‌ست، تهدید نیست.
ات بدون مکث گفت:
+اگه تهدید بود، دو سال پیش سرش توی کلکسیونم بود، پدر.
پیرمرد از ته دل قهقهه زد.
ایستاد.
*دلم برای پدر گفتنات تنگ شده بود.
پیر مرد از جاش پا شد و گفت:
*فعلاً، بچه‌جون.
در بسته شد.
ات چند ثانیه به در خیره موند.
بعد، وقتی کوک وارد اتاق شد،
زانوهاش شل شد.
بدنش داشت می‌افتاد که کوک گرفتش.
نگرانی تو چهره و صدای کوک موج میزد
_اون کاری باهات کرد؟ پرستار خبر کنم؟
ات توی چشم‌هاش نگاه کرد.
یه لبخند خیلی ریز، خیلی خسته زد.
+اگه حقیقت‌هایی از زندگیم بهت بگم…
هنوزم انقدر عاشقم می‌مونی؟
کوک بدون تردید بغلش کرد.
دستش رو کشید توی موهاش،
آروم،محافظانه.
_تا آخر عمرم عاشقت می‌مونم.
هر اتفاقی بیفته، بیفته.
فقط مرگه می‌تونه منو ازت جدا کنه.
ات اول خیره موند.
ساکت.
پر از درد.
بعد خودشو بیشتر توی بغل کوک جمع کرد تا خودشو
آماده‌ی روبه‌رو شدن با خاطره‌های گذشته بکنه
و کوک،خودشو آماده‌ی شنیدن هر چیزی...
دیدگاه ها (۱)

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱۹۵

𓆩 پارت ۶۸ 𓆪 🖤ات با ناباوری به مرد خیره شد.— تو از کجا منو می...

تکپارتی جونگ کوک

پارت ۹........خیانت

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط