P
P47
«عمل موفقیتآمیز بود.»
دکتر مکث کوتاهی کرد.
«مشکلی حین عمل پیش نیومد. حال بیمار پایداره، اما…»
نگاهش برای لحظهای روی کوک ثابت موند.
«بعد از بههوش اومدن ممکنه دچار فراموشی موقت بشه.
یا برعکس… ممکنه خاطرات سخت زندگیش با شدت بیشتری بهش هجوم بیارن.»
این «یا برعکس» مثل تیغ نشست توی سینهی کوک.
------------------
کوک بهترین اتاق بیمارستان رو خواسته بود.
VIP، ساکت، دور از رفتوآمد.
روی مبل نشسته بود، آرنجها روی زانو، انگشتها توی هم قفل،نگاهش هر چند ثانیه میرفت سمت در.
منتظر بودن، بدترین شکنجهی دنیا بود.
در با شدت باز شد.
کوک سرشو بالا آورد.
چهرهی آشنا، عصبی، رنگپریده.
منیجرش.
بیمقدمه جلو اومد، بازوی کوک رو گرفت.
* همین الان باید بریم.
کوک حتی از جاش تکون نخورد.
_من جایی نمیرم.
منیجر با حرص کشیدش سمت در.
* کوک، بیرون اوضاع داره میترکه. یکی از خبرنگارا وقتی اون زن رو وسط خیابون بغل کرده بودی ازت عکس گرفته. عکس پخش شده. بیمارستان رو پیدا کردن، دارن میان.
کوک دستشو با شدت کشید.
_برام مهم نیست.
*مهم نیست؟!
صداش بالا رفت
*الان فقط بحث تو نیست! شایعه که بگیره، هم تو رو میزنن، هم اون زن رو از زندگی ساقط میکنن!
کوک برگشت سمتش، چشمهاش قرمز، صداش میلرزید اما محکم بود:
_میدونی اگه الان برم چی میشه؟
میدونی یعنی چی تو این وضعیت ولش کنم؟
من بدون این زن… هیچم. هیچ.
دستشو به سینهش کوبید.
_اینجا داره از هم میپاشه هیونگ. تو میخوای من برم چون چهار تا عکس پخش شده؟
منیجر صدایش شکست:
*فنهاتو میشناسی کوک. اگه بفهمن دوستدخترته، باهاش قرار میذاری… نابودش میکنن.
نه فقط حرفهاش، زندگیش رو.
نفس عمیقی کشید.
*بیا فقط بریم… خواهش میکنم.
در همون لحظه، در دوباره باز شد.
آقای پک وارد شد.
کوک بدون مکث رفت سمتش.
_میدونم شما میتونین، لطفاً جلوی خبرنگارا رو بگیرین، اگه برسن اینجا، به ات آسیب میزنن.
نگاه پک بین منیجر و کوک چرخید.
چند ثانیه سکوت.
بعد فقط سر تکون داد.
و از اتاق بیرون رفت.
کوک برگشت سمت منیجر.
_جیمین رو بردار ببر، من اینجا میمونم.
منیجر دندون روی هم فشرد.
میدونست اگه بیشتر اصرار کنه، فقط فاجعه درست میشه، بیحرف از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، سکوت سنگینتری نشست.
کوک دوباره روی مبل نشست.
سرشو توی دستهاش گرفت.
چشمهاشو بست.
و فقط منتظر موند.
منتظر لحظهای که در باز بشه
و ات.....
یا با چشمای خالی از خاطره
یا با تمام دردهای دنیا
برگرده.....
خب بچه ها شرطا
لایکا 25
کامنتا 35
بیشترم کردین چ بهتر
«عمل موفقیتآمیز بود.»
دکتر مکث کوتاهی کرد.
«مشکلی حین عمل پیش نیومد. حال بیمار پایداره، اما…»
نگاهش برای لحظهای روی کوک ثابت موند.
«بعد از بههوش اومدن ممکنه دچار فراموشی موقت بشه.
یا برعکس… ممکنه خاطرات سخت زندگیش با شدت بیشتری بهش هجوم بیارن.»
این «یا برعکس» مثل تیغ نشست توی سینهی کوک.
------------------
کوک بهترین اتاق بیمارستان رو خواسته بود.
VIP، ساکت، دور از رفتوآمد.
روی مبل نشسته بود، آرنجها روی زانو، انگشتها توی هم قفل،نگاهش هر چند ثانیه میرفت سمت در.
منتظر بودن، بدترین شکنجهی دنیا بود.
در با شدت باز شد.
کوک سرشو بالا آورد.
چهرهی آشنا، عصبی، رنگپریده.
منیجرش.
بیمقدمه جلو اومد، بازوی کوک رو گرفت.
* همین الان باید بریم.
کوک حتی از جاش تکون نخورد.
_من جایی نمیرم.
منیجر با حرص کشیدش سمت در.
* کوک، بیرون اوضاع داره میترکه. یکی از خبرنگارا وقتی اون زن رو وسط خیابون بغل کرده بودی ازت عکس گرفته. عکس پخش شده. بیمارستان رو پیدا کردن، دارن میان.
کوک دستشو با شدت کشید.
_برام مهم نیست.
*مهم نیست؟!
صداش بالا رفت
*الان فقط بحث تو نیست! شایعه که بگیره، هم تو رو میزنن، هم اون زن رو از زندگی ساقط میکنن!
کوک برگشت سمتش، چشمهاش قرمز، صداش میلرزید اما محکم بود:
_میدونی اگه الان برم چی میشه؟
میدونی یعنی چی تو این وضعیت ولش کنم؟
من بدون این زن… هیچم. هیچ.
دستشو به سینهش کوبید.
_اینجا داره از هم میپاشه هیونگ. تو میخوای من برم چون چهار تا عکس پخش شده؟
منیجر صدایش شکست:
*فنهاتو میشناسی کوک. اگه بفهمن دوستدخترته، باهاش قرار میذاری… نابودش میکنن.
نه فقط حرفهاش، زندگیش رو.
نفس عمیقی کشید.
*بیا فقط بریم… خواهش میکنم.
در همون لحظه، در دوباره باز شد.
آقای پک وارد شد.
کوک بدون مکث رفت سمتش.
_میدونم شما میتونین، لطفاً جلوی خبرنگارا رو بگیرین، اگه برسن اینجا، به ات آسیب میزنن.
نگاه پک بین منیجر و کوک چرخید.
چند ثانیه سکوت.
بعد فقط سر تکون داد.
و از اتاق بیرون رفت.
کوک برگشت سمت منیجر.
_جیمین رو بردار ببر، من اینجا میمونم.
منیجر دندون روی هم فشرد.
میدونست اگه بیشتر اصرار کنه، فقط فاجعه درست میشه، بیحرف از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، سکوت سنگینتری نشست.
کوک دوباره روی مبل نشست.
سرشو توی دستهاش گرفت.
چشمهاشو بست.
و فقط منتظر موند.
منتظر لحظهای که در باز بشه
و ات.....
یا با چشمای خالی از خاطره
یا با تمام دردهای دنیا
برگرده.....
خب بچه ها شرطا
لایکا 25
کامنتا 35
بیشترم کردین چ بهتر
- ۳۷۸
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط