{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_361


صبح با در..د شدیدی که  زیر شکمم احساس کردم از خواب بیدار شدم..
روی تخت نیم خیز شدم و دستمو با در..د گذاشتم روی شکمم
داشتم از در..د  به خودم میپیچیدم که یهو اتفاقات دیشب مثل فیلم از جلوی چشمام رد شدن
هینی کشیدم و تازه متوجه شدم لباس تـ..نم نیست
سریع پتو رو تا بالای سیـ..نه هام کشیدمو توی فکر فرو رفتم
من چیکار کردم!!
درحالت عادی با زندگیی که ما داشتیم باید الان عصبی میشدم...
ولی اصلا اینطور نبودو الانم نمیتونم حـ..سم رو بیان کنم!!
توی همین فکرا بودم که در اتاق باز شدو جونگکوک با یه سینیی وارد اتاق شد
با دیدنش دوباره اتفاقات دیشب اومد جلوی چشمام
سریع نگاهمو ازش گرفتم و دوختم به تخت
تک خنده ای کردو اومد کنارم روی تخت نشست

عسلی رو کشید جلو و سینی صبحانه رو گذاشت روش

_بفرما اینم از صبحونه

همونطور که توی ذهنم دگرگون بودم به سینی نگاهی کردم
نفس عمیقی کشیدمو از روی تخت پایین اومدم
یهو دوباره با فکر اینکه هیچی تـ..نم نیست سریع نشستم
جونگکوک که انگار متوجه این شده بود قهقهه ای زد
پتو رو قشنگ جوریکه هیچ چیز معلوم نباشه دور خودم پیچیدمو از روی تخت پایین اومدم

_من که همچیو دیدم
چیو داری از کی قایم میکنی ها؟

دوباره گونه هام گل انداخت
لبخندی بهم زد

+خـ..جالتی میشی
قشنگ تر میشی

لحظه ای چشمامو بهش دوختمو همونطور قفلش شدم
چقدر این مرد رو دوست داشتم!!!
بالاخره به خودم اومدو چشمامو ازش گرفتم
همینکه خواستم یه قدم از جام تکون بخورم
چون پتو بدجور دورم پیچیده بود
با مخ رفتم توی زمین

جونگکوک سریع سمتم اومدو بغـ.لم کرد

_احمق
مگه نمیگم این کارا لازم نیست هوم؟
اصلا خودم میبرمت

همونطور که توی بغـ..لش بودم منو توی حمام گذاشتو پتو رو از دورم ازاد کرد
ولی همچنان خجـ..الت  میکشیدم بنابراین رفتمو پشت در قایم شدم
اروم و ریز خندید
درو بستمو تکیه ام رو دادم به در..
یه حموم  نیم ساعته گرفتم و بعد با صدای بلند و خجالت زده جونگکوک رو صدا زدم

+میشه برام لباسو حوله بیاری؟
_وایسا الان میارم

چند مین منتظر موندم که بالاخره اومد
دوباره رفتم و پشت در قایم شدمو لباسارو ازش گرفتم
همونطور که داشتم خودم رو خشک میکردم
با دیدن لباس زیـ..ر هام نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم
پس برام لباس زیـ..ر هم اورده بود!!!

همینکه خواستم پامو از حمام بزارم بیرون دوباره در..د خفیفی توی شکمم به وجود اومد
ناخدا گاه اخی گفتم و از حمام زدم بیرون
یه دستم روی شکـ..مم بودو اون یکی دستم روی کمـ..رم
دیدم جونگکوک داره ملافه روی تختو جمع میکنه
هینی کشیدمو سریع سمتش رفتم.. و در.دم چند برابر شد..

+خ‌خودم برمیدارم

دستمو پس زدو گفت

_خودم انجامش میدم دست نزن..

ملافه خو//نی رو جمع کردو برد گذاشت توی حمام

_بشین صبحانه ات رو بخور من برم اینو بزارم توی ماشین لباس شویی..
+ترو خدا بزار خودم انجام بدم
_بسه دیگه لجبازی نکن

ناچار سری تکون دادم و نشستم لبه یه تخت
چند مین بعد جونگکوک از حمام بیرون اومد و کنارم نشست
_حالت خوبه؟ در..د داری؟ کجات؟ میخوای ماساژت بدم؟ کمرت تیر میکشه یا زیر شکمت؟ بریم دکتر؟ کیسه آب گرم خوبه؟ نه وایسا میرم مسکن میارم..

متعجب به جونگکوک دستپاچه خیره شدم
چقد نگرانیاش برام شیرین بود عو..ضی!

+نه فقط شکـ..مم یکم تیر میکشه چیز خاصی نیست! نفس بگیر..
_بشین صبحانت رو بخور بهت بگم چیکار کنی!

عسلیو بازم نزدیک تر اورد و یه لقمه عسل گردو برام گرفت..
همیشه صبحانه مورد علاقم همین بود!
با وله همشو باهم خوردیم و بعدشم جونگکوک زحمت کشیدو سینی رو برداشت برد توی اشپزخونه و برگشت..
در..د شکمم داشت بدتر بدتر میشد و بیشتر اذیتم میکرد!
تکیه ام رو دادم یه تاج تختو به جلوم خیره شدم.. هنوزم خجا.لت میکشیدم
باورم نمیشه که دیشب چطور از خود بی خود شدم.. تمام تـ.نم خواستن جونگکوک رو فریاد میزد...
جونگکوک اومد کنارم، چونمو گرفت سمت و خودش چرخوند..

300 لایک
100 بازنشر
دیدگاه ها (۱۴)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_362_لیلی به چشمام نگاه...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_363+مادر جونخیلی ازت م...

پیام ناشناس قبلی رو ....این پیام ناشناس جدیده بیاین یکم بحرف...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_360««برین توی کامنت اد...

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌¹⁸وقتی بیدار شدم توی جنگل بزرگی بود...

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

☕️قهوه تلخ☕️پارت بیست هشتمشب توی خونه‌ی امنهمونجا موندیم. جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط