Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_362
_لیلی به چشمام نگاه کنم
ناچار بهش زل زدم
_بگو کجات در.د میکنه لعنـ.تی هوم؟؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنمو جوشش اشکو توی چشمام احساس کردم..
وقتی اینو دید سریع صورتو قاب گرفتو دوباره همون سوالو پرسید
_شکـ..مت اره؟؟
بی حرف سری تکون دادم
چشماش نگران شدو شروع کرد به زیر لـ.ب چیزی گفتن
_میخوای برات ماسا.ژش بدم؟
+خوب میشه؟
_چه خوب شه چه نشه
میبرمت دکتر..
+نه لازم نیست م...
_دراز بکش
اروم دراز کشدم و به سقف خیره شدم
کمی خودشو روی تخت جابجا کردو تاپم رو کمی داد بالا
و بعدشم دستشو به صورت نواز..ش وار روی شکـ..مم به گردش دراورد..
دروغه اگه بگم حالم بهتر نشد!!!
دستاش انگار شفا بود برام
با مهارت برام شکمم رو ماساژ میداد و هرچند دقیقه یکبار حالمو میپرسید..
زیر لـ..بم همش خودشو لعـ نت میکرد و میگفت
_لعنت به منه خودخواه!!
خیلی تند پیش رفتم باید شرایط ترو هم میسنجیدم.. لعنت بهم که مدارا نکردم.. چقد بی فکرم؟
چیزی نگفتم و چشمامو بستم.. مقصر جونگکوک نبود.. من حتی دیشب هم در.د داشتم.. ولی اینقدر مسـ.ت این ادم بودم که مهم نبود.
اروم اروم با ماسا..ژای جونگکوک به عالم اون دنیا رفتمو خیلی زود خوابیدم..
(چـنـد سـاعـت بـعـد)
قلطی توی تخت خواب زدمو متوجه نشدم کی پخش زمین شدم..
سرمو بزور بلند کردم و دستی روی چشمام کشیدم..
بزور از روی زمین بلند شدم و دوباره نشستم روی تخت..
خمیازه ای کشیدم، تکیه ام رو دادم به لبیه تخت..
شکـ..مم همچنان در.د میکرد ولی در.دش خیلی کمتر شده بود..
در اتاق باز شدو من منتظر ورود جونگکوک بودم ولی جونگکوک نبود..
مادر جون همونطور که یه کاسه توی سینی داشت وارد اتاق شد..
با دیدنم که بیدارم لبخندی زدو گفت..
_بهبه چه عجب بیدار شدی دخترم
+مادر جون.!!
_بهتری عزیز دلم؟؟؟
سمتم اومد روی تخت کنارم نشستو دستشو گذاشت روی دستم
_در.د که نداری نه؟
+شما اینجا چیکار میکنین مادر جون؟
_چه حرفا یعنی نمیتونم به عروسو پسرم یه سر بزنم؟؟؟
+نه این چه حرفیه
هردو میدونیم منظوری بدی ندارم مادر جون
تک خنده ای کرد و عسلی رو جلو کشید و سینی کوچیک رو گذاشت روش..
_جونگکوک بهم زنگ زدو موضوعو تعریف کردو گفت حالت خوب نیست و نیاز به مراقبت داری
منم خیلی زود خودمو رسوندم
+خیلی معذرت میخوام مادر ما فقط...
مادر جون اهی کشیدو گفت
_دخترم
من از را..بـ.طه تو و جونگکوک خـبر دارم
اشتباه نکن جونگکوک هیچوقت هیچی به من نمیگه
از شبی که شما دوتارو به اجبار ازدواج دادیم
یه عذاب وجدان عجیبی سراغ منو اقا و هرگز از روی شونه هامون برداشته نمیشه
همیشه اقا میگه
کاش لیلی رو ازا.د میزاشتیم تا خودش برای زندگیش تصمیم بگیره..
اون میگفت نباید ترو به اجبار زن جونگکوک میکرد.
از طرفی مطمئن بود هیچ دختری به خوبی تو پیدا نمیکه
از زمانی که تورو اورد
بی اندازه بهت علاقه مند شد..
شما تظاهر میکنین خیلی همدیگرو دوست دارین..
ولی در عین حال زندگیتون داره فقط میچرخه و از عشق علاقه خبری نیست..
نفس عمیقی کشید و گفت.
_بهرحال الان خیلی خوشحالم که به درخواست خودت این پیوند جسـ.می رو برقرار کردین
یجورایی یکم احساس سبکی دارم
الانم برات این رو درست کردم که بخوری و یکم سرحال شی دختر..
لبخندی زدم..
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_362
_لیلی به چشمام نگاه کنم
ناچار بهش زل زدم
_بگو کجات در.د میکنه لعنـ.تی هوم؟؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنمو جوشش اشکو توی چشمام احساس کردم..
وقتی اینو دید سریع صورتو قاب گرفتو دوباره همون سوالو پرسید
_شکـ..مت اره؟؟
بی حرف سری تکون دادم
چشماش نگران شدو شروع کرد به زیر لـ.ب چیزی گفتن
_میخوای برات ماسا.ژش بدم؟
+خوب میشه؟
_چه خوب شه چه نشه
میبرمت دکتر..
+نه لازم نیست م...
_دراز بکش
اروم دراز کشدم و به سقف خیره شدم
کمی خودشو روی تخت جابجا کردو تاپم رو کمی داد بالا
و بعدشم دستشو به صورت نواز..ش وار روی شکـ..مم به گردش دراورد..
دروغه اگه بگم حالم بهتر نشد!!!
دستاش انگار شفا بود برام
با مهارت برام شکمم رو ماساژ میداد و هرچند دقیقه یکبار حالمو میپرسید..
زیر لـ..بم همش خودشو لعـ نت میکرد و میگفت
_لعنت به منه خودخواه!!
خیلی تند پیش رفتم باید شرایط ترو هم میسنجیدم.. لعنت بهم که مدارا نکردم.. چقد بی فکرم؟
چیزی نگفتم و چشمامو بستم.. مقصر جونگکوک نبود.. من حتی دیشب هم در.د داشتم.. ولی اینقدر مسـ.ت این ادم بودم که مهم نبود.
اروم اروم با ماسا..ژای جونگکوک به عالم اون دنیا رفتمو خیلی زود خوابیدم..
(چـنـد سـاعـت بـعـد)
قلطی توی تخت خواب زدمو متوجه نشدم کی پخش زمین شدم..
سرمو بزور بلند کردم و دستی روی چشمام کشیدم..
بزور از روی زمین بلند شدم و دوباره نشستم روی تخت..
خمیازه ای کشیدم، تکیه ام رو دادم به لبیه تخت..
شکـ..مم همچنان در.د میکرد ولی در.دش خیلی کمتر شده بود..
در اتاق باز شدو من منتظر ورود جونگکوک بودم ولی جونگکوک نبود..
مادر جون همونطور که یه کاسه توی سینی داشت وارد اتاق شد..
با دیدنم که بیدارم لبخندی زدو گفت..
_بهبه چه عجب بیدار شدی دخترم
+مادر جون.!!
_بهتری عزیز دلم؟؟؟
سمتم اومد روی تخت کنارم نشستو دستشو گذاشت روی دستم
_در.د که نداری نه؟
+شما اینجا چیکار میکنین مادر جون؟
_چه حرفا یعنی نمیتونم به عروسو پسرم یه سر بزنم؟؟؟
+نه این چه حرفیه
هردو میدونیم منظوری بدی ندارم مادر جون
تک خنده ای کرد و عسلی رو جلو کشید و سینی کوچیک رو گذاشت روش..
_جونگکوک بهم زنگ زدو موضوعو تعریف کردو گفت حالت خوب نیست و نیاز به مراقبت داری
منم خیلی زود خودمو رسوندم
+خیلی معذرت میخوام مادر ما فقط...
مادر جون اهی کشیدو گفت
_دخترم
من از را..بـ.طه تو و جونگکوک خـبر دارم
اشتباه نکن جونگکوک هیچوقت هیچی به من نمیگه
از شبی که شما دوتارو به اجبار ازدواج دادیم
یه عذاب وجدان عجیبی سراغ منو اقا و هرگز از روی شونه هامون برداشته نمیشه
همیشه اقا میگه
کاش لیلی رو ازا.د میزاشتیم تا خودش برای زندگیش تصمیم بگیره..
اون میگفت نباید ترو به اجبار زن جونگکوک میکرد.
از طرفی مطمئن بود هیچ دختری به خوبی تو پیدا نمیکه
از زمانی که تورو اورد
بی اندازه بهت علاقه مند شد..
شما تظاهر میکنین خیلی همدیگرو دوست دارین..
ولی در عین حال زندگیتون داره فقط میچرخه و از عشق علاقه خبری نیست..
نفس عمیقی کشید و گفت.
_بهرحال الان خیلی خوشحالم که به درخواست خودت این پیوند جسـ.می رو برقرار کردین
یجورایی یکم احساس سبکی دارم
الانم برات این رو درست کردم که بخوری و یکم سرحال شی دختر..
لبخندی زدم..
300 لایک
100 بازنشر
- ۱۳.۶k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط