#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_363
+مادر جون
خیلی ازت ممنونم راضی به زحمت نبودم!
_این حداقل کاریه که میتونم برات انجام بدم دخترم...
لبخندی بهش زدمو اون رو از دست مادر جون گرفتم
اخرم از مادر جون تشکر کردم و با کمکش سمت طبقه پایین به راه افتادیم..
نشستم پشت میز اشپزخونه و گفتم
+مادر جونگکوک کجاست؟
همونطور که داشت سبزی هارو میزاشت روی میز گفت
_همینکه من رسیدم گفت که توی شرکت کار داره و باید بره. مثل اینکه مشکل جدیی پیش اومده بود.. خیلی عجله داشت..
به من سفارش کرد که خیلی ازت مراقبت کنم و از طرف اون و وحـ..شی بازیاش ازت معذرت خواهی کنم.
دستامو توی هم گره زدمو سرم رو پایین انداختم
+که اینطور
_نظرت چیه شام .... درست کنیم؟
+عالیه
با کمک مادر جون کاهو هارو پاک کردیم و رفتیم سر وقت درست کردن .....
از در.د شکمم خبری نبود.. فقط گاهی یکم تیر میکشید..
بالاخره غذارو درست کردیم و نشستیم روی مبل
نشسته بودیم و داشتیم به تلویزیون نگاه میکردیم که صدای انداختن کلید توی در اومد.
و بعدشم جونگکوک وارد خونه.
نگاهشو یک دور روی منو مادر جون چرخوند گفت:
_سلام
مادر جون جواب داد
_سلام پسرم خسته نباشی
جونگکوک اروم اروم سمت ما اومدو یه بو//سه کاشت روی پیشونی مادر جون
_ممنونم مادر
مادر جون لبخندی زدو گفت
_بشین برات چایی بیارم
سریع از جام بلند شدم و گفتم
+من میارم مادر جون
مادر بی توجه به حرف من بلند شد و سمت اشپزخونه رفت..
ناچار نشستم کنار جونگکوک روی مبل
لحظه ای به چشماش نگاه کردم و هول شده گفتم
+سلام!
تک خنده ای کرد
_بگو ببینم حالت چطوره؟
حالا که جونگکوک اومده بود.. در.د داشتم،احساس میکردم شکمم داره از درون سوزن میخوره
اهی کشیدم
شایدم نیاز داشتم نازمو بکشه؟
نگاهمو دوختم به پاهام و گفتم
+به لطف مادر جون بهترم
جونگکوک اون فاصله کم بین هردو رو پر کردو دستشو گذاشت روی شونم و با دست دیگش چونمو گرفت..
با مردمک های لرزون به چشمای جونگکوک خیره شدم که گفت:
_ بهت تبریک گفتم؟
+تبریک؟
لبخندی زد و با چشمای پر نفوذش زل زد بهم..
_خانوم شدنت مبارك
ناخوداگاه لبخند خجالت زده محوی اومد روی لـ..بمو چشمامو ازش گرفتم..
کمی توی جاش جابجا شد و دست انداخت توی جیب شلوارش
یه جعبه کوچیک بیرون اورد و سمتم گرفت..
+این چیه؟
_بگیر بازش کن..
با کنجکاوی جعبرو گرفتم و بازش کردم.. با دیدن اون گردنبند ظریف و به شدت قشنگ نفس کشیدن یادم رفت..
یه زنجیره خوش تراش و جذاب بود که یه حلقه بهش وصل شده بود.. ساده بود.. ولی برای من به شدت زیاد جذاب!
با بغض سمت جونگکوک برگشتم
+خیلس قشنگه! خیلی..
ممنون جونگکوک
چشمای پر نفوذش رو بهم بهم دوخت
_کمترین کاریه که میتونم برای تبریک به یه خانوم خوشگل و مهربون انجام بدم.
لیخند خجالت زده دیگه ای تحویلش دادم و به گردنبند خیره شدم..
...
همینطور نشسته بودیم و کسی چیزی نمیگفت که بالاخره مادر جون با سینی چایی اومد..
برای هرکدوم چایی گذاشت و خودشم نشست روی مبل روبرومون
_از شرکت چخبر پسرم
جونگکوک همونطور که قندی توی دهنش میزاشت گفت
_هیچی همچی اوکیه.
سه روز دیگه هم امتحان ورودیه نیرو کم اوردیم
با تعجب به جونگکوک نگاه کردم
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_363
+مادر جون
خیلی ازت ممنونم راضی به زحمت نبودم!
_این حداقل کاریه که میتونم برات انجام بدم دخترم...
لبخندی بهش زدمو اون رو از دست مادر جون گرفتم
اخرم از مادر جون تشکر کردم و با کمکش سمت طبقه پایین به راه افتادیم..
نشستم پشت میز اشپزخونه و گفتم
+مادر جونگکوک کجاست؟
همونطور که داشت سبزی هارو میزاشت روی میز گفت
_همینکه من رسیدم گفت که توی شرکت کار داره و باید بره. مثل اینکه مشکل جدیی پیش اومده بود.. خیلی عجله داشت..
به من سفارش کرد که خیلی ازت مراقبت کنم و از طرف اون و وحـ..شی بازیاش ازت معذرت خواهی کنم.
دستامو توی هم گره زدمو سرم رو پایین انداختم
+که اینطور
_نظرت چیه شام .... درست کنیم؟
+عالیه
با کمک مادر جون کاهو هارو پاک کردیم و رفتیم سر وقت درست کردن .....
از در.د شکمم خبری نبود.. فقط گاهی یکم تیر میکشید..
بالاخره غذارو درست کردیم و نشستیم روی مبل
نشسته بودیم و داشتیم به تلویزیون نگاه میکردیم که صدای انداختن کلید توی در اومد.
و بعدشم جونگکوک وارد خونه.
نگاهشو یک دور روی منو مادر جون چرخوند گفت:
_سلام
مادر جون جواب داد
_سلام پسرم خسته نباشی
جونگکوک اروم اروم سمت ما اومدو یه بو//سه کاشت روی پیشونی مادر جون
_ممنونم مادر
مادر جون لبخندی زدو گفت
_بشین برات چایی بیارم
سریع از جام بلند شدم و گفتم
+من میارم مادر جون
مادر بی توجه به حرف من بلند شد و سمت اشپزخونه رفت..
ناچار نشستم کنار جونگکوک روی مبل
لحظه ای به چشماش نگاه کردم و هول شده گفتم
+سلام!
تک خنده ای کرد
_بگو ببینم حالت چطوره؟
حالا که جونگکوک اومده بود.. در.د داشتم،احساس میکردم شکمم داره از درون سوزن میخوره
اهی کشیدم
شایدم نیاز داشتم نازمو بکشه؟
نگاهمو دوختم به پاهام و گفتم
+به لطف مادر جون بهترم
جونگکوک اون فاصله کم بین هردو رو پر کردو دستشو گذاشت روی شونم و با دست دیگش چونمو گرفت..
با مردمک های لرزون به چشمای جونگکوک خیره شدم که گفت:
_ بهت تبریک گفتم؟
+تبریک؟
لبخندی زد و با چشمای پر نفوذش زل زد بهم..
_خانوم شدنت مبارك
ناخوداگاه لبخند خجالت زده محوی اومد روی لـ..بمو چشمامو ازش گرفتم..
کمی توی جاش جابجا شد و دست انداخت توی جیب شلوارش
یه جعبه کوچیک بیرون اورد و سمتم گرفت..
+این چیه؟
_بگیر بازش کن..
با کنجکاوی جعبرو گرفتم و بازش کردم.. با دیدن اون گردنبند ظریف و به شدت قشنگ نفس کشیدن یادم رفت..
یه زنجیره خوش تراش و جذاب بود که یه حلقه بهش وصل شده بود.. ساده بود.. ولی برای من به شدت زیاد جذاب!
با بغض سمت جونگکوک برگشتم
+خیلس قشنگه! خیلی..
ممنون جونگکوک
چشمای پر نفوذش رو بهم بهم دوخت
_کمترین کاریه که میتونم برای تبریک به یه خانوم خوشگل و مهربون انجام بدم.
لیخند خجالت زده دیگه ای تحویلش دادم و به گردنبند خیره شدم..
...
همینطور نشسته بودیم و کسی چیزی نمیگفت که بالاخره مادر جون با سینی چایی اومد..
برای هرکدوم چایی گذاشت و خودشم نشست روی مبل روبرومون
_از شرکت چخبر پسرم
جونگکوک همونطور که قندی توی دهنش میزاشت گفت
_هیچی همچی اوکیه.
سه روز دیگه هم امتحان ورودیه نیرو کم اوردیم
با تعجب به جونگکوک نگاه کردم
300 لایک
100 بازنشر
- ۳۴.۹k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط