یک معذرت خواهی_قسمت آخر
قرار شد جونگکوک خودش رو جای ناشناسی بزاره که بیاد منو بدزده از طرف مین هو که منو تویه متروکه بیارن که اونجا جونگکوک حساب مین هو رو برسه.
من:(من کجام؟)
مین هو:(تو کنار اون کسی هستی که دلش رو شکوندی.)
جونگکوک:(...)
من:(مین هو ولم کن جونگکوک نگران من میشه.)
مین هو:(نه!جونگکوک چی داره که تو دوستش داری؟)
من:(همه چی داره که تو نداری)
مین هو:(آهان پس میگی جونگکوک از من بهتره؟)
من:(بله اون بهتره)
جونگکوک:(...)
مین هو:(پس دوستش داری؟)
من:(اون بهتر از تو هست من خیلی دوستش دارم اونجور که معلوم هست اونم منو دوست داره اخلاقاش مثل تو گند نیست قیافش مثل تو زشت نیست اندامش مثل تو اینجوری نیست عشق اون بهتر از عشق تو هست.)
مین هو اومد جلو تا منو سیلی بزنه البته هم زد چون بهش توهین کردم دو سه بار منو کشیده زد که جونگکوک هم با ما بود تو همین موقع جونگکوک دست به کار شد که با مین هو درگیر شد و تا جون داشت زدش ما پلیس رو خبر کردیم تا بیان و مین هو رو بازداشت کنن که به جونگکوک هم شک کردن و هممون رفتیم پیش پلیس که به پلیس گفتم این شوهر منه البته باور نکردن و من شناسامه نشون دادم که باور کنن و مین هو بازداشت شد و من رضایت ندادم ما برگشتیم به خونه قبلیمون و همونجا زندگی کردیم.
*۴ ماه بعد*
من:(سلام جونگکوک)
جونگکوک:(سلام)
من:(یه خبر خوب)
جونگکوک:(چیه؟)
من:(بگم؟)
جونگکوک:(بگو دیگه قلبم اومد تو دهنم)
من:(من...من حاملم)
جونگکوک:(...ها؟*ذوق کردن*واقعااااا؟😭)
من:(آره😭)
*۹ ماه بعد*
من:(جونگکوک اگه من مردم بچم زنده بود بزرگ شد بگو چه ما بدبخت بودیم)
جونگکوک:(مبینا هیچی نمیشی نگران نباش)
من:(مرگ دست خود آدم نیست)
جونگکوک:(نترس!برو)
*۲ ساعت بعد*
من:(نگاه کن چه خوشگله)
جونگکوک:(به تو رفته.)
من:(اسمش رو چی بزاریم؟)
جونگکوک:(نظرت درباره ی (می سان)
چیه؟)
من:(آره قشنگه)
اسم دختر ما شد می سان و زندگی ما مثل قبل نبود و بهتر شده بود این هم بود داستان زندگی من و جونگکوک امیدوارم خوشتون اومده باشه خداحافظ
جونگکوک:(خداحافظ💗)
من:(من کجام؟)
مین هو:(تو کنار اون کسی هستی که دلش رو شکوندی.)
جونگکوک:(...)
من:(مین هو ولم کن جونگکوک نگران من میشه.)
مین هو:(نه!جونگکوک چی داره که تو دوستش داری؟)
من:(همه چی داره که تو نداری)
مین هو:(آهان پس میگی جونگکوک از من بهتره؟)
من:(بله اون بهتره)
جونگکوک:(...)
مین هو:(پس دوستش داری؟)
من:(اون بهتر از تو هست من خیلی دوستش دارم اونجور که معلوم هست اونم منو دوست داره اخلاقاش مثل تو گند نیست قیافش مثل تو زشت نیست اندامش مثل تو اینجوری نیست عشق اون بهتر از عشق تو هست.)
مین هو اومد جلو تا منو سیلی بزنه البته هم زد چون بهش توهین کردم دو سه بار منو کشیده زد که جونگکوک هم با ما بود تو همین موقع جونگکوک دست به کار شد که با مین هو درگیر شد و تا جون داشت زدش ما پلیس رو خبر کردیم تا بیان و مین هو رو بازداشت کنن که به جونگکوک هم شک کردن و هممون رفتیم پیش پلیس که به پلیس گفتم این شوهر منه البته باور نکردن و من شناسامه نشون دادم که باور کنن و مین هو بازداشت شد و من رضایت ندادم ما برگشتیم به خونه قبلیمون و همونجا زندگی کردیم.
*۴ ماه بعد*
من:(سلام جونگکوک)
جونگکوک:(سلام)
من:(یه خبر خوب)
جونگکوک:(چیه؟)
من:(بگم؟)
جونگکوک:(بگو دیگه قلبم اومد تو دهنم)
من:(من...من حاملم)
جونگکوک:(...ها؟*ذوق کردن*واقعااااا؟😭)
من:(آره😭)
*۹ ماه بعد*
من:(جونگکوک اگه من مردم بچم زنده بود بزرگ شد بگو چه ما بدبخت بودیم)
جونگکوک:(مبینا هیچی نمیشی نگران نباش)
من:(مرگ دست خود آدم نیست)
جونگکوک:(نترس!برو)
*۲ ساعت بعد*
من:(نگاه کن چه خوشگله)
جونگکوک:(به تو رفته.)
من:(اسمش رو چی بزاریم؟)
جونگکوک:(نظرت درباره ی (می سان)
چیه؟)
من:(آره قشنگه)
اسم دختر ما شد می سان و زندگی ما مثل قبل نبود و بهتر شده بود این هم بود داستان زندگی من و جونگکوک امیدوارم خوشتون اومده باشه خداحافظ
جونگکوک:(خداحافظ💗)
- ۱۲.۲k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط